آزادي عمل آزادي عمل

آزادي عمل

اهداف بورس كالا در سال 91


اهداف بورس كالا در سال 91

به گزارش خبرنگار اقتصادي فارس، بورس كالا در راستاي توسعه و رونق هر چه بيشتر برنامه‌هايي را پيگيري مي‌كند كه يكي از آنها گسترش و تعامل با نهاد‌هاي مؤثر از جمله اتاق بازرگاني و انجمن‌هاي تخصصي است.

با توجه به اينكه بورس يك نهاد رقابتي و اتاق بازرگاني نيز يك نهاد خصوصي و رقابتي است، در حال حاضر تعامل خوبي بين آنها وجود ندارد، بنابراين دو طرف درصددند در سال جاري اين مسئله به صورت جدي پيگيري شود. تا كنون نيز جلساتي به اين منظور برگزار شده است.

بر اساس اين گزارش، بورس كالا در فقرزدايي به ويژه ارتقا‌ء توانمندي‌ بخش كشاورزي، نقش مؤثري دارد چرا كه بهترين ابزار در اقتصاد جهاني براي مديريت قيمت ،قرارداد‌هاي مشتقه به ويژه قرارداد آتي است.

با توجه به اينكه معاملات آتي دماسنج بازار است و روند قيمت‌ها را براي چند ماه آينده مشخص مي‌كند، در سال جاري قرارداد آتي براي محصولاتي كه امكان معاملات آن به اين شكل وجود دارد، اجرايي خواهد شد.

در ابتدا قرار است معاملات آتي براي محصولات صنعتي و كشاورزي از جمله ذرت و كنجاله شروع شود. سومين هدفي كه بورس كالا در سال جاري دنبال مي‌كند، آموزش منابع انساني است بنابراين بورس در نظر دارد از پتانسيل بورس‌هاي بين‌المللي برخلاف محدوديت‌هايي كه وجود دارد استفاده كند.

بر اساس اين گزارش، كارگروهي در بورس كالا تشكيل شده كه پتانسيل‌هاي بورس‌هاي بين‌المللي را شناسايي كند و پس از آن اقدامات لازم براي تبادل دانش و سرمايه‌گذار انجام شود.

بورس كالا در سال 91 براي توسعه بازار داخل از طريق تعامل با نهاد‌هاي تأثير گذار داخلي و در بخش خارجي با استفاده از پتانسيل‌ بورس‌هاي بين المللي پيگيري‌هاي لازم را انجام مي‌دهد. چهارمين اقدامي كه بورس كالا در سال جاري پيگيري مي‌كند، تغييراتي در معماري سازماني است.

چهار هدف اصلي بورس كالا از جمله توسعه‌ بازار، معماري سازماني، آموزش منابع انساني و فرهنگ سازي هر كدام به ترتيب 40، 30، 20 و 10 درصد از تحقيقات بورس كالا را در سال جاري به خود اختصاص داده است.



اهداف بورس كالا در سال 91
اهداف بورس كالا در سال 91
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

roman به نجابت مهتاب (45)


roman به نجابت مهتاب (45)

 

 

نميدونستم اين لرزش بدنم از عصبانيته يا ترسِ از دست دادن ارايلي...غوغايي بود تو دلم.
ميدونستم اشتباه كردم ...گند زده بودم به همه چي..
اگه خودم همه چي رو بهش ميگفتم احتمال بخششم بيشتر بود تا حالا كه از زبون كسي ديگه و معلوم نيست با چه لحني شنيده...
اشفته بودم ..عصبي بودم و به زمين و زمان وبيشتر از همه خودم فحش ميدادم...
بيشتر از قبل حالم از خودم بهم ميخورد ...از لجن بودنم... از پست بودنم ...از اين همه بي عرضگي كه چرا زودتر به ارايلي نگفته بودم...چرا گذاشته بودم كارد به استخون برسه؟
چرا گذاشته بودم كار به اينجا برسه كه اون مرتيكه كه هيچ بويي از پدر بودن نبرده بود همه چي رو كف دست بقيه بذاره و كار به جايي بكشه كه معلوم نيست با چه وضعي به ارايلي قضيه رو گفتن ...
اخ اخ لعنت بهت تاركان همه چي رو خراب كردي...هرچي رشته بودي پنبه شد هرچي اعتمادشو جلب كردي پريد...
هرچي عشق بهش دادي همه دود شد و رفت هوا...
دستمو روي فرمون ميكوبيدم و به خودم فحش ميدادم..
حتما مادرمم فهميده با اون مرتيكه رفتن دم در خونه ارايلي و ابروش رو بردن..
خدايا من باهاش چيكار كردم؟الان تو چه حاليه؟حتما فهميده من پسر اون عوضيم...
حتما فكر ميكنه من از قصد رفتم طرفش ...رو عمد پولو بهش دادم و صيغه اش كردم...
حتما مادرم ابروشو تو درو همسايهء فضولش برده...
از تصور اينكه چشمهاي خوشگلش پر اشكه و قلبش دردمندتر از هميشه سرم تير كشيد...
حتما فهميده چقدر لجنم...
دم درترمز كردم ..حالا كه رسيده بودم جوني برام نمونده ...رويي ندارم كه برم بالا...
اما اخرش كه چي...برو تاركان ..برو بهش بگو اشتباه كردي...برو وحداقل يه بار مردونه رفتار كن...حداقل براي اخرين بارسعيتو كن تا بدستش بياري .
درماشينو باز كردم و با قدمهاي بلند به طرف درحياط رفتم باز بود...
پله ها رو دوگام يكي ميكردم تا رسيدم پشت در خونه...
دستمو روي زنگ گذاشتم وبعدش از روي كلافگي تو موهام كشيدم..بعد چند دقيقه كه به اندازهءيه قرن برام گذشت درباز شد...
اروم درو باز كردم و رفتم تو..پشت در تكيه داده به ديوار ...پيكر نحيفي رو ديدم كه هيچ شباهتي به ارايلي من نداشت..
چشمهاي قشنگش اون فروغ هميشگي رو نداشت و كاسه ءخون بود و صورتش پژمرده و رنگ پريده..
از بار اون همه غصه شونه هاش خم شده بود.
با ديدنم هيچ عكس العملي نشون نداد و فقط خيره نگام ميكرد...
خجالت ميكشيدم نه از خجالت گذشته بود ...شرم داشتم با چشمهاي دريده تو چشمهاش نگاه كنم و بگم منو ببخش...
رفتم طرفشو دستشو گرفتم و به طرف كاناپه بردم...روش نشوندمش و از توي اشپزخونه يه ليوان اب قند براش درست كردم..
از دستاي سردش متوجه شده بودم فشارش افتاده..
ليوان و بردم طرفش و به دهنش نزديك كردم...يه جرعه ازش خورد و با دست اشاره كرد كه ديگه نميخوره...
ليوان و گذاشتم رو ميز و خودمم روي زمين روبه روش نشستم...
سرمو انداختم زير و خواستم براش بگم ...از اول بگم اما با صداي در و زنگ و كوبيدن پشت سر همش بلند شدم و رفتم طرف در و بازش كردم.
با ديدن اسانا قرمز شدم ...عصبي شدم زيرلب لعنتي گفتم و خواستم درو ببندم كه پوزخندي زد ودرو هل دادو اومد تو:
-به به ميبينم جمع وگل وپروانه همگي جمعند ...اومدي كارتو توجيح كني وبه زنت دلداري بدي...؟
همينجور رفت جلو و چرخي دور ارايلي زد و جلوش روي زانو خم شد و با پوزخند نگاش كرد.
ارايلي بغض كرده بود و انگار تكيه گاه پيدا كرده باشه دستشو دراز كرد به طرف اسانا بي اينكه حتي بپرسه از كجا خبر دار شده از ماجرا
اما اسانا با كمال بيرحمي زد زير دست اسانا و گفت:
-هه..ازم دلداري ميخواي؟ابراز همدردي ميخواي؟از من؟
بلند شد صاف وايساد و گفت:
-ميبيني تاركان؟؟ از من ابراز همدردي ميخواد...از مني كه تو اين ماجرا بيش تر ازهمه بهم ظلم شده..
به سمتش اومدم و بافرياد گفتم ..
-خفه شو اسانا اون چيزي نميدونه
ولي اسانا بدون توجه به حرف من دوباره نگاهش رو دوخت به ارايلي ...چشماشو ريز كرد و گفت:
-تو كه ادعاي پاكي داشتي؟ادعاي نجابت؟منو از اين كارها منع ميكردي؟چي شد پس ..
با لحن بدي گفت:
صيغه شدي؟شدي همخواب يه مرد...
با صداي بلندي گفتم:
-خفه شو اسانا ..گمشو بيرون.
به سمتم برگشت و با جيغ گفت:
-تو خفه شو اشغال...تو بايد دهنتو ببندي؟با چه رويي اينجايي ها؟
بعد دوباره برگشت طرف ارايلي و با پوزخند گفت:
-اره حرف همه راست دراومد... زيرزيركي كار ميكردي و مثل من ابله رو نبودي... همخواب يه مرد شدي به درك ...تحقير و كنايه هاي مردم هم نوش جونت ..
نشست جلوش و گفت:
-خواهر نمونه با دوست پسر من ريختي رو هم؟با هموني كه صبح تا شب باهاش بودم و قرار بود بياد خواستگاريم؟
هموني كه ميخواستي بري ببينيش و باهاش حرف بزني؟هموني كه اغوشش رو برام باز كرده بود؟
همون نوازشي رو خواستي كه خواهرت ميخواست؟
با هر كلمه اش نگاه ارايلي تيره تر ميشد .. ميشكست ...شكستنش رو لحظه به لحظه ميديدم...خورد شدنشو ميديدم...
اروم از جاش بلند شد و با بهت نگام ميكرد...انگار يه غريبه رو نگاه ميكرد..
اشك رو گونه هاي خوشتراشش راه افتاده بود و چشمهاش پر غم...
هيچي نداشتم كه بگم سرمو پايين انداختم و زانو زدم رو زمين...
منم اشك ميريختم پابه پاش...منم زجر ميكشيدم نفس به نفسش...
امابا جمله بعدي اسانا بود كه هردومون باهم شكستيم ..من از بار عذاب وجدان وعشق وارايلي ...زير خروارها تحقير وتوهين
-حتي ارزش يه شرط بندي ساده رو هم نداشتي ارايلي...من تو شرطِ با تاركان باختم..
ميدوني شرطمون سرچي بود ...؟سراينكه تاركان ميتونه ازت اتو بگيره يا نه ..؟سراينكه تو لجن واشغال هستي يا نه ..؟
فكر ميكردم خواهرم كه صبح تاشب منو نصيحت ميكنه واقعا طاهر و پاكه سرهمين باهاش شرط بستم ...اما مثل اينكه تاركان تورو بهتر ميشناخت...
رو كرد به من و گفت:
-تاركان تو شرط بندي مون من باختم...
اروم گفت:
-خواهرمو باختم...

 

ادامه دارد....

 



roman به نجابت مهتاب (45)
roman به نجابت مهتاب (45)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

وساپا با افزايش سرمايه 610 ميلياردي شد


وساپا با افزايش سرمايه 610 ميلياردي شد

به گزارش خبرنگار اقتصادي فارس در پي اخذ مجوز افزايش سرمايه 103 درصدي سرمايه‌گذاري سايپا از سازمان بورس، صبح پنج‌شنبه گذشته مجمع فوق‌العاده‌اي با حضور 92 درصد از سهامداران برگزار و طي آن افزايش سرمايه 310 ميلياردي اين شركت به تصويب رسيد و اين شركت به هلدينگي 610 ميليارد توماني تبديل شد.


براساس اين گزارش اين ميزان افزايش سرمايه كه از محل سود اندوخته 140 ميليارد توماني و مطالبات حال شده و آورده نقدي 170 ميليارد توماني لحاظ شده به منظور جبران مخارج انجام شده براي مشاركت‌هاي صورت گرفته در افزايش سرمايه شركت‌هاي سرمايه‌پذير، جبران بخشي از سرمايه‌گذاري‌ها در شركت‌هاي سرمايه‌پذير و سرمايه‌گذاري‌هاي انجام شده و همچنين تسويه اقساط خريد سهام از سازمان خصوصي‌سازي اعلام شده است.



وساپا با افزايش سرمايه 610 ميلياردي شد
وساپا با افزايش سرمايه 610 ميلياردي شد
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

رمان آب نبات چوبي(3)


رمان آب نبات چوبي(3)

رو به روي آينه ايستادم و به خودم نگاه كردم، آماده بودم. آماده بودم تا بروم خودم را در ازاي يك ميليون تومان در اختيار رامين قرار دهم. دستي به كبودي گونه ام كشيدم كه اطرافش زرد رنگ شده بود. نگاهم افتاد به مانتوي كهنه ام... ديروز نتوانستم براي خودم چيزي بخرم. حتي يك جفت جوراب هم نتوانستم بخرم. پولي برايم باقي نمانده بود. شايد كمي بيشتر از صد و پنجاه هزار تومان، كه پنجاه تومان از آنرا هم بايد به رامين مي دادم. خوب لباس هايم كهنه بود، اما در عوض تميز بود. تا يك ساعت ديگر هم كه از تنم خارج مي شد. براي مردي مثل رامين چه اهميتي داشت كه مانتوي مارك دار بپوشم يا نه؟ با صداي زنگ گوشي ام از آينه فاصله گرفتم و به سمت گوشي رفتم كه روي ميز تلويزيون بود: -الو -سلام ليدي، من تو ماشينم لبهايم را روي هم فشار دادم: -كسي تو كوچه است؟ -آره، دو سه تا زن چادري بيرون كوچه ان، مثه چي دارن نگام ميكنن زير لب نچ نچي كردم: -بخدا آخرش مشكوك ميشن به من، روزگار منو سياه ميكنن، بعد من مجبور ميشم از اين محل فرار كنم برم صداي شوخش را شنيدم: -شايد هم از اين محل فرار كردي رفتي، كسي چه مي دونه، حالا زود بيا كه خيلي كار داريم تماس كه قطع شد، سلانه سلانه به سمت اطاق عزيز رفتم. مي خواستم يكبار ديگر نگاهش كنم. او گفته بود اين كار را قبول كنم. فقط يكبار نگاهش ميكردم تا ته دلم قرص شود. اين هم يك رابطه بود مثل رابطه با داوود، بيشتر از ان كه نبود. پنج سال با داوود سپري شد، يكسال هم با رامين سپري شود. تازه قرار بود ماهي نه بار نهايتا ده بار باشد، محرم بوديم، صيغه نامه ي من در كيفم بود. بين چهار چوب در ايستادم، مادر بيدار بود، سرش را رو به در چرخانده بود. انگار منتظر بود تا قبل از رفتن به سراغش بروم. هر دو دستم را داخل جيب مانتوام فرو بردم: -عزيز، من دارم ميرم، اومده دنبالم چشمانش غمگين شد: -بمريم برات مونا لبم را جلو فرستادم: -چرا بميري؟ گناه كه نميكنم، اگه مي رفتم هر شبو روز به اينو اون......،خوب بود؟، عزيز حواست به مينا و ميلاد باشه ها، البته تا اونا از مدرسه بيان من برگشتم مادر با همان نگاه غم زده، سر تكان داد و سرفه كرد. به زحمت لبخند زدم: -ميام تا دوازده، امروز ناهار زرشك پلو داريم عزيز چرخيدم و از اطاق خارج شدم و به سمت درب خروچي رفتم، نگاهم روي كفشهاي پسرانه اي كه ديروز براي ميلاد خريده بودم، ثابت ماند، كفشها را نپوشيده بود... ........... زير نگاه كوبنده ي دو تن از زنان همسايه، در سانتافه را باز كردم و داخل ماشين نشستم. بين دو كتفم عرق كرده بود، بهم ريخته بودم. از پشت شيشه ي دودي به دو زن نگاه كردم كه بي پروا به ماشين زل زده بودند. صداي قهقهه ي رامين در فضاي ماشين پيچيد: -بابا عجب فوضولي ان اينا، خوردن ماشينو با ناراحتي گفتم: -بهت گفتم نيا جلوي در خونه، گفتم خودم ميام سر خيابون، بخدا از ديروز تا الان ده جور متلك فقط ازهمون اصغر سوپري شنيدم رامين سرش را كج كرد: -اول سلام مونا خانم، بعدشم شما در حال حاضر زن صيغه اي مني و من گفتم ميام دنبالت ميريم خونه ي من، همسايه ها كيلويي چند؟ خودم و خودتو عشق است، راستي كبودي لپتونو هم عشق است كلافه كف دستم را به پيشاني چسباندم و در همان حال به پشتي صندلي تكيه زدم.... ..................... در ماشين را باز كردم و از ماشين پياده شدم. وسط حياط بزرگي ايستاده بودم. دور تا دور حياط، درختچه هاي كوچك و بزرگ به چشم مي خورد. نگاهم افتاد به ساختمان اصلي كه چند متر دور تر از من خودنمايي مي كرد. حضور رامين را كنار خودم حس كردم. دستش را دور كمرم حلقه كرد و زير گوشم زمزمه وار گفت: -حاضري آب نبات چوبي؟ آب دهانم را قورت دادم. حس بدي زير پوستم دويد. سري تكان دادم. رامين مرا به خودش فشرد و به آرامي به سمت ساختمان حركت كرديم.... نگاهم روي مبلمان شيك وسط سالن ثابت ماند. وسايلهاي داخل خانه آنقدر زيبا و گرانقيمت بود كه نفسم بند آمده بود. به تلويزيون كوبيده شده به ديوار خيره شدم، قبلا اسمش را شنيده بودم، پلاسما بود ديگر... ياد تلويزيون بيست و نه اينچ قديمي خودمان افتادم و دلم گرفت. رامين چه زندگي داشت و من در چه فلاكتي دست و پا مي زدم. رامين از مقابلم گذاشت و روي مبل سه نفره ي وسط سالن نشست. دلم به هم پيچيد، تا چند دقيقه ي ديگر.... چشمانم را به آرامي روي هم فشار دادم و يك ثانيه بعد باز كردم. سعي كردم به چيزهاي خوب فكر كنم، به مينا كه امروز با كتاني سفيد صورتي اش در مقابل دوستانش پز مي داد، به مادر كه ديشب بالاخره شام درست و حسابي خورده بود، بدهي اصغر آقا را برگردانده بودم... همين ها كافي بود... اين مرد درشت اندامي كه در مقابلم نشسته بود، همسر موقتي من بود، ايرادي نداشت، واقعا ايرادي نداشت.... با حركت دست رامين كه به آرامي چند ضربه روي مبل كوبيد، تكاني به خود دادم و به سمتش به راه افتادم. ضربان قلبم تند شده بود. با بدني لرزان به سمتش رفتم و كنارش نشستم. لبخندي زد و به چشمانم خيره شد. نگاهش معذبم مي كرد. چشم چرخاندم و به گلدان قهوه اي رنگ گوشه ي سالن نگاه كردم. رامين دستش را دراز كرد و دستم را در دست گرفت. آنرا به لبانش نزديك كرد و بوسيد. باز هم آب دهانم را قورت دادم و به چشمانش خيره شدم. با خنده گفت: -روسريو مانتو رو در نمياري ليدي خوشگل؟ سري تكان دادم و دستم را از بين دستانش بيرون كشيدم. دستانم مي لرزيد. دستم به سمت روسري ام رفت. نگاهم روي چهره ي رامين ثابت ماند كه كم كم به سرخي مي زد. نفسهايش تند تر شده بود. سعي كردم به هيچ چيز فكر نكنم. هنوز دستم روي گره ي روسري ثابت نمانده بود كه ناگهان دستش به پشت سرم رفت و روسري همراه با مشتي از موهايم از روي سرم به عقب كشيده شد. آنقدر جا خوردم كه چند لحظه مغزم كار نكرد. چشمانم گشاد شده بود. صداي رامين را شنيدم: -چقدر دست دست ميكني مونا، يه روسري برداشتن كه كاري نداره -چرا اينجوري كردي؟ موهامو كندي، واي سرم از شنيدن صداي لرزانم، عصبي شدم. دستش را پس زدم و سرم را به جلو خم كردم. سرم گز گز مي كرد. تازه درد در سرم پيچيد. حس حقارت در دلم نشست. با لبهاي كه روي هم فشار ميدادم تا اشكم جاري نشود، روسري را از سرم باز كردم. كف دستم را روي سرم گذاشتم و ماليدم. -مانتو رو در بيار مونا با دست ديگر به آرامي دكمه هاي مانتو ام را گشودم. سرم همچنان خم شده بود، مرد بود ديگر.... مردها فقط بلد بودند زورشان را به زن نشان دهند. داوود هم هر شب بد مستي مي كرد، اول كتكم مي زد و بعد كشان كشان مرا به رختخواب مي برد... مانتوام را از تنم خارج كردم و روي دسته ي مبل گذاشتم. كف سرم هنوز ذق ذق مي كرد. به رامين نگاه كردم كه تيشرتش را از تنش خارج كرد و رو به من گفت: -پاشو با دلخوري از روي مبل بلند شدم. نگاهم روي نيم تنه ي برهنه اش چرخيد. به چشمانش نگاه كردم كه تنگ و گشاد مي شد. صورتش سرخ بود. پشت سر هم پلك زدم، عصبي شده بود؟ صدايش را شنيدم: -بو ميدي باز هم جا خوردم: -ها؟ پره هاي بيني اش باز و بسته شد: -بوي گه ميدي دهانم از تعجب باز ماند. -كلا گه بوي گه ميده چانه ام لرزيد: -با مني؟ -اره با توئه گهم، استفراغ بزن گه خانم سرم تير كشيد و يك قدم عقب رفتم: -رامين با مني؟ خجالت نميكشي؟ -نه، تو يه گهي، زنا همه گهن، بگو من يه گهم، بگو من از.....رامين افتادم پايين با غضب نگاهش كردم: -بي شعور، مرتيكه خر، خاك تو سر من كه اومدم اينجا با تو بخوابم چرخيدم و بي توجه به ذق ذق سرم خم شدم تا مانتو ام را از روي مبل بردارم كه ناگهان با قدرت روي مبل پهن شدم. انگار كسي مرا با قدرت روي مبل پرت كرد، انگار رامين مرا روي مبل پرت كرد... صدايم بالا رفت: -پاشو از روي من، اين وحشي بازيا چيه؟ سرش را كنار گوشم خم كرد: -من عاشق وحشي بازي ام، دختره ي سگ، بگو سگي، بگو من سگم ته دلم فرو ريخت. ترسيده بودم. با نگراني دستم را به لبه ي مبل فشردم تا خودم را از زير آن هيكل تنومند بيرون بكشم. بيني اش را به گردنم كشيد: -واق واق كن ببينم جيغ عصبي كشيدم: -پاشو از رو من، برو گمشو ميخوام برم، خودت واق واق كن دستانش را از دور بدنم فاصله داد به دو طرف گشود و با همه ي قدرتش، هم زمان روي دو طرف صورتم فرود آورد... واي گيج شدم... واي....ميناي من... ميلاد من.... بغضم تركيد.... روي مبل سر خوردم روي سراميك سرد سالن ولو شدم... دستهايي لباسهايم را از تنم خارج ميكرد... ................. اشكها از چشمانم فرو ميچكيد، چانه ام بين پنجه هاي قدرتمندش قفل شده بود. به نوسان بدنش نگاه مي كردم، ناليدم: -بسه ديگه دستش را دراز كرد و موهاي جلوي سرم را در دست گرفت: -آب نبات چوبي، تازه شروعشه، واق واق نكردي هنوز، واق واق نكردي هق هق كردم: -اين چه مدلشه؟ اين چه مدلشه رامين؟ كثافت اين چه مدله؟ كشتيم با چشماني از حدقه در آمده فرياد زد: -خوبه، خوبه جيغ بزن،
از موي سرم كشيد. سرم به جلو خم شد با قدرت سرم را به كف زمين كوبيد: -درد داره؟ مي كوبم درد ميگيره؟ سرت داره ميتركه؟ دوباره سرم را به كف سراميك كوبيد. با صداي وحشتناكي كه ناشي از كوبيده شدن سرم به سراميك بود، دلم به حال خودم سوخت. باز هم ناليدم: -واي سرم، عزيز جون، عزيز، مينا.. سرش را خم كرد. دندانهايش در گوشت پيشاني ام فرو رفت: -اين گه ها كي ان؟ چرا واق واق نميكني تموم بشه؟ واق واق كني تموم ميشه، مونا، آب نبات چوبي، واق واق كني تمومه... اين بار با قدرت به صورتم كوبيد. سرم به يك طرف چرخيد. هق زدم، واق واق كنم تمام است؟ هق زدم تمام است؟ واق واق كردم هاپ هاپ هاپ.... تمام شد...به بدن له شده ام نگاه كردم. همه ي تنم گز گز مي كرد. پس سرم سنگين شده بود و مي سوخت. يك لحظه با خودم فكر كردم كه نكند سرم شكسته باشد. به آرامي خودم را تكان دادم، درد در تنم پيچيد. كمرم را بالا كشيدم و به حالت نشسته در آمدم. نگاهم افتاد به رامين كه روي ساقهايش نشسته و هر دو دستش را كف زمين تكيه زده بود. با نفرت نگاهش كردم. يك ميليون به من داده بود، تا همه ي بدنم را آش و لاش كند؟ به ياد چند لحظه ي پيش افتادم كه مجبور شدم در مقابلش واق واق كنم. چقدر تحقير آميز بود، تلخ و گزنده بود... سرش را بلند كرد و با آرامش نگاهم كرد: -پيشونيت داره خون مياد از شدت غضب لال شده بودم. دستش را به سمت پيشاني ام دراز كرد. خودم را عقب كشيدم. يكي از ابروهايش بالا رفت: -هوم؟ چي شد؟ چهره ام از شدت نفرت در هم شد. خشم و غضبم فوران كرد، آب دهانم را جمع كردم و با شدت توي صورتش تف كردم. تكان خورد و سرش را عقب كشيد، دستش را بلند كرد. به زير چشمش كه از آب دهان من خيس شده بود، دست كشيد، با اخم نگاهم كرد. دهان باز كردم: -خيلي آدم كثافت و عوضي هستي، وحشي، قرار بود سلاخيم كني؟ يه ميليون دادي سلاخيم كني؟ همزمان پشت سرم از درد سنگين شد و باعث شد كه سرم را خم كنم و ناله كنم: -واي سرم دستي پشت سرشانه هاي لختم كشيده شد. با وحشت سر بلند كردم. رامين بالاي سرم ايستاده بود. سرم را بيش از اين بلند نكردم تا نگاهم به بدن برهنه اش نيوفتد. خودم را به يك طرف كشيدم: -به من دست نزن، حرومزاده ي كثافت، برو گمشو به آرامي شانه ام را فشار داد: -عادت ميكني ميل شديدي پيدا كردم كه به ساق پايش لگد بزنم. پاي راستم را بالا آوردم، درد در كمرم پيچيد. نفسم بند آمد: -واي خدا صداي نفسش را كه بيرون فرستاد، شنيدم: -شب وازلين بزن، الانم پاشو يه چيزي بخور واسه يه ساعت ديگه جون داشته باشي چشمانم از حدقه در آمد، يك ساعت ديگر؟ نكند باز هم قرار بود اين شكنجه ها تكرار شود؟ دوباره صداي هاپ هاپم در سرم پيچيد، خودم را در حد سگ پايين آورده بودم. باز هم دلم مي خواست اشك بريزم، اما نه اول بايد از اين جهنم بيرون مي رفتم: -تو به گور بابات خنديدي كه يك ساعت ديگه هم خبري باشه، كثافت ديوونه، برو گمشو، صدايم رنگ بغض گرفت: -من واق واق كردم، آشغال، حيوون با يه آدم اين كارو نميكنه، تو خيابون به آدم تجاوز كنن نميگن واق واق كن، به زحمت از روي زمين بلند شدم و به سمت لباسهايم رفتم كه هر كدام به يك طرف ولو شده بود. نمي توانستم خوب راه بروم. بي شرف چه بلايي بر سرم آورده بود. صداي قدمهايش را شنيدم، با نگراني سرم را چرخاندم. به يك قدمي ام رسيده بود: -دست تو نيست ليدي خوشگل، سر به سر من نذار، بريم تو آشپزخونه عسل بخور نزديك بود جيغ بكشم. ديوانه بود... بي توجه به او به زحمت خم شدم و شلوارم را از روي زمين برداشتم. كمر راست كردم و خواستم به سمت بلوزم بروم كه رامين بازويم را گرفت: -شنيدي چي گفتم؟ دستم را عقب كشيدم: -به من دست نزن، همه چي تمومه، اومدم يه روز باهات خوابيدمو خلاص، تو ديوونه اي، تو كثافتي باز هم ياد سلاخي شدنم افتادم: -آشغال من واق واق كردم اشك روي گونه ام سر خورد، از شدت شرم چشمانم را بستم. -دير شده مونا با شنيدن اين حرف به سرعت چشمانم را گشودم. -تو صيغه ي من شدي، اونم واسه يه سال، اونم با مهر ده تا شاه نبات آنقدر عصبي شدم كه شلوار لي در دستم را به عقب بردم و با علي رغم دردي كه در وجودم پخش شده بود، محكم به كمرش كوبيدم: -برو بمير با اون صيغه نامت بيني ام را بالا كشيدم: -همين امرزو فسخش ميكنيم، برگه رو پاره ميكنم، ده تا شاخ نبات تو سرت بخوره دوباره بغضم تركيد و اينبار شلوار را عقب بردم تا دوباره به كمرش بكوبم، فكرم را خواند، كمي خودش را خم كرد و با قدرت پاچه هاي شلوار را در دست گرفت و يكباره از دستم كشيد. تكان خوردم و يك قدم عقب رفتم. صدايش اعصابم را بهم ريخت: -اولا كه صيغه نامه با پاره شدن از بين نميره، تو محضر ثبت شده، غير از اون، تو پيش من پنج ميليون سفته داري در ازاي حسن انجام كار، كارتو خوب انجام بده تا دردسري برات درست نشه با همان بدن برهنه به سمتش حمله ور شدم، شلوارم را رها كرد و به مچ دستانم چسبيد. جيغ زدم: -برو سفته ها رو بذار اجرا، به قاضي مي خواي بگي من ديگه نخواستم باهات بخوابم؟ كارمو خوب انجام ندادم؟ اصلا من خودم ميرم از تو شكايت ميكنم، ميگم تو يه وحشي رواني هستي، واي دستم...واي دستم... همانطور كه به مچ دستم چسبيده بود، مرا به دنبال خودش كشيد، با هر تكان درد در وجودم منتشر مي شد. سرم، پيشاني ام، پشت گردنم، كمرم... مرا به زور روي مبل نشاند و مقابلم خم شد: -ببين خانم ابراهيمي، خوب گوش كن، تو انگار از يه سري چيزا خبر نداري، عيبي نداره، سواد كه نداري، كسي كه تو اون حلبي آباد زندگي ميكنه بيشتر از اينم نمي فهمه، من بهت مي فهمونم، تو پيش من چهار ميليون سفته ي سفيد داري، مي دوني يني چي؟ يني نمي توني جم بخوري، حرف اضافي بزني ميرم همه ي اونا رو ميذارم اجرا، ميوفتي زندون ته دلم فرو ريخت، -اونوقت خونواده ات آواره ميشن قلبم به تپش افتاد، -كل زندگيتم بفروشي نمي توني قرض منو بدي، كسو كاري ام نداري تا بخواد كمكت كنه دندانهايم به هم كوبيده شد، -بعد تو توي زندونيو، داداشت حتما معتاد ميشه و خواهرتم يه....خيابوني، مادرتم حتما ميميره، حالا فهميدي مونا؟ پس ديگه اينقدر جفتك ننداز، من كلا آرومم، فقط همون لحظه اونجوري ام كه ديدي، بعد خوب ميشم، مثه همين الان كه توي صورتم تف كرديو با شلوارت منو زدي، اما من كاري نكردم، مي تونستم بزنمت مثه سگ وق بزني اما نكردم فكرم جاي ديگري بود، سفته ي سفيد امضا؟ اما خودش روي آن نوشت "در ازاي حسن انجام كار" -تو خودت روي اونا نوشتي در ازاي حسن انجام كار كمرش را صاف كرد: -فقط روي يكي نوشتم، مي خواي همين امروز هم ميدم مال خودت حس از بدنم رفت، -با من راه بيا تا كاري به كارت نداشته باشم، با بيچارگي گفتم: -چرا اين كارو ميكني؟ من خيلي بدبختم، تو كه مي دوني من چه آدم بدبختي ام، از من فاصله گرفت و چند قدم آنطرف تر روي مبل نشست، ديگر برايم مهم نبود كه برهنه است. فقط مي خواستم از اين مخمصه نجات پيدا كنم. -با من باشي حمايتت ميكنم، همه جوره، فقط بايد تو هم ساپورتم كني، دوست دختر قبلي من نتونست دووم بياره، رفت، من الان سه ماهه با كسي نيستم، كسي با من دووم نمياره، منم مردم، نياز دارم، صدايي شبيه ناله از گلويم بلند شد: -آخه چرا من؟ اين همه آدم، چرا من بدبخت؟ به پشتي مبل تكيه زد. نفس عميق كشيد و با چشمان نافذش در چشمان ترسيده ي من خيره شد: -دقيقا به همين دليل كه تو از همه بدبخت تري...

آنقدر ترسيده بودم كه پلك هم نمي زدم. -من در موردت حسابي تحقيق كردم، شما تا خرخره زير بدهي هستين، من اگه هر ماه به تو دو ميليون هم بدم، نمي تونين قرضاتونو بدين، از زماني كه پدرت زنده بود شما به اينو اون قرضار بودين، فاميلي دورو برتون نيست، كسي رو ندارين، همه مثه شما بدبخت و بيچاره ان، اونقدر با دخترهاي جور واجور برخورد كردم كه مي دونم اگه بخوام به چيزي كه مي خوام برسم، بايد برم سراغ دخترهاي ساده و بي كسو كار كه بدبخت و بيچاره ان، با چانه اي كه مي لرزيد، نگاهش كردم. چطور اينقدر احمق بودم كه اسير اين ديوانه شدم؟ -تو خودت همون لحظه ي اول همه ي زندگيتو به من گفتي، وقتي كسي به خاطر از دست دادن شغلي كه هنوز توش استخدام نشده، وسط خيابون زار زار گريه ميكنه، پس اونقدر نيازمنده كه به خاطرش تن به هركاري بده، اونم با چشم بسته، پس حالا كه مي دوني قضيه چيه، ديگه خودتو اذيت نكن، گفتم كه عادت ميكني، وقتي مجبور باشي عادت ميكني با بغض گفتم: -توروخدا با من اين كارو نكن، من دو تا خواهر و برادر كوچيك دارم، اگه بلايي سر من بياد اونا چي كار كنن؟ مادرم مريضه از روي مبل بلند شد و به سمتم آمد، خودم را جمع كردم، چشمانم هراسانم، روي هيكلش مي چرخيد. -بلايي سرت نميارم مونا، صدايم دو رگه شده بود: -دو بار ديگه سرمو بكوبي به كف سراميك، مغزم مي تركه، چجوري ميگي بلايي سرم نمياري؟ خنديد: -مونا، آدم كه آب نبات چوبي نمي خره قارچ قارچ با دندوناش خوردش كنه، آب نبات چوبي رو مي ذاري كنار لپت مي مكيش تا شيره اش ذره ذره بياد بيرون با شنيدن اين جمله ته دلم فرو ريخت. پيام واضح بود. ذره ذره جانم را مي گرفت. يك قدم جلو آمد، خودم را روي مبل به سمت راست كشاندم. باز هم مي خواست شروع كند؟ رامين بالاي سرم ايستاد و دستش را به سمت پيشاني ام دراز كرد. از ترس ثابت سر جايم نشستم. با سر انگشتش پيشاني ام را لمس كرد. پيشاني ام به گز گز افتاد. رامين به انگشتش نگاه كرد و زمزمه وار گفت: -خونيه، لبخند زد و انگشت را داخل دهانش برد، با دردمندي نگاهش كردم. چشمانش را ريز كرد، كم كم رنگ چهره اش تغيير مي كرد. يكباره چشمانش درشت شد: -عسل نخوردي نه؟ خيلي بد شد، كم مياري پيام را گرفتم. دوباره قرار بود سلاخي شوم. به ذلت افتادم: -توروخدا رامين، توروخدا، كتكهات درد داره، توروخدا، سرم داره ميتركه، تنم درد ميكنه -خيلي خوبه همينجوري التماس كن، به پام بيوفت، كف پامو ببوس، دوست دارم خوشم مياد به نفس نفس افتادم ، سينه ام بالا و پايين مي شد. من امروز همين جا زير دستش تلف مي شدم. -توروخدا رامين، من نمي تونم، بدجوري مي زني تو سرم، بخدا ميميرم وبال گردنت ميشما صداي زنگ موبايلش بلند شد، بي توجه به آن، دستي به سرم كشيد: -نه ديگه اون مدلي براي امروز كافيه، مي دوني چند تا مدل واسه امتحان كردن داريم؟ دوباره اشك دور چشمم جمع شد. واي توان نداشتم. صداي موبايل همچنان به گوش مي رسيد و بيشتر عصبي مي شدم. با ناله گفتم: -موبايلت داره زنگ مي خوره، جواب نمي دي؟ انگشتانش را لا به لاي موهايم فرو برد: -نه خوشگل خانم، موبايل مهمتره يا تو؟ دستم را بلند كردم و به ساعدش چسبيدم: -رامين جان، رامين توروخدا، من مي ترسم -بترس كوچولو، تو بترسي من خوشم مياد نفسم مقطع شد: -هيع هيع هيع، نكن هيع، نكن، نيا، هيع مي ترسم، هيع نيا رامين امان نداد، موهايم را كشيد و با صورت مرا محكم به نشيمن مبل كوبيد. خواستم بلند شوم زانويش را روي كمرم گذاشت. سرم را در نرمي مبل فرو برد. نفس كم آوردم. واي خفه شدم با دست، چند ضربه به مبل زدم، داشت مرا مي كشت، درد در سرم پيچيد. موهايم را به عقب كشيد، گردنم به عقب خم شد و سرم بالا آمد. حريصانه نفس عميق كشيدم. سرش را نزديك گوشم آورد: -آب نبات چوبي شيرين من دندانهايش وارد گوشت گردنم شد، من امروز ميميرم، همين جا ميميرم ناليدم -بخدا درد داره، توروخدا صداي زنگ تلفن خانه در فضا پيچيد، رامين خنديد: -بگو سگ خونه ات ميشم رامين ديگر دلم نمي خواست بگويم. سخت بود، برايم سخت بود -نمي گي مونا؟ دوباره فشار دندانش روي گردنم بيشتر شد. با زانواش به كمرم فشار آورد، حس كردم همين حالا مهره هاي كمرم مي شكند، تلفن بعد از چند زنگ روي پيغام گير رفت، صداي دختر جواني به گوش رسيد: -الو، آقاي بابازاده، مهتاب شافعي هستم، اگه خونه هستين گوشي رو بردارين، همه ي پارچه هايي كه الان به شركت رسيده خيس و آب خورده ان، مي دونين شركت چقدر ضرر كرده؟ كجائين شما؟ دست رامين از دور موهايم شل شد...زانويش را از روي كمرم برداشت و با عجله به سمت تلفن رفت. بي حس و حال روي مبل افتاده بودم. باز هم اشكها قطره قطره از چشمهايم فرو مي چكيد. از خدا گله داشتم. اينطور مي خواست كمكم كند؟ صداي رامين را شنيدم: -الو خانم شافعي، همه ي پارچه ها خيسن؟ يني تو آب افتادن؟ مطمئنين؟ دو كف دستم را روي مبل گذاشتم تا بتوانم بلند شوم، درد توي كمرم پيچيد. دوباره بي حال روي مبل ولو شدم. -اي بابا، نه خانم شما چرا مقصر باشين، رسولي كجاست؟ ميام، تا نيم ساعت ديگه مي رسم صداي "تلق" گذاشتن گوشي را شنيدم. دوباره تلاش كردم از روي مبل بلند شوم، توان نداشتم. چند لحظه بعد دستي دور بازويم حلقه شد: -پاشو بشين، يه كم حالت جا اومد ميريم به آرامي دستم را عقب كشيدم. دوباره بازويم را در دست گرفت: -تو كه خودت نمي توني بشيني، بذار كمكت كنم، به سختي از روي مبل بلند شدم و به پشتي تكيه زدم. همه چيز را تار ميديدم. نگاهم روي رامين چرخيد كه به سمت لباسهايش رفت: -بار پارچه داشتم، از باكو اومد آستارا، يكي دو ساعت پيش رسيد انزلي، مسئول بارگيري زنگ زده گفته بارها خيس بوده، انگار انداختن تو دريا، نمي دونم كار خوديه يا كس ديگه اي با بيچارگي به مرد جواني خيره شده بودم كه انگار نه انگار چند دقيقه ي قبل نزديك بود خفه ام كند. به راحتي از دغدغه هاي كاري اش برايم مي گفت. رامين به سمتم چرخيد: -بپوش ديگه، بپوش يه آبي به سر و صورتت بزن، بايد بريم سرم را پايين انداختم و به هق هق افتادم. بالاي سرم ايستاد: -مونا، سرتو بالا كن ببينم، گريه نكن، گفتم عادت ميكني، با گريه چيزي درست نميشه دستش را به زير چانه ام برد: -بالا كن ببينم سرم را عقب كشيدم: -تا آخر عمرم ازت متنفرم خنديد: -من تازه داره ازت خوشم مياد، خيلي مظلومي، ازون بدبختهايي كه آدم دوست داره مدام بزنه تو سرشون با شنيدن اين حرف دستش را به شدت پس زدم و سعي كردم از روي مبل بلند شوم و لباسهايم را بردارم. متوجه ي نيتم شد: -بشين برات ميارمشون وسط سالن رفت و لباسهاي پخش و پلا شده ام را از روي زمين برداشت و به سمتم آمد و آنها را روي زانويم گذاشت: -شب روي تخت نخواب، كمرت درد ميگيره، البته فكر نكنم توي خونتون تختخواب داشته باشي، روي زمين ميخوابي، هوم؟ وازلين دارين تو خونه؟ چشمانم از نفرت زبانه كشيد، بي توجه به سوالاتش به ارامي لباسهايم را به تن كردم. نفسش را بيرون فرستاد: -من برم ببينم اوضاع از چه قراره، فردا هم بهت زنگ مي زنم ميام دنبالت، اين زنه بد موقعي زنگ زد، حال خوشمو خراب كردم با وحشت سر بلند كردم: -من ديگه نميام نچ نچي كرد: -پير گوشي كه نگرفتي؟ گرفتي؟ به نفعت نيست كه نياي، الانم آروم پاشو، اگه ضعف كردي از تو يخچال يه چيزي بردار بخور، توي خونه عسل داري؟ البته عسل خيلي گرونه تو اونقدر پول نداري براي خودت عسل بخري، تو يخچال من عسل هست، برش دار ببر خونه بخور تا فردا، الانم اين قيافه ي زار و نگير به خودت، رفتي خونه مامانت ببينتت فاتحه اش خونده است با لبهاي آويزان نگاهش كردم. انگار نه انگار در مورد يك انسان صحبت مي كرد. تنها حرفي كه در آن موقعيت به زبانم جاري شد همين بود: -من خودم ميرم رامين سرش را به چپ و راست تكان داد: -مي رسونمت تا جلوي در خونه، هر وقت رفتي توي خونه منم ميرم، راستي، پنجاه تومن پول محضرو هم همين الان بده مات و مبهوت نگاهش كردم. نه انگار واقعا ديوانه بود. -شوكه شدي؟ پول محضر ديگه، قرار داشتيم با هم دوباره به سمتم آمد: -پاشو دختر كوچولو، پاشو برو يه آبي به سر و صورتت بزن، بايد بريم به زحمت از روي صندلي بلند شدم و مانتو ام را به تن كردم. همه ي تنم آش و لاش شده بود. نمي توانستم قدم بردارم. رامين به سمتم آمد: -دستتو بده كمكت كنم بي اعتنا به او به سمت در خروجي رفتم. همه ي وجودم پر از نفرت بود. ............... رامين مقابل در خانه ترمز كرد. نگاه وحشت زده ام روي چند زن همسايه چرخيد كه باز هم خيره به ماشين نگاه مي كردند. رامين رد نگاهم را گرفت و پوزخند زد: -اينا ديگه اين ماشينو ميشناسن، نمره پلاك منو هم از حفظن با عصبانيت گفتم: -بهت گفتم خودم ميرم، نشنيدي؟ خنديد: -دختر كوچولو، تو زن صيغه ايه مني، تو اين يه سال من خودم مي برمتو ميارمت، اينقدرم سر اين مسئله با من جر و بحث نكن، فردا نزديك ظهر ميام دنبالت لبم آويزان شد: -فردا نه، فردا نمي تونم، بي انصاف تنم جون نداره -تا فردا خوب ميشي، يه دوش آب گرم بگير، فكر كن بدون نرمش رفتي فوتبال بازي كردي، الانم برو كه همسايه ها منو ماشينمو خوردن، راستي پنجاه تومنم كه به من دادي، الان چقد واست مونده؟ صد تومن؟ خنديد: -دستتو نگه دار تا ماه بعد، هنوز بيست و نه روز مونده ها به زحمت در ماشين را باز كردم و از ماشين پياده شدم. سرم را پايين انداختم و تلو تلو خوران به سمت در خانه رفتم.... .................. دستم را به درگاه در گرفتم تا كفشم را از پايم خارج كنم، همه ي تنم تير مي كشيد، پوست سرم مي سوخت. مدام صحنه هاي شكنجه در آن خانه ي جهنمي، مقابل چشمانم رژه مي رفت. زياد نتواستم كمرم را خم كنم. مهره هاي كمرم درد مي كرد. كمرم را صاف كردم و چند لحظه ايستادم تا درد كمرم ساكت شود. صداي سرفه هاي خشك عزيز را شنيدم. نمي دانست امروز چه بلايي بر سر دخترش آمده بود. به هر جان كندني بود، وارد خانه شدم و مستقيم به سمت دستشويي رفتم، بايد سر و وضعم را مي ديديم. در دستشويي را باز كردم، صداي عزيز بلند شد: -مونا، تويي عزيز؟ گلويم را صاف كردم: -سلام، عزيز الان ميام، دارم ميرم دستشويي وارد دستشويي شدم و به خودم چشم دوختم. رنگ از رخم پريد. جاي دو دندان رامين بالاي پيشاني ام به چشم مي خورد. گونه ي كبودم كه اطرافش زرد رنگ بود به همراه چشمان پف كرده ام، خيلي توي ذوق مي زد. با اين قيافه مي خواستم مقابل عزيز و مينا و ميلاد ظاهر شوم؟ شير آب را باز كردم و مشتي آب به صورتم پاشيدم.... ............... مقابل سينك ظرفشويي ايستاده بودم و برنج مي شستم، صداي عزيز را شنيدم: -مونا، دختر كجا موندي؟ نيم ساعته اومدي، يه سر بيا تو اطاق، من نمي تونم زياد از رختخواب بيام بيرون، ناخوشم، بيا ببينمت آخه دختر دستي به پيشاني ام كشيدم، پيرزن بيچاره چه گناهي كرده بود كه مرا در اين وضعيت ببيند؟ اصلا او را مي ديدم و چه مي گفتم؟ اين كه با بي عقلي چهار ميليون سفته ي سفيد به رامين داده بودم و در ازاي آن بايد فردا هم به خانه اش مي رفتم و آش و لاش مي شدم؟ اشكهاي روي گونه ام را پاك كردم و گفتم: -عزيز دارم برنج مي شورم، ميام الان فكرم دور و بر فردا مي چرخيد. واي فردا هم مي خواست شكنجه ام دهد؟ با اين فكر ظرف برنج از دستم رها شد و داخل سينك افتاد. دستانم را به لبه ي سينك گرفتم و كمرم را خم كردم، كمرم تير كشيد. دوباره كمرم را صاف كردم، دستم را به ميان موهايم فرو بردم، پوست سرم سوخت. به آرامي كنار ظرف شويي نشستم. بغضم تركيد، هاي هاي گريه كردم... ............... صداي هراسان عزيز را شنيدم: -مونا، عزيز چيه؟ چي شده؟ عزيز چرا گريه مي كني؟ به پيراهن سبز گلداري كه به تن كرده بود، خيره شدم، سرم را بالاتر نياوردم تا متوجه ي پيشاني ام نشود. با دستان لرزان پيراهنش را در دست گرفتم. -مونا جون به سر شدم، چرا گريه ميكني؟ -عزيز، برام سخت بود، يه حس بدي داشتم، همش فكر مي كردم مثه....خيابوني ام عزيز كنارم زانو زد و سرم را در آغوش كشيد، پوست سرم آتش گرفت. لب به دندان گزيدم تا نفهمد. با دستش كمرم را نوازش كرد، جاي زانوي رامين روي كمرم تير كشيد. عزيز بغض كرده بود: -مونا جان، الهي عزيز فدات بشه، حروم ما شدي عزيز، گناه نكردي عزيز، خدا رو شكر كن گناه نكردي، عقد موقتي عزيز، برگه ي صيغه نامه ات تو كيفته، عزيز مادر گريه نكن... عزيز مي گفت و من مي گريستم. سرم ذق ذق مي كرد و كمر درد امانم را بريده بود. ................ همه ي موهايم را روي صورتم ريخته بودم. با سر فرو افتاده در بشقاب مينا برنج مي كشيدم. متوجه ي ميلاد شدم كه با غذايش بازي مي كرد. به آرامي گفتم: -چرا نمي خوري ميلاد؟ سرم پايين بود و صورتش را نمي ديدم. -من اين غذا رو نمي خورم آبجي، پول اين مرغو گوشتو از كجا آوردي؟ پول برنجو از كجا آوردي؟ به آرامي سرم را بلند كردم، نگاهم به چهره ي درهم مادر افتاد كه با نگراني به ميلاد نگاه مي كرد. دوباره سرم را پايين انداختم: -تو به اين چيزا كار نداشته باش، غذاتو بخور بشقاب مينا را به سمتش دراز كردم: -بيا مينا، بخور -مرسي آبجي، اومممم، زرشك پلو دوست دارم صداي فرياد ميلاد را شنيدم: -خاك تو سرت مينا، نخورده ي بدبخت، بخور ديگه، بخور احمق، نمي دوني پولش از كجا اومده ذوق هم مي كني؟ مينا لب برچيد: -چرا به من فحش ميدي؟ طاقتم تمام شد رو به ميلاد فرياد زدم: -دهنتو ببند و غذاتو بخور، ميذاري دو دقيقه با آرامش پشت سفره بشينيم يا نه؟ فكم درد گرفت. جاي فشار پنجه هاي رامين روي آن مي سوخت. اي كاش جرات داشتم و رو به ميلاد فرياد مي زدم كه يك ميليون گرفتم تا همسر صيغه اي ام، سلاخي ام كند. آن وقت او به من مي گفت اين غذا را نمي خورد؟ من قيمه قيمه شده بودم تا شكم او گرسنه نماند. -آبجي چرا هر بار حرف مي زنم، حرف تو حرف مياري؟ چرا جواب درستو حسابي به من نمي دي؟ فك ميكني من خرم؟ اون ماشين شاسي بلنده كيه مدام مياد در خونه؟ آب دهانم را قورت دادم. -همه ي محل دارن از تو ميگن، بچه هاي محل تو كوچه جلوي منو گرفتنو متلك بارم كردن، به من گفتن خوش غيرت خواهرت با از ما بهترون مي پره، پس اين پولها رو از اون مرتيكه گرفتي؟ صداي سرفه هاي عزيز پنجه به اعصابم كشيد. كمي سرم را بلند كردم، نگاهم به صورت ترسيده ي مينا افتاد. طاقت نياوردم و به سمت ميلاد خيز برداشتم، خودش را عقب كشيد. درد كمرم نفسم را بند آورد، صداي عزيز را شنيدم: -مونا، عزيز توروخدا، مونا رو به ميلاد كرد: -بچه دو دقيقه آروم بشين ديگه، اين چرتو پرتها چيه ميگي؟ ميلاد از سر سفره بلند شد: -من از فردا ديگه مدرسه نميرم، ميرم مكانيكي محمود، ميرم اونجا كار ميكنم، با حقوق خودم مرغو گوشت مي خرم، همه به من ميگن بي غيرت صدايش لرزيد: -تو زن بدي شدي آبجي، فكر مي كردم زن خوبي هستي، اما بد شدي، نمي تونم سر اين سفره بشينم، همه دارن حرفمونو مي زنن، از سانتافه ي مشكي مي گن كه تورو از در خونه سوار ميكنه و جلوي در خونه پياده ميكنه، شماها بشينين مرغ و گوشت بخورين، ولي من نمي خورم بغض در گلويم خانه كرد. چرا لال نمي شد؟ چرا لال نمي شد؟ صيغه اش بودم بي پدر، صيغه اش بودم يك ساعت كتك خورده بودم، يك ميليون به من داده بود، حرامش نبودم، حرامم نبود... با بغض گفتم: -پاتو بذاري مكانيكي محمود، قلم پاتو ميشكنم ميلاد به سمت در خروجي رفت: -ميرم، حالا مي بيني، ميرم همونجا كار ميكنم، ديگه هم مدرسه نميرم در هال را باز كرد و وارد حياط شد. خواستم نيم خيز شوم و به دنبالش بدوم، توان نداشتم، دوباره سر جايم نشستم. سرم روي سينه ام خم شد و باز هم به گريه افتادم. صداي گريان مينا را شنيدم: -آبجي گريه نكن، توروخدا گريه نكن، من غذامو مي خورم آبجي مونا، ببين من دارم مي خورم لگنم تير كشيد، كمرم تير كشيد...


رمان آب نبات چوبي(3)
رمان آب نبات چوبي(3)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

roman نظر بدين لطفا


roman نظر بدين لطفا

1.عنوان كتاب:راننده سرويس

نويسنده:خورشيد sun daughter  (كاربر انجمن نودهشتيا)

خلاصه داستان : چهار تا دختر دبيرستاني كه رفيقاي چندين ساله هستن و در يك دبيرستان درس ميخونن و هم رشته هستن و بعد از گذشت شيش سال همكلاسي بودن… كلاسهاشون دو به دو عوض ميشه و روز بعدش هم راننده سرويس سابقشون … و راننده ي جديد يه پسر جوونه كه  …


2.عنوان كتاب:ادريس

نويسنده:مينا مهدوي نژاد

خلاصه:ناديا دختريه كه دوست نداره ازدواج كنه به همين خاطر خواستگار كه براش مياد همه كار مي كنه تا اونا رو فراري بده تا اينكه يه خواستگار براش مياد كه اونم مثل ناديا دوست نداشته ازدواج كنه پس اونا با هم نقشه مي كشن كه....

3.نام كتاب : امانت عشق
  نويسنده : فريده شجاعي

خلاصه داستان:
سپيده قصد ازدواج با على پسرخاله خود را دارد، ولى على به‏دليل داشتن بيمارى درمان‏ناپذيرى از ازدواج با او سر باز مى‏زند و...


4.عنوان كتاب:همسايه من

خلاصه:

دختري به اسم كيانا كه يك بار طعم شكست رو چشيده بهش اين فرصت داده ميشه تا روي پاهاي خودش وايسه و زندگيشو اونجور كه دوست داره بسازه تا شايد توي اين راه طعم عشق واقعي رو با تمام پستي و بلنديهاش بچشه…

نويسنده: شايسته بانو



roman نظر بدين لطفا
roman نظر بدين لطفا
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

مقايسه درآمد دارايي بدهي و بازده بانك هاي بورسي


مقايسه درآمد دارايي بدهي و بازده بانك هاي بورسي

دراين ميان هر چند اين دو بازار همچنان به رقابت ديرينه خود در تامين مالي،جذب سرمايه هاي مردم و ارايه بازدهي ادامه مي دهند،اما با افزايش تعداد بانك ها در بازار سهام، وابستگي و چسبندگي اين دو بازار به هم افزايش يافته و هر نوع تصميم يا تغييري در وضعيت دو بازار سهام و پول با تبعات مثبت و منفي براي هر دو بازار همراه است كه نمونه بارز آن افزايش نرخ سود بانكي در اواخر سال گذشته و بهبود وضعيت شاخص بورس و همچنين ارتباط برخي بانك هاي بورسي با سوء استفاده 3 هزار ميليارد توماني بود.

*جايگاه بانك‌هاي بورسي و فرابورسي

بورس اوراق بهادار در حالي ميزبان 10 بانك اقتصاد نوين، كارآفرين، پارسيان، ملت، تجارت، صادرات، پاسارگاد، سينا،‌ انصار و پست بانك است كه اين بانك ها با سرمايه اسمي بيش از 12.1 هزار ميليارد توماني،121 ميليارد و 925 ميليون سهم 100 توماني منتشر كرده‌اند. همچنين ارزش روز بازار سهام اين تعداد بانك بيش از 22 هزار ميليارد تومان بوده و حدود 220 هزار سهامدار حقيقي و حقوقي مالك اين بانك ها هستند.

همچنين بعداز لغو بانك هاي آريا و آرين هم اكنون بانك هاي سرمايه،دي، گردشگري، ايران زمين،‌حكمت ايرانيان و سامان در فرابورس حضور دارند اما سهام بانك هاي ‌حكمت ايرانيان و سامان قابل معامله نيست. ارزش روز بازار 4 بانك فرابورسي دي ، سرمايه،‌ايران زمين و سرمايه كه هر كدام 400 ميليارد تومان سرمايه اسمي دارند بيش از 2 هزار و 592 ميليارد تومان است كه حدود 8درصد از ارزش روز فرابورس را تشكيل مي دهند.با اين اوصاف اين 14 بانك بالغ بر 13.6 هزار ميليارد تومان سرمايه اسمي و حدود 25 هزار ميليارد تومان ارزش روز دارند.

*مقايسه 13 بانك از چند بعد

براساس اين گزارش،درمقايسه بانك هاي بورسي و فرابورسي،وضعيت بازدهي سهام ، ميزان دارايي‌ها و بدهي‌ها، حقوق صاحبان سهام، درآمدها، سودخالص، قيمت و نسبت تسهيلات اعطايي به سپرده‌ها مدنظر قرار گرفته است، ولي به دليل عدم انطباق پست بانك با شرايط حداقلي ساير بانك ها از جمله سرمايه 56 ميليارد توماني و همچنين حاشيه هاي آن، اين بانك لحاظ نشده است.

*ميانگين بازدهي 3.6 درصدي بانك ها در سال گذشته

بازدهي سهام همه شركت‌هاي حاضر در بورس و فرابورس كه از تجميع سه عامل تفاوت قيمت، سود سالانه و افزايش سرمايه محاسبه مي‌شود،مهمترين هدف افرادحقوقي و حقيقي از قبول ريسك سرمايه‌گذاري و حضور در بازار سهام، كسب سود و بازدهي است.

ميانگين اين متغير براي سال گذشته بورس 9 درصد بود اما براي 13 بانك بورسي و فرابورسي نتيجه‌اي بهتر از بازدهي 3.6 درصدي به دست نيامده است. اين در حالي است سهام 6 بانك پاسارگاد، كارآفرين، صادرات، پارسيان، دي و ملت با زيان 12.5، 11، 8.9، 6.8، 3.1 و 2.4 درصدي موجب نارضايتي سرمايه‌گذاران خصوصاً افراد حقيقي شده‌اند و به دليل كاهش قيمت هر سهم نسبت به ابتداي سال،ناخواسته به سهامداران خود زيان رسانده‌اند.

از آن سو سهام بانك‌هاي اقتصاد نوين و سرمايه با 35 و 23 درصد بازدهي مثبت وضعيت بسيار بهتري نسبت به 6 بانك زيان‌ده و حتي ميانگين بورس داشته و حداقل توانسته‌اند بخشي از تورم سال گذشته سرمايه‌گذاران را جبران كنند.بانك‌هاي گردشگري، ايران زمين، تجارت، سينا و انصار هم با بازدهي 10، 8.6، 5.6، 5 و 4.8 درصدي از وضعيت چندان قابل دفاعي برخوردار نبودند.

*مقايسه بانك ها از 9 زاويه و متغير

طبق اطلاعات موجود در شبكه كدال و آخرين صورت هاي مالي منتشر شده 13 بانك مورد مقايسه و با در نظر گرفتن توقف نماد بانك هاي گردشگري و سرمايه از 30 آذر 90 و 9 خرداد سال جاري ، بررسي وضعيت بانك ها ازنظر مقدار دارايي ها نشان مي دهد بانك ملت با دارايي بيش از 71 هزار ميليارد توماني در صدر ساير بانك ها قرار دارد اما در عين حال بدهي اين بانك بورسي هم بيش از 68.6 هزار ميليارد تومان است.

دو بانك فرابورسي ايران زمين و گردشگري هم با دارايي بيش از 661 و 847 ميليارد توماني در رده هاي آخر ايستاده اند ولي بدهي اين دو بانك به ترتيب 389 و 612 است.

از نظر جمع حقوق صاحبان هم كه شامل اقلام سهام سرمايه، صرف (كسر) سهام، اندوخته‌ها و سود انباشته است، بانك هاي پاسارگاد و صادرات با بيش از 4و 3 هزار ميليارد تومان در رده هاي اول و دو بانك گردشگري و ايران زمين با 231 و 271 ميليارد تومان در رده هاي آخر قرار گرفته اند.

اين درحالي است كه بانك هاي كارآفرين، سرمايه و گردشگري با درصد تسهيلات اعطايي به سپرده ها 99 و 87 درصدي بيشترين نسبت و دو بانك ايران زمين و دي با 22 صدم درصد و 43 درصدي داراي كمترين نسبت  هستند.

از لحاظ درآمد هم بانك هاي صادرات و ملت با بيش از 2.5 هزار ميليارد تومان و دو بانك ايران زمين و سرمايه با 51 و 55 ميليارد تومان بالاترين و پايين ترين درآمد را داشته‌اند، اما از منظر سود خالص محقق شده اين دو بانك كاملا" خصوصي پاسارگاد و پارسيان هستند كه با بيش از 983 و 688 ميليارد تومان در صدر ايستاده اند و بانك هاي ايران زمين و سرمايه هم با كسب در آمد 13 و 18 ميليارد توماني در انتها جا خوش كرده اند. اين در حالي است كه دو بانك اقتصاد نوين و كارآفرين با پيش بيني سود هر سهم 56 و 52 توماني در صدر ايستاده اند. سرمايه اسمي بيش از 2.7 و 2.2 هزار ميليارد توماني بانك پاسارگاد و صادرات منجر به قرار گرفتن اين دو بانك در رده هاي اول و دوم شده است.

 جدول آخر هم در حالي به مقايسه برخي نسبت هاي مالي بانك ها تعلق دارد كه بانك ها قسمت عمده درآمد و سود خود را در پايان سال مالي شناسايي مي كنند. از اين رو نسبت هاي محاسبه شده به خصوص  نسبت هاي سود تحت تاثير اين امر قرار مي گيرند. همچنين براي بانك هايي كه گزارش 12 ماهه خود را اعلام نكرده اند، نسبت هاي به دست آمده كمتر از مقدار واقعي آنهاست. 

 

*جدول دارايي‌ها (به ميليون ريال)

رديف نام بانك نوع گزارش مبلغ كل دارايي‌ها 1 بانك ملت 9 ماهه 716.575.982 2 بانك صادرات 9 ماهه 597.807.252 3 بانك تجارت 9 ماهه 469.349.645 4 بانك پارسيان 9 ماهه 312.653.375 5 بانك پاسارگاد 12ماهه 221.808.446 6 بانك اقتصاد نوين 9 ماهه 148.513.848 7 بانك انصار 12ماهه 82.600.228 8 بانك سينا 12ماهه 67.207.446 9 بانك كارآفرين 12ماهه 60.209.614 10 بانك سرمايه 3ماهه 44.046.285 11 بانكي دي 9 ماهه 10.350.462 12 بانك گردشگري 12ماهه منتهي به آذر 90 8.475.193 13 بانك ايران زمين 9 ماهه 6.613.709

 

*جدول بدهي‌ها  (به ميليون ريال)

رديف نام بانك نوع گزارش جمع بدهي‌‌ها 1 بانك ملت 9 ماهه 686.053.326 2 بانك صادرات 9 ماهه 567.236.791 3 بانك تجارت 9 ماهه 439.747.073 4 بانك پارسيان 12ماهه 287.431.001 5 بانك پاسارگاد 12ماهه 180.594.754 6 بانك اقتصادنوين 9ماهه 135.979.375 7 بانك انصار 12ماهه 76.840.213 8 بانك سينا 9ماهه 59.078.073 9 بانك كارآفرين 12ماهه 50.260.994 10 بانك سرمايه 3ماهه 39.084.313 11 بانك دي 9ماهه 6.308.339 12 بانك گردشگري 12ماهه منتهي به آذر90 6.162.646 13 بانك ايران زمين 9ماهه 3.895.860

 

*جدول حقوق صاحبان سهام (به ميليون ريال)

رديف نام بانك نوع گزارش جمع حقوق صاحبان سهام 1 بانك پاسارگاد 12ماهه 41.213.692 2 بانك صادرات 9ماهه 30.570.461 3 بانك ملت 9ماهه 30.522.656 4 بانك تجارت 9ماهه 29.602.572 5 بانك پارسيان 12ماهه 25.222.374 6 بانك اقتصاد نوين 9ماهه 12.534.473 7 بانك كارآفرين 12ماهه 9.948.620 8 بانك سينا 12ماهه 5.760.015 9 بانك سرمايه 3ماهه 4.961.972 10 بانك دي 9ماهه 4.042.123 11 بانك ايران زمين 9ماهه 2.717.849 12 بانك گردشگري 12ماهه منتهي به آذر 90 2.312.547

 

*جدول تسهيلات اعطايي(به ميليارد ريال)

رديف نام نوع تسهيلات اعطايي جمع سپرده ها درصد 1 بانك كارآفرين 12ماهه 40.593 40.658 99.8 2 بانك سرمايه‌ 3 ماهه 27.315 31.822 87.0 3 بانك گردشگري 12 ماهه منتهي به آذر 90 3.608 4.123 87.0 4 بانك اقتصاد نوين 9 ماهه 89.791 105.262 84.0 5 بانك تجارت 9 ماهه 268.295 320.466 83.0 6 بانك پارسيان 12ماهه 208.548 256.374 81.0 7 بانك انصار 12ماهه 57.683 71.614 80.5 8 بانك پاسارگاد 12ماهه 137.326 171.112 80.0 9 بانك صادرات 9 ماهه 318.7 399.357 79.0 10 بانك سينا 12ماهه 43.458 55.995 79.0 11 بانك ملت 9 ماهه 400.395 523.652 76.0 12 بانك دي 9 ماهه 2.541 5.864 43.0 13 بانك ايران زمين 9 ماهه 5 2.202 0.22

 

*جدول درآمد (به ميليون ريال)

رديف نام بانك نوع گزارش جمع درآمدها 1 بانك صادرات 9ماهه 25.707.565 2 بانك ملت 9 ماهه 25.468.568 3 بانك تجارت 9 ماهه 15.621.632 4 بانك پاسارگاد 12ماهه 13.292.617 5 بانك پارسيان 12ماهه 12.968.733 6 بانك اقتصاد نوين 9 ماهه 5.454.616 7 بانك كارآفرين 12ماهه 3.885.534 8 بانك سينا 12 ماهه 3.633.382 9 بانك انصار  9 ماهه 3.395.915 10 بانك گردشگري 12 9 ماهه منتهي به آذر 90 851.974 11 بانك دي 9 ماهه 560.993 12 بانك سرمايه 3ماهه 553.128 13 بانك ايران زمين 9 ماهه 517.689

 

*جدول سود خالص (به ميليون ريال)

رديف نام بانك نوع گزارش سود خالص 1 بانك پاسارگاد 12 ماهه 9.836.079 2 بانك پارسيان 12ماهه 6.883.552 3 بانك ملت 9 ماهه 4.596.071 4 بانك تجارت 9 ماهه 4.114.412 5 بانك صادرات 9 ماهه 4.034.654 6 بانك اقتصاد نوين 9 ماهه 2.795.906 7 بانك كارآفرين 12ماهه 2.341.127 8 بانك سينا 12ماهه 1.642.135 9 بانك انصار 9 ماهه 1.147.769 10 بانك گردشگري 12ماهه منتهي به آذر 90 312.546 11 بانك دي 9 ماهه 309.337 12 بانك سرمايه 3ماهه 189.117 13 بانك ايران زمين 9 ماهه 131.922

 

*جدول مقايسه بانك ها بر اساس سرمايه اسمي (به ميليون ريال)  

رديف نام بانك سرمايه 1 بانك پاسارگاد 27.258.000 2 بانك صادرات 22.906.142 3 بانك ملت 20.000.000 4 بانك تجارت 17.500.000 5 بانك پارسيان 13.200.000 6 بانك اقتصاد نوين 8.000.000 7 بانك كارآفرين 4.500.000 8 بانك سينا 4.000.000 9 بانك سرمايه 3.535.000 10 بانك انصار 2.000.000 11 بانك ايران زمين 2.000.000 12 بانك دي 2.000.000 13 بانك گردشگري 2.000.000

 

*جدول مقايسه قيمت هر سهم بانك ها تا 9 خرداد 91

رديف نام بانك قيمت به ريال EPS 1 بانك اقتصاد نوين 3532 560 2 بانك كارآفرين 2736 520 3 بانك سينا 2667 423 4 بانك انصار 2598 468 5 بانك پارسيان 2348 540 6 بانك سرمايه 2264 - 7 بانك ملت 1685 371 8 بانك تجارت 1613 350 9 بانك پاسارگاد 1606 370 10 بانك ايران زمين 1463 187 11 بانك دي 1378 225 12 بانك گردشگري 1365 - 13 بانك صادرات 1161 271

 

*جدول مقايسه برخي نسبت‌هاي مالي براي بانك‌ها

رديف شرح نوع گزارش سود/سرمايه سود/ح ص س سود/دارايي كل ح ص س/دارايي كل 1 بانك اقتصاد نوين 9ماهه 0.34 0.22 0.018 0.08 2 بانك كارآفرين 12ماهه 0.52 0.23 0.038 0.16 3 بانك سينا 12ماهه 0.41 0.20 0.024 0.12 4 بانك انصار 12ماهه 0.57 0.20 0.013 0.069 5 بانك پارسيان 12ماهه 0.52 0.27 0.022 0.08 6 بانك سرمايه 3ماهه 0.53 0.04 0.004 0.11 7 بانك ملت 9ماهه 0.23 0.15 0.006 0.042 8 بانك تجارت 9ماهه 0.23 0.14 0.008 0.063 9 بانك پاسارگاد 12ماهه 0.36 0.24 0.044 0.18 10 بانك ايران زمين 9ماهه 0.65 0.048 0.019 0.41 11 بانك دي 9ماهه 0.15 0.076 0.029 0.39 12 بانك گردشگري 12ماهه منتهي‌ به آذر90 0.15 0.13 0.036 0.27 13 بانك صادرات 9ماهه 0.17 0.13 0.006 0.05

مقايسه درآمد دارايي بدهي و بازده بانك هاي بورسي
مقايسه درآمد دارايي بدهي و بازده بانك هاي بورسي
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

roman پارلا (26)


roman پارلا (26)

در حمام را باز كردم و وارد اتاق شدم. عليرضا توي اتاق نبود. نفس راحتي كشيدم. مي خواستم به سمت تختخواب بروم و قبل از اين كه سر و كله ي عليرضا پيدا بشود دراز بكشم و خودم را به خواب بزنم. يك دفعه چشمم به تصوير خودم در آينه ي ميز آرايش افتاد. آن قدر از ديدن آن دختر رنگ پريده و لاغر با صورت زخمي توي آينه وحشت كردم كه ترسيدم و رويم را برگرداندم. يك لحظه نفسم بند آمد... چطور من به آن دختر تبديل شده بودم؟ دست لرزانم را به صورتم كشيدم... باقي مانده ي وحشي بازي هاي سعيد صورتم را كبود و زخمي كرده بود. آن قدر هول كردم كه توي رختخواب خزيدم و پتو را روي سرم كشيدم. از گريه كردن بيشتر از هميشه متنفر شده بودم... براي همين سعي كردم به خودم نويد روزهاي خوش را بدهم و اشك نريزم. با اين حال جلوي لرزش بدنم را نمي توانستم بگيرم. به خودم اميد مي دادم و مي گفتم كه به زودي ردياب را به سياوش مي رسانم و آزاد مي شوم. هرچند كه امري محال به نظر مي رسيد ولي اگر اين دل گرمي را هم از دست مي دادم مي مردم... .
حس خفگي بهم دست داد. پتو را از روي سرم كنار زدم و در همين موقع عليرضا وارد اتاق شد و چشم هاي بازم را ديد. در دل گفتم:
اي تف به اين شانس من!
عليرضا كه گرفته به نظر مي رسيد با لحني كه ناراحتي از آن مشهود بود گفت:
چرا صدام نكردي كه بهت لباس بدم؟ 
در جواب چشم غره اي بهش رفتم. عليرضا پوفي كرد... اين كارش بيشتر عصبيم كرد... پوف كردن يعني چي؟ يعني انتظار داشت بعد همه ي آن ماجراها خودم را توي بغلش بيندازم؟!
او لبه ي تخت نشست و گفت:
يه لحظه بهم گوش بده پارلا.
با صداي ضعيفي گفتم:
بسه علي... مي خوام بخوابم... به خدا هرچيزي كه امشب اتفاق افتاد بيشتر از حد تحملم بود... خيلي بيشتر.
عليرضا سر تكان داد و گفت:
مي دونم... بهت حق مي دم... ولي... فقط ازت مي خوام كه حساب من و با بقيه جدا كني.
پوزخندي زدم. در دل با تحكم به اشكي كه توي چشمم حلقه زده بود گفتم:
الان نه! بسه! الان نه!
لب هايم را به هم فشردم... بغضم را فرو دادم و گفتم:
آره حساب تو با اونا سواست... چون تو بهشون اين دستور و دادي... اونام اطاعت كردن ديگه... تو از همشون بدتري... .
مي دانستم كه عليرضا تصورش را هم نمي كرد كه سعيد و خشايار همچين كاري با من بكنند و دستوري مبني بر اين كار نداده بود... ولي در آن شرايط ميل عجيبي براي بي انصاف بودن داشتم. بيشتر از ظرفيتم رنج كشيده بودم و دلم مي خواست هر چيزي كه بهم گذشته بود را سر يك نفر خالي كنم... چه كسي بهتر از عليرضا؟ 
عليرضا نگاهي رنجيده بهم كرد و گفت:
پارلا... مي دونم توي شرايطي نيستي كه بتوني منطقي عمل كني ولي واقعا ازت مي خوام به كاري كه امشب كردم فكر كني... متوجه مي شي؟ من سعيد رو كشتم... تنها شانسي كه براي ارتباط برقرار كردن با فرخ داشتم... تنها كسي كه مي تونست من و از ايران خارج بكنه... بذار اين طوري بهت بگم... اگه من و توي ايران دستگير كنند اعدامم مي كنند... .
عليرضا سر تكان داد و ادامه داد:
مي فهمي؟... من و مي كشن... بدون شك! سعيد تنها كسي بود كه مي تونست نجاتم بده... من اين شانس رو به خاطر تو از دست دادم... به خاطر غيرتي كه روت دارم... به خاطر نجات دادن جونت... به خاطر اين كه دوستت دارم... .
عليرضا دستم را گرفت. دوست داشتم دستم را از دستش بيرون بكشم ولي نه قدرت لجبازي كردن را داشتم و نه حوصله ي موعظه هاي عليرضا را. براي همين فقط رويم را به سمتي ديگر كردم. سر تكان دادم و گفتم:
بازم مي خواي حرف هاي تكراري بزني؟ 
عليرضا صدايش را بالا برد و گفت:
چي كار كنم اگه از اين حرف ها نزنم؟ من چي كار كنم كه باورم كني؟... هم با عمل هم با حرف نشونت دادم كه دوستت دارم... واقعا ديگه نمي دونم... نمي دونم... .
عليرضا از جايش بلند شد. با اعصاب خوردي وسايلش را توي كشوي دراور زير و رو كرد. مسواكش را در آورد و وارد دستشويي شد و در را محكم به هم كوبيد.
من غلتي توي رختخواب زدم. مي دانستم كه احساسش به من راست است ولي اين موضوع هيچ حسي توي من ايجاد نمي كرد... خوشبختانه آن قدر خوابم مي آمد كه ديگر فرصتي پيدا نكردم كه به خاطر احساسات متضادم به عليرضا دچار خود درگيري بشوم.
آن شب كابوس هاي وحشتناكي ديدم... خوابم تكرار خشونت هايي بود كه تا به آن روز شاهدش بودم... انگار محكوم شده بودم يك بار ديگر توي ذهنم كارهاي وحشيانه ي سعيد را تحمل كنم... آن قدر خوابم طبيعي بود كه مرتب با جيغ و ناله و فرياد از خواب مي پريدم. آن شب واقعا عليرضا صبر و حوصله به خرج داد. هر بار كه من جيغي وحشتناك مي زدم و با گريه از خواب مي پريدم عليرضا با محبت بغلم مي كرد و من آن قدر بي پناه و بدبخت بودم كه چاره اي جز پناه بردن به آغوش او نداشتم. از كمبود خواب و از خستگي گيج بودم و به خاطر كابوس هاي وحشتناكم وحشت زده. نمي توانستم در آن شرايط تصميم بگيرم كه بايد از عليرضا متنفر باشم يا نه. بوسه هايي كه به موهايم مي زد و نوازش هايش آرام ترم مي كرد. آن قدر خسته بودم كه زمزمه هايش را نمي شنيدم. همين كه آرام مي شدم دوباره مي خوابيدم... و بعد كابوس بعدي شروع مي شد... جنازه سعيد... و دوباره از خواب بيدار مي شدم... عليرضا من را آرام مي كرد و دوباره مي خوابيدم... بعد عماد به خوابم آمد.... بدترين كابوس آن شبم شكنجه شدن سياوش بود... با اين كه همچين چيزي را از نزديك نديده بودم ولي چون آن شب خيلي بهم خوش گذشته بود! ذهنم اين تصوير را ساخته بود... وقتي نور خورشيد به صورتم خورد و از خواب بيدار شدم احساس مي كردم بدنم له شده است و اصلا نخوابيده ام. خسته بودم... هم روحي و هم جسمي. سوزش زخم هاي گردن و صورتم بيشتر شده بود. ناله اي كردم و غلتي زدم. با ديدن عليرضا كه در فاصله ي نيم متري ام روي تخت نشسته بود خواب از سرم پريد. داشت با يك دسته از موهاي فرم بازي مي كرد... هيچ فرقي با ديشب نكرده بود... هنوز ناراحت و گرفته به نظر مي رسيد. آن عليرضا با صورت سرخ و ديوانگي هايش كجا، اين عليرضا با آن صورت مظلوم و ناراحت كجا! 
بي اختيار گفتم:
خوابيدي اصلا؟
عليرضا با سر جواب منفي داد و گفت:
به اندازه كافي فكر و خيال توي سرم بود... .
يك لحظه دلم برايش سوخت... لحظه ي بعد در دل گفتم:
حقشه! ديوونه! من و پيش سعيد و خشايار انداخت... الهي از عذاب وجدان بميره!
از اين احساسات متضاد خسته شده بودم. توان تصميم گيري نداشتم... نمي دانستم بالاخره بايد از او ممنون باشم يا بايد ازش متنفر باشم... او ديشب به خاطر من آدم كشته بود... شانس خودش را براي خارج شدن از ايران از بين برده بود... چطور مي توانستم نسبت بهش بي تفاوت باشم؟
عليرضا خودش را بيشتر به سمتم كشيد... بغلم كرد و تك تك زخم هاي صورت و گردنم را با عشق بوسيد. اول او را پس زدم و گفتم:
ولم كن... به خدا از هرچي مرده بدم مي ياد.
ولي بعد تسليم شدم... بعد از يك ماه تحمل خشونت و درد به آن عشق و محبت عميق احتياج داشتم. خوشبختانه عليرضا رعايت كرد و از حد خارج نشد. موهايم را نوازش كرد ولي چيز نگفت... من كه آرام تر از ساعت هاي قبل شده بودم دوباره چشم هايم داشت گرم مي شد كه در باز شد. خشايار بدون اجازه گرفتن وارد اتاق شد. به ديوار كنار حمام تكيه داد... از صورتش مشخص بود كه او هم تا صبح نخوابيده است. با لحني كه خستگي ازش مي باريد گفت:
عروسك بازيت تموم شد؟
عليرضا نفس عميقي كشيد و من در دل گفتم:
خشايار گور خودش و با اين حرف كند!
پيش بيني ام درست از آب درآمد. عليرضا داد زد:
روتو كم كن... لطف كردم زنده نگهت داشتم. فهميدي؟... سرت و بلند كن! با توام! 
خشايار سرش را بلند كرد و تكيه اش را از ديوار برداشت. حساب كار دستش آمده بود. با لحن مودبانه تري گفت:
آخه... حالا بايد چي كار كنيم؟ چه جوري با فرخ تماس بگيريم؟ فقط سعيد بود كه مي تونست باهاش ارتباط برقرا كنه... عليرضا... من فقط راه و تا كوهستان بلدم. نمي دونم بعد از اون بايد كدوم تيم و ببيني... نمي دونم بايد چه جوري باهاشون تماس بگيري... من نمي دونم چه جوري بايد بري پيش فرخ.
عليرضا خيلي محكم گفت:
من نمي رم پيش فرخ!
چشم هاي خشايار از تعجب چهار تا شد. من هم از جا پريدم و با شگفتي به عليرضا نگاه كردم. خشايار با صداي ضعيفي گفت:
يعني چي؟ پس مي خواي چي كار كني؟... تو كه نمي توني توي ايران بموني!
عليرضا دستي به صورتش كشيد... مكثي كرد و گفت:
برو دنبال تيم عزت... از ايران خارج مي شيم... تو مي ري دنبال زندگيت... من و پارلام مي ريم سمت اروپا. 
خشايار اخم كرد و گفت:
تيم عزت؟ ... اونا كه... مطمئني پيش فرخ نمي ري؟
عليرضا آن قدر بد به خشايار نگاه كرد كه او ساكت شد. عليرضا با تحكم گفت:
برو دنبالشون... همين امشب راه مي افتيم. 
قلبم در سينه فرو ريخت... حالا چي؟ چرا اين طوري شد؟ پس ... پس سرهنگ چطوري مي خواست من را نجات بدهد... ما كه پيش فرخ نمي رفتيم! آن قدر از اين حرف شكه شدم كه چشمم سياهي رفت. چشم هايم را بستم تا عليرضا متوجه حال خرابم نشود... پس ماموريت سياوش چي مي شد؟ لب هايم را گزيدم... همه چيز خراب شده بود.
خشايار نتوانست جلوي خودش را بگيرد... مخالفت كرد و گفت:
آخه اين چه كاريه؟
عليرضا قاطي كرد و داد زد:
برگردم پيش كسي كه دستور داده بود زنم و بكشن؟ برگردم كه اون جا اين كار و بكنه؟... مي دوني! ديگه نمي خوام هيچ وقت ببينمش... حالم ازش بهم مي خوره... ديگه نمي خوام ببينمش... اون از كاري كه با سيمين كرد... اينم از كاري كه مي خواست با پارلا بكنه.... ازش متنفرم!
عليرضا نفس عميقي كشيد. من يخ بسته بودم... از طرفي خوشحال بودم كه شعور عليرضا رسيده و ديگر قرار نيست به ديدن فرخ برويم... از طرف ديگر... معلوم نبود كه من بتوانم فرار بكنم يا نه... .
يك بار ديگر آرزوي مرگ كردم... خشايار گفت:
پس تكليف اين پليسه چي مي شه؟ چطوري به فرخ برسونيمش؟
عليرضا شانه بالا انداخت و گفت:
نمي دونم... يا از خارج ايران تو بايد باهاش تماس بگيري و سياوش رو تحويلش بدي... البته من هيچ ميلي براي كمك كردن به فرخ ندارم... فكر كنم سياوش يه بار اضافيه... براي چي بايد اين لطف و به فرخ بكنم و همچين آدم باارزشي و بهش بدم؟ 
خشايار ابرو بالا انداخت و گفت:
يا اينكه چي؟
عليرضا با خونسردي گفت:
يا اين كه بايد بكشيمش... .

ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و بي اختيار بلند گفتم:
چي داري مي گي؟
عليرضا ابرو بالا انداخت و نگاهم كرد. با دست پاچگي خراب كاريم را جمع و جور كردم و گفتم:
مي دوني اين چندمين نفره كه امروز قصد جونش و كردي؟ 
عليرضا فقط نگاهم كرد... با يك حالت خيلي بد! انگار من را زير اشعه ي ايكس گرفته بود و داشت مغرم و افكارم را بررسي مي كرد... نمي دانستم بايد چي كار كنم... مشخص بود كه عليرضا مي خواهد ميزان حساسيت و شايد احساس من را نسبت به سياوش بسنجد. من هم كه آخر آدم تابلو!
خشايار كه احساس خطر كرده بود و كاملا متوجه شده بود كه ممكن است يك بحث و شايد دعواي اساسي بين من و عليرضا شروع شود، بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و در را بست. عليرضا صاف نشست و گفت:
ببين پارلا... ايني كه اين پايينه پليسه... دستش به من برسه من اعدام مي شم... باور كن اگه چاره ي ديگه اي داشتم اين پيشنهاد و نمي دادم... .
وحشت زدگي داشت جاي خودش را به عصبانيت مي داد. وسط حرف عليرضا پريدم و گفتم:
خيلي راحت! مي توني ولش كني. مغزت فقط راه هاي خلاف و مي بينه.
عليرضا سر تكان داد و گفت:
فكر مي كني اگه ولش كنم اونم ول مي كنه؟ اگه حق با فرخ باشه و اون تا اون سر دنيا هم دنبال تو بياد چي؟
فقط خدا مي دانست كه چه قدر دلم مي خواست اين حرف راست باشد. با اين حال گفتم:
من نمي دونم فرخ از رو چه حسابي به اين نتيجه رسيده... مگه من چند بار توي زندگيم سياوش و ديدم؟ 
عليرضا گفت:
مي دوني پارلا... همون روزي كه به فرخ گفتم مي خوام تو رو با خودم بيارم، بهم گفت كه سياوش دنبالمون مي كنه. من با خودم فكر مي كردم كه امكان نداره اين حرف راست باشه... سياوش و مي شناختم... اينم مي دونم كه اصلا عوض نشده... براي همين به نظرم محال بود كه به خاطر يه دختر كار و زندگيش و ول كنه... ولي اين كار رو كرد. پارلا سعي نكن بيشتر از اين من و گول بزني... مي دونم خيلي چيزها بين تو و سياوشه... از عكس العمل هات مشخصه... از كارهاي سياوش هم. بهم بگو... بگو كه ماجرا چيه... اگه ديشب توي همين اتاق بهم جواب پس مي دادي هيچ كدوم از اين اتفاق ها نمي افتاد. سياوش نسبت به تو احساس تعهد مي كنه... اين همون احساسيه كه يه روز نسبت به من داشت. 
با چشم هايي كه از تعجب گشاد شده بود بهش نگاه كردم... ماجرا چي بود؟ عليرضا ادامه داد:
چه چيزي باعث شده اون اين حس و بهت پيدا كنه؟
قلبم به تپش درآمد. نمي دانستم بايد چي بگويم... چه جوابي بايد مي دادم؟ حس سياوش تعهد بود؟ جواب عليرضا را چي بايد مي دادم؟ مي دانستم عليرضا ول كن اين ماجرا نيست. مي دانستم كه نمي توانم خالي ببندم... گير كرده بودم. عليرضا پرسيد:
اون روز كه غيب شدي... بهتره بگم در رفتي... سياوش بهت كمك كرد؟
چشم هايم را بستم... عليرضا با لحني تمسخرآميز گفت:
پس كمك كرد! براي چي برگشت؟
جوابي ندادم... عليرضا گفت:
براي چي تو رو ول كرد و برگشت سمت ما؟ 
چشم هايم را باز كردم و سرم را پايين انداختم. مي دانستم ديگر همه چيز دارد خود به خود رو مي شود... پي بردن به اصل قضيه احتياج به هوش زيادي نداشت... همه چيز واضح بود... عليرضا گفت:
براي برگشتن سياوش خيلي دليل مي شه پيدا كرد... ولي براي برگشتن تو... دارم حس مي كنم كه خيلي كم مي شناسمت... .
قلبم در سينه فرو ريخت. در دل گفتم:
اگه بفهمه براي چي برگشتم من و سياوش و باهم مي كشه... .
عليرضا گفت:
برگشتي كه توي ماموريتش كمكش كني؟ با همديگه نقشه داشتيد... از اولش! از همون موقعي كه من سياوش و ديدم كه توي خيابون زيربغلت رو گرفت... مگه نه؟
كار داشت بيخ پيدا مي كرد. مي دانستم كه ماجرا دير يا زود رو مي شود. عليرضا ادامه داد:
حالا چه جوري كمكش مي كردي؟ نقش تو چي بود؟ شايد واقعا پليس مخفي باشي... پارلا! خدا بهت رحم كنه... چون اگه راست باشه هم خودم و مي كشم هم تو رو.
من آهسته گفتم:
كمكش نمي كردم... من... .
عليرضا صدايش را بالا برد و گفت:
پس چي؟ اون فراريت داد... نداد؟... برگشت كه جاسوسي كنه... تو براي چي برگشتي؟ 
اگر دروغ مي گفتم عليرضا مي فهميد... بايد چي كار مي كردم؟ يك دفعه چيزي به ذهنم رسيد... تنها كاري كه مي توانستم بكنم ... شايد بايد به روش سياوش عمل مي كردم... اين كه حقيقت را پنهان كنم ولي دروغ هم نگويم... اين بهترين راه بود... هرچند كه ريسك بالايي داشت... ولي قضيه سر جان خودم و سياوش بود... .
نفس عميقي كشيدم. قلبم محكم در سينه مي زد. دوباره مضطرب شده بودم. دست هاي يخ كرده ام را در هم قلاب كردم و گفتم:
وقتي فرار كرديم... اون گفت كه مي ياد سراغ شما... نگفت براي چي... نگفت مي خواد چي كار كنه... گفت شايد ديگه برنگرده... گفت اگه برنگشت من برم... .
اشك توي چشم هايم حلقه زد. ياد آن روز افتادم كه سياوش بهم گفته بود:
شايد ديگه برنگردم... .
او اين روزها را ديده بود... مي دانست دارد به چه سمتي مي رود... اين را پذيرفته بود... ولي من نمي توانستم نسبت بهش بي تفاوت باشم... او جانم را نجات داده بود... چندين بار حمايتم كرده بود... يك لحظه همه چيز به مغزم هجوم آورد... ياد آن روز توي بازداشتگاه افتادم كه به مامور پليس اجازه نداد بهم توهين كند... وقتي در راه بازگشت از دانشگاه كيفم به شاخه گير كرد و افتادم، او سر رسيد و من را سوار ماشينش كرد... بهم توضيح داد كه عليرضا خلاف كار است و خواست من را از ماجرا دور نگه دارد... آن روز كه موتور سوار خواست كيفم را بكشد و بدزدد، او كمكم كرده بود... و آن شبي كه مادر كسري بهم توهين كرده بود باز هم او حمايتم كرده بود... صدايش توي ذهنم مي پيچيد:
بيا بريم... با من بيا... من به كسي اجازه نمي دم تحقيرت كنه.
بغضم را فرو دادم... يادم افتاد كه توي ماشين دستش را روي دستم گذاشته بود... حتي كادويي كه براي قدرداني بهم داده بود يك كيف بود... آن زمان هيچ چيزي را در دنيا بيشتر از يك كيف نمي خواستم... همان كيف سورمه اي خوشگل! مهم نبود كه او اين كار را با علم به اين كه چه قدر به يك كيف نياز دارم انجام داده بود يا صرفا فقط يك اتفاق بود... مهم اين بود كه كارش برايم يك دنيا ارزش داشت...يادم آمد كه سرهنگ مي گفت او براي نجات دادن من از دست مامورها خلاف دستورات عمل كرده بود... ياد آن موقع افتادم كه توي كوهستان دستم را دور گردنش حلقه كرده بودم و با صداقت و با شيطنت گفته بودم:
الان داره بهم خوش مي گذره.
چه قدر آن روز دور به نظر مي رسيد... و در نهايت... كاري كه سياوش براي نجات دادن من از دست سعيد كرده بود... مي دانستم بايد عاقلانه رفتار مي كرد و عكس العملي نشان نمي داد ولي... او من را نجات داده بود... من در عوض براي او چي كار كرده بودم؟ در عوض همه ي اين كارها كه حتي يكي شان هم يك انسان با وجدان را تا ابد مديون مي كرد، چي كار كرده بودم؟ فقط يك ردياب توي گوشم گذاشته بودم كه همان را هم نتوانسته بودم بهش برسانم... . 
از طرفي من به سياوش علاقه داشتم... از همه چيزش خوشم مي آمد... از جدي بودنش... از لباس هاي سياهش... از نگاه هاي خشكش... حتي از موهاي كوتاه و مژه هاي بلندش... كسي مثل او هيچ وقت توي زندگيم وجود نداشت. توي تهران دور و برم پر بود از پسرهايي كه قربان صدقه ام مي رفتن... من علاقه اي به اين تيپ پسرها نداشتم... من عاشق سكوت و شخصيت مرموز سياوش بودم... براي من كه حتي پدرم به داشتن و نداشتنم اهميتي نمي داد، مني كه برادر نداشتم،... مني كه ياد گرفته بودم روي پاي خودم بايستم، كسي مثل سياوش يك استثنا بود... .
نفس عميقي كشيدم... اعتماد به نفس بيشتري پيدا كردم. گفتم:
ولي وقتي برنگشت فهميدم كه گرفتينش... براي همين خواستم بيام پيداش كنم... مي خواستم اگه تونستم دورادور مراقبش باشم... همين!
عليرضا رويش را به سمت ديگري كرده بود... نمي توانستم ببينمش... دعا مي كردم كه عصبي نشده باشد... مي ترسيدم دوباره قاطي بكند. وقتي شروع به صحبت كردن كرد احساس كردم كه صدايش مي لرزد:
پس درست حدس مي زدم... ازش خوشت مي ياد... .
چيزي نگفتم. عليرضا ادامه داد:
خيلي جذابيت داره... مگه نه؟... سكوت كردنش... مخفي كاري هاش... شخصيت مرموزش... حتي صورتش... جذابيت ظاهريش... آره! من احمق بودم كه غير از اين فكر مي كردم.
من كه مي ترسيدم عليرضا عصباني بشود گفتم:
من كي گفتم ازش خوشم مي ياد؟
عليرضا به سمتم چرخيد و داد زد:
بس كن! ديگه انكار نكن! خودت نمي فهمي كه چه قدر اين موضوع تابلو اِ ؟ 
من با صداي بلندي گفتم:
تو انتظار داري من مثل خودتون باشم؟ راحت در مورد مرگ و زندگي ديگرون تصميم بگيرم؟ من مي دونم كه دختر چشم و گوش بسته اي نبودم... مي دونم هيچ وقت آدم خوبه نبودم ولي حداقلش اينه كه آدمكش نيستم... من مثل شماها نيستم كه راحت تفنگ بگيرم دستم و تيرش و توي مغز ديگرون خالي كنم. نمي تونم كنار وايستم و ببينم كه يه نفر و مي كشيد فقط چون سر راهتون قرار گرفته. اين چيزها توي خون من نيست... قرارم نيست به همچين چيزي تبديل بشم!
عليرضا از جايش بلند شد. عصبي بود ولي داشت خودش را كنترل مي كرد تا دوباره ديوانه نشود... داشت جلوي فوران احساساتش را مي گرفت. با همان صداي لرزان گفت:
واقعا فكر مي كني من به دختري كه اين قدر دوستش دارم اجازه مي دم كه به جاي من قلبش و به كس ديگه اي بده؟
در دل گفتم:
يعني اگه تا الان نمي خواست اين كار رو بكنه الان مصمم شد!
دوباره ضعيف شدم.... ترس ضعيفم مي كرد... توي زندگيم ياد گرفته بودم با همه چيز مقابله كنم ولي ترس نه... نمي دانستم ترس را چطور مي شود سركوب كرد... التماس كردم:
بي خيال شو... خواهش مي كنم... من و از خودت متنفر نكن.
عليرضا سر تكان داد... داشت دوباره ديوانه مي شد. صورتش كبود شد... نفس هايش تند شد. سرم را پايين انداختم... دوست نداشتم ببينم كه رگ گردنش دوباره متورم شده است... داد زد:
پس دوستش داري!
لب هايم را بهم فشردم. نفس عميقي كشيدم... نمي دانم چرا اين كار را كردم ولي زل زدم توي چشم هايش و گفتم:
آره!ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

زير پوست شهر 3


زير پوست شهر 3

آشنايي ...






اشك هايش روي گونه اش روان بود ، بالاي بلندي ايستاده بود و به روزهاي گذشته فكر ميكرد ...
روزهايي كه خوب و بد گذشته بودند و حالا ديگر سهمي از آن روزها نداشت ...
دل تنگ بود ، دل تنگ لحظه لحظه ي آن روزها ...
با هر بار پلك زدن صحنه اي از گذشته در ذهنش نقش مي بست ...
اولين باري كه رضا را ديده بود هرگز از خاطر نمي برد ، هرگز ...

مرد ماشين را گوشه اي نگه داشت ، از ماشين پياده شد ، او را كشيد و بيرون انداخت با سرعت سوار ماشين شد و حركت كرد ...
تواني برايش نمانده بود كه از جايش بلند شود و حرفي بزند ، فقط اشك ها بودند كه صورتش را خيس ميكردند ، حتي صدايي هم از گلويش خارج نمي شد ، ترسيده بود و نياز به ياري داشت ، اما آن وقت شب در آن خيابان خلوت ، خبري از ناجي نبود !
ماشيني كنارش ايستاد و مردي از آن پياده شد ، تمام وجودش شروع به لرزيدن كرد ، نكند اين هم مثل آنها باشد ؟ با ترس خودش را روي زمين كمي عقب تر كشيد .
-خانم چي شده ؟ به كمك احتياج داريد ؟
باز هم خودش را عقب تر كشيد ...
-من قصد آزارتون رو ندارم فقط ميخوام بهتون كمك كنم خانم ... شما اينجا چيكار ميكنيد ؟ با اين وضعيت ؟
صداي مرد آرامش بخش بود ، اما با اتفاقي كه امشب برايش افتاده بود از تمام مردها مي ترسيد ، به هر حال او هم يك مرد بود !
زير لب زمزمه كرد :
-تروخدا با من كاري نداشته باشيد آقا ... تروخدا ...
مرد كمي جلوتر رفت و دستش را گرفت و سعي كرد او را بلند كند ، در همان حال گفت :
-خانم من آسيبي به شما نمي رسونم فقط ميخوام بهتون كمك كنم ...
حالا دندان هايش با ترس روي هم ميخوردند و باز هم همان جمله را تكرار كرد :
-تروخدا به من كاري نداشته باشيد ... تروخدا ... بچه ام توي خونه منتظرمه ، مادرم توي خونه منتظرمه ... تروخدا با من كاري نداشته باشيد ...
مرد بي توجه به او كه اين حرفها را هي تكرار ميكرد به سمت ماشين بردش و او را روي صندلي عقب ماشين خواباند ، دندان هايش ديگر روي هم نمي خورد و صدايي از دهانش خارج نمي شد ، مرد كه ترسيده بود سرش را كمي جلو برد ، قلبش هنوز مي زد اما دخترك ديگر واكنشي نشان نمي داد ... انگار از ترس از هوش رفته بود ...

فصل ششم






مريم با خوشحالي وارد خانه شد ، حالش نسبت به چند روز قبل بهتر شده بود ، حالت تهوع مثل يكي دو روز اول اذيتش نميكرد و حالا حس بهتري داشت ، اعصابش هم آرام تر شده بود .
رضا ديگر مدام با تلفنش صحبت نميكرد و زمان بيشتري را با مريم ميگذراند ، خوشحالي را مي شد از چشمانش خواند و اين براي مريم رضايت بخش بود .
فكر ميكرد زندگيش را مديون كودكش است ، كودكي كه زندگيشان را از لب مرز جدايي بازگردانده بود . قبلا خيلي دوست داشت فرزند اولش دختر باشد اما حالا ديگر فرقي نميكرد اين نورسيده چه دختر چه پسر محبوب قلبش شده بود .
لباسها و عروسكهايي كه سر راه براي كودك در راهش خريده بود داخل اتاق مهمان كه به زودي به اتاق فرزندشان تبديل ميشد برد و با شوق آنها را در كمد چيد .
وارد آشپزخانه شد ، با اينكه رضا كلي توصيه كرده بود خودش را خسته نكند اما مريم دلش ميخواست براي رضا آشپزي كند ، هنوز زود بود كه خودش را زمين گير كند ، ماههاي آخر خودش خود به خود سنگين ميشد ، بهتر بود از اين فرصت استفاده ميكرد .
هوس قرمه سبزي كرده بود ، با حوصله وسايل مورد نياز را آماده كرد و مشغول آشپزي شد .



رضا از شركت خارج شد ، گوشي اش را از روي داشبورد برداشت تا زنگي به غزل بزند اما منصرف شد ، دلش ميخواست رابطه اش را با غزل كمتر كند ، حالا منتظر فرزندش بود و نسبت به قبل به زندگي مشتركش با مريم دل گرم تر شده بود ، حس ميكرد از روزي كه خبر بارداري مريم را شنيده بيشتر به او علاقه مند شده .
بيخيال لذت هم صحبتي با غزل شد ، اين روزها لذت صحبت در مورد كودكشان برايش بيشتر بود .
ضبط را روشن كرد و با سر خوشي همراه خواننده ميخواند .
نگاهش به مغازه ي كوچكي افتاد كه ويترينش پر از عروسكها و ماشينك هاي خوشگل بود .
بي اختيار ماشين را گوشه ي خيابان دوبل پارك كرد و به سمت مغازه رفت ، يك خرس كرم رنگ بزرگ و يك ماشين كنترلي براي توراهيش خريد و به سمت ماشين برگشت .
مامور راهنمايي رانندگي مشغول نوشتن برگ جريمه بود ، رضا خم به ابرو نياورد و با شادي به سمت مامور رفت ، خريد اين عروسك و ماشين براي تو راهيَش به جريمه شدن مي ارزيد .
با لبخند برگ جريمه را از دست مامور راهنمايي رانندگي گرفت و سوار ماشين شد ، مامور با تعجب به او نگاه ميكرد ... در اين سالهايي كه شغلش اين بود كمتر با كساني روبرو شده بود كه بي اعتراض برگ جريمه را ميگيرند اما حالا با يك مورد جديد روبرو شده بود ! مرد حتي با ديدن برگ جريمه هم لبخند از روي لبش نرفته بود !!!
با خودش فكر كرد :
" عجب مرد خوشبختي ... اونقدر خوشبخته كه هيچي نمي تونه خوشحاليش رو از بين ببره "
آهي با حسرت كشيد ، خودش را با او مقايسه كرد و دوباره نگاهش را به ماشينها دوخت .
رضا با شادي به سمت خانه مي رفت و در ذهنش اسم هاي مختلف را براي فرزندشان در ذهن مرور مي كرد ...
از در كه وارد شد خرس را جلوي صورتش گرفت و با صدايي كه كمي تغيير داده بود گفت :
-سلام مامان خانوم ، كجايي كه اومدم شما و توراهيت رو يكجا بخورم .
مريم سركي كشيد ، با ديدن رضا كه پشت خرس مخفي شده بود از ته دل خنديد و گفت :
-سلام آقاي خرس ، دلتون مياد ؟ نميگيد الان باباي بچه مياد مي بينه نيستيم ناراحت ميشه ؟
رضا از پشت خرس بيرون اومد و با سرخوشي گفت :
-غلط كرده خرسي كه بخواد مامان خوشگل مارو بخوره ...
جلو رفت صورت مريم را بوسيد سرش را روي شكم مريم گذاشت و چند ثانيه اي مكث كرد و بعد گفت :
-به نظرت مريم از چند وقت ديگه ميتونم حركتش رو حس كنم ؟
مريم لبخندي زد و گفت :
-الان زوده رضا ، دكتر ميگفت تازه 1 ماه و نيمه باردارم ، از ماه 5 به بعد شايد بتوني حركتش رو حس كني .
رضا با محبت دستي روي شكم مريم كشيد ، خرس و ماشين را روي اپن آشپزخانه گذاشت و در حالي كه روي صندلي ميز ناهار خوري مي نشست گفت :
-از همين الان بي تابشم ، ... مريم به نظرت اسمش رو چي بزاريم ؟
مريم كمي فكر كرد و گفت :
-اگر دختر بود هديه ، اگر پسر محمد .
رضا ابرو در هم كشيد و گفت :
-نخير ! اگر دختر بود آتنا ، اگر پسر بود آرش .
مريم با اعتراض گفت :
-اصلا خودم بايد اسمش رو تعيين كنم ، نه ماه قراره همراه من باشه پس حق تعيين اسمش با خودمه .
-زرنگي خانوم ؟ نه ماه انحصاري گرفتيش براي خودت حداقل تعيين اسمش با من ...
و با شيطنت گفت :
-آرش آتناي بابا خوبي ؟
مريم از اسم تلفيقي رضا با صداي بلند خنديد و به سمت گاز رفت تا سري به غذاهايش بزند و در همان حال خدارا به خاطر هديه اي كه به موقع به آنها داده بود شكر كرد .


*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

محيا روي ميز ضرب گرفته بود و زير لب آهنگي را زمزمه ميكرد ، شهلا با انگشت به پهلوي محيا ضربه اي زد و گفت :
-استاد اومد بسه .
محيا با بي ميلي دستانش را از روي ميز برداشت ، بعضي از بچه ها به احترام ورود استاد از جا بلند شدند و بعضي هم مثل محيا تكاني سرجايشان خوردند ، دو سه نفر هم كه اصلا انگار نه انگار ! به كار خودشان مشغول بودند ...
استاد درس را شروع كرد و شهلا به آرامي گفت :
-چي شده تازگيا افتادي دنبال كبريت فروش ؟
محيا با گيجي گفت :
-چي ؟
-چرا خودت رو زدي به خنگي ؟ ميگم چرا هي ميري دمپر اين دختره امل داهاتي ؟ هفته ي پيش كه نشسته بود يه گوشه رفتي پيشش چند روز پيشم كه جمع رو بيخيال شدي و رفتي سراغش ... همه كنجكاو شدن چيكارش داري ، جالبيش اينه هر بار تورو مي بينه رم ميكنه .
محيا اخم ظريفي روي صورتش نشاند و گفت :
-بهتر نيست سعي كني كمي بهتر در موردش صحبت كني ؟
خودش هم از حرفي كه بر زبانش آمده بود تعجب كرده بود چه برسد به شهلا ... نمي دانست چرا اينقدر نسبت به اين دختر حساس است ... نمي توانست سر در بيارد كه چه چيزي در وجود دخترك كبريت فروش او را به سمتش ميكشد ...
سعي كرد خودش را نسبت به نگاه متعجب و بهت زده ي شهلا بي توجه نشان بدهد .
شهلا ديگر حرفي نزد و محيا هم از اين بابت ممنون و متشكر او بود ، چرا كه نمي دانست اگر او سوالي بپرسد چه پاسخي بايد بدهد ...
بعد از اتمام كلاس اولين نفر از كلاس خارج شد .
كلاس ساعت بعدش با دخترك كبريت فروش مشترك بود . ترم اول اين درس را برداشته بود اما آنقدر سر به هوايي كرد كه افتاد و حالا دوباره برداشته بود ... شايد قسمت بود كه دوباره اين درس را بردارد تا با دخترك كبريت فروش هم كلاس شود !
دخترك كبريت فروش هميشه رديف هاي اول مي نشست ، با سرعت وارد كلاس شد و رديف اول كنار ميز استاد نشست و كيفش را روي صندلي كناري اش گذاشت تا براي او هم جا بگيرد ، اما هرچه منتظر ماند دخترك وارد نشد ، استاد كه آمد از آمدنش نااميد شد .
با دقت زياد به اسامي كه استاد براي حضور و غياب ميخواند گوش داد تا بلكه بفهمد اسم دخترك كبريت فروش چيست .
چندتا از بچه ها نيامده بودند دوتا از انها دختر بودند ، مانيا حكمت و ثريا احمدي ، كمي با خودش فكر كرد ، ثريا احمدي به او بيشتر مي امد تا مانيا حكمت ...
تمام مدت به درس بي توجه بود ، كمي با كوروش كه تازه با او آشنا شده بود اس ام اس بازي كرد ، يك اس ام اس هم براي رضا فرستاد ، حس ميكرد دلش برايش تنگ شده ، چند روزي بود خبري از او نبود ، نه زنگ زده و نه سراغش را گرفته بود ... برايش نوشت :
" كجايي بي معرفت ؟ قديما طاقت يك روز دوريم رو نداشتيا ! يادته ؟ "
اس ام اس متني هم براي احسان و مسعود فرستاد ، با صداي خسته نباشيد گفتن بچه ها متوجه شد كه ساعت اين درس هم تمام شده ، كيفش را برداشت و سلانه سلانه از كلاس بيرون رفت .
تازه از حياط دانشگاه خارج شده بود كه صداي زنگ گوشي اش بلند شد ، نگاهي به صفحه ي گوشي انداخت ، رضا بود لبخندي روي لبش نقش بست و سريع جواب داد :
-به به سلام آقاي بي معرفت ، كجايي سراغي از ما نميگيري ؟
صدايي از پشت خط شنيده نشد ، محيا با تعجب گفت :
-الو ، رضا صدام رو مي شنوي ؟
باز هم پاسخي نيامد فقط صداي نفس هاي تندي در گوشي شنيده ميشد و بعد تماس قطع شد .
محيا متعجب به صفحه ي گوشي اش نگاه كرد و با خود فكر كرد شايد اشتباه كردم و رضا نبود ، ليست تماس هايش را آورد و نگاهي به آخرين تماس انداخت ... نه اشتباه نكرده بود ، آخرين تماس از رضا بود !!!



مريم گوشه ي مبل افتاده بود و نمي دانست بايد چه كاري بكند ، اشك روي گونه هايش روان شده بود و دستانش مي لرزيد گوشي را روي ميز انداخت ...
به خودش لعنت فرستاد كه با آن شماره تماس گرفته بود ، خودش را لعنت كرد كه اس ام اس رضا را خوانده و از خودش متنفر شد براي اينكه دست به گوشي رضا زده ... و بيشتر از او متنفر شد كه مي دانست ممكن است اين اتفاق بيفتد اما گوشي اش را در خانه جا گذ اشت و بيرون رفت ...
چرا حالا بايد اين اتفاق مي افتاد ؟ حالا كه كمي به زندگي اميدوار شده بود ؟ درست نمي دانست بايد چه كار كند ... بي اختيار شماره ي رها را گرفت بعد از دو بوق صداي شاد رها در گوشي پيچيد :
-سلام عليكم مامان بعد از اين ، احوال شما خوبه مامان خانوم ؟
مريم ميان هق هق گريه اش گفت :
-ديدي اشتباه نمي كردم رها ؟ بدبخت شدم ... چرا حالا ؟ چرا حالا بايد صداش رو بشنوم ؟ حالا كه زندگيم دوباره داشت جون ميگرفت ...
رها شوك زده ساكت مانده بود ، اول نتوانست بفهمد مريم چه ميگويد اما بعد از دقايقي تازه حرفهاي قبلي مريم را به خاطر آورد ... نمي دانست چه بگويد ، دلداري اش بدهد ؟ باز هم بگويد اشتباه كرده ؟ پينشهاد طلاق بدهد ؟ با رضا حرف بزند ؟
فقط توانست با صداي آرامي بگويد :
-مريم به خاطر بچه ات هم كه شده ميدون رو خالي نكن ... تو طعم بچه ي طلاق و جدايي بودن رو نچشيدي اما من چرا ...


*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
قيد دانشگاه رفتن را زد ، بايد راهي براي جور كردن پول پيدا ميكرد .
صبح وقتي داشت از خانه خارج ميشد آقاي رسولي را ديد كه جلوي در ايستاده و مشغول ور رفتن با بند كفشش است ، خوب متوجه شد دارد وقت تلف ميكند تا او را ببيند .
ترجيح داد خودش سر حرف را باز كند با ترديد جلو رفت و به آرامي گفت :
-سلام آقاي رسولي .
آقاي رسولي بالاخره از بند كفشش دل كند و كمر راست كرد و گفت :
-سلام ثريا خانم خوبيد ؟ مامان خوبن ؟
ثريا زير لب كلمه اي مثل بد نيستن زمزمه كرد و بعد گفت :
-راستش آقاي رسولي ... راستش براي حرف ديروز ... مامان گفت كه شما ديروز اومده بوديد دم خونه ... شما شرايط مارو به خوبي مي دونيد ، نمي تونم پولتون رو يك دفعه پس بدم ، الان كه اصلا ندارم ، هنوز سر ماه نشده و حقوق نگرفتم ، شما هم حق داريد و پولتون رو ميخوايد ، ميخواستم ازتون خواهش كنم اگر امكانش هست كمي بهم فرصت بديد تا پولتون رو جور كنم ...
آقاي رسولي من مني كرد و بعد گفت :
-دخترم من شرايطت رو درك ميكنم اما خودت كه بهتر ميدوني ، سارا خيلي وقته كه شيريني خورده ي علي هستش و ميخوان زودتر برن سر خونه زندگيشون ، از شرايط مالي منم كه خبر داري ، اگر نياز نداشتم هيچ وقت نمي اومدم به مادرت بگم ...
ثريا سر به زير انداخت و به آرامي گفت :
-بله حق با شماست سعي ميكنم پولتون رو تا اخر هفته جور كنم ...
آقاي رسولي تشكر كرد و ببخشيدي و گفت و رفت ... رفت و همان آرامش اندكي را هم كه داشتم با خود برد ... حالا بايد چي كار ميكردم ؟ ديشب تصميم گرفته بودم براي كارگري به خونه ي مردم برم اينطوري سريع تر ميتونستم پول آقاي رسولي را حاضر كنم ...
تا امروز دانشگاه غيبت نداشت ، پس با خيال راحت ميتوانست يكي دو هفته اي را براي رفع مشكلاتش بگذارد و بعد با خيال راحت دوباره به دانشگاه برود ...
اول سراغ چندتا از شركت هاي خدماتي رفت و درخواست كار داد ، چون شماره تماس نداشت قبول نميكردند كه خبرش كنند ، بالاخره با يكي از شركت ها به توافق رسيد و قرار شد داخل شركت بشيند تا اگر نيروهاي خودشان رفتند سركار و باز هم مشتري بود او رو بفرستند ، براي ضمانت هم كارت شناسايي و شناسنامه اش را گرفتند .
3 ساعتي ميشد آرام گوشه اي نشسته بود و انتظار ميكشيد ، بالاخره مسئول شركت خدماتي صدايش كرد و گفت :
-مثل اينكه شانست گفته ، همه ي بچه ها رفتن سر كار حالا نوبت توئه ، يه خانمي تماس گرفت و كارگر خواست براي نظافت خونه و مهموني شبش البته بايد تا آخر شب بموني ولي گفت حقوق خوبي ميده ...
برق اميدي در چشمهاي ثريا درخشيد ، از جا بلند شد و با خوشحالي صورت خانم مسئول را بوسيد آدرس را گرفت و از شركت خدماتي خارج شد .
خانه در يكي از مناطق بالاي شهر قرار داشت حدود 1 ساعت در راه بود ، از يكي از تلفن عمومي ها با سلما خانوم تماس گرفت و خواهش كرد به مادرش بگويد شب ديرتر به منزل برميگردد ...
زنگ خانه را زد ، صداي ظريف زني در آيفون پيچيد :
-بله ؟
-سلام خانم از شركت خدماتي اومدم .
در با صداي تيكي باز شد ، خانه ي شيك و بزرگي بود با ترديد وارد شد ، از حياط گذشت و به سمت ورودي ساختمان رفت ، لاي در ورودي را برايش باز گذاشته بودند .
وارد شد ، دوتا دختر جوان كه مشخص بود خدمتكار هستند مشغول گردگيري و نظافت سالن بودند ، ثريا با صداي آرامي گفت :
-سلام .
دخترها به آرامي جوابش را دادند ، خانمي از پله ها پايين آمد ثريا دوباره سلام كرد :
-سلام خانم .
-سلام . از طرف شركت خدماتي اومدي ؟
-بله خانم .
ثريا بي اختيار تحت تاثير شكوه خانه و وجاهت خانم خانه قرار گرفته بود ، صاف ايستاده بود و با صدايي آرام جواب سوالات خانم را مي داد .
-خوب پس كارت رو شروع كن .
در حالي كه از پله ها پايين مي امد گفت :
-آشپزي بلدي ؟
-بله خانم .
از بچگي آشپزي كرده بود مگر ميشد بلد نباشد ؟
-خانمي كه قرار بود امروز آشپزي كنه نتونست بياد ، اگر ميتوني غذا درست كني خيلي خوب ميشه ، 3 نوع غذا از بيرون سفارش دادم اگر بتوني يك مدل هم غذاي سنتي درست كني خيلي خوب ميشه .
ثريا گفت :
-بله خانم مي تونم ، چه غذايي درست كنم ؟
-فسنجون .
ثريا زير لب چشمي گفت
خانم با ترديد به ثريا نگاه كرد و بعد گفت :
-مطمئني ؟ شب پيش مهمونا آبروم نره ؟
يكي از دخترها كه مشخص بود به مسائل مربوط به خانه آشنا بود ثريا را به سمت آشپزخانه برد و هرچيزي كه ثريا نياز داشت برايش روي ميز چيد .
روسري اش را پشت سرش گره زد و مشغول كار شد ، به پولش دل بسته بود و اميدوار بود بتواند حداقل كمي از پولي كه به آقاي رسولي بدهكار بودند را پس بدهد .
تمام تلاشش را ميكرد تا به نحو احسن كارش را انجام دهد ، حتما رضايت خانم در مبلغي كه اخر شب به او پرداخت ميكرد تاثير داشت .

آخر شب بعد از رفتن مهمان ها ديگر نايي براي ثريا نمانده بود ، گره روسري اش را باز كرد و دوباره درست روسري را سرش كرد ، كيفش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد .
خانم جلو امد لبخندي به چهره ي خسته ي ثريا زد و گفت :
-فكر نميكردم انقدر آشپزيت خوب باشه ، شماره تماست رو بده براي مهموني ها بازم بگم بياي .
ثريا با خوشحالي شماره ي سلما خانم را گفت و خانم يادداشت كرد .
رويش نميشد در مورد پول حرفي بزند ، به آرامي به سمت در ساختمان رفت ، خانم كه متوجه ترديد او شده بود تازه موضوع حقوقش را به ياد آورد به سمت كيفش رفت و يك تراول 50 توماني از كيفش بيرون آورد و به سمت ثريا گرفت :
-بفرماييد ، خسته نباشيد .
ثريا با خوشحالي پول را گرفت ، چشمانش برق خوشحالي داشت ، پول را گرفت و با شادي از خانه خارج شد .
با آژانسي كه خانم برايش گرفته بود به سمت خانه رفت ، خانم لطف كرده و پول آژانسش را هم حساب كرده بود ، انگار واقعا از كارش راضي بود !
وقتي وارد خانه شد همه خواب بودند ، آنقدر خسته بود كه متوجه چشمان نگران مادرش نشد كه در تاريكي به او خيره شده و با ديدنش نفس راحتي كشيده بود .



پايان فصل ششم

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ...






وقتي چشمانش را باز كرد ، همه چيز برايش ناشناس بود ، نه اتاق را مي شناخت ، نه تختي را كه رويش خوابيده بود و نه مردي را كه به صورتش خيره شده بود ...
دوباره ترس به تنش برگشت و انگشتان دستش شروع به لرزيدن كردند ، تمام تنش درد ميكرد ، انگار تازه درد ضرباتي كه خورده بود را احساس ميكرد ...
از ياداوري بلايي كه سرش آمده بود اشكهايش روي صورتش جاري شد ، ديشب هم مثل هر شب كنار خيابان ايستاده بود تا مرد شبش را انتخاب كند ، اما فكر نميكرد هرگز با چنين اتفاقي روبرو بشود ... چند مرد اول تا مي توانستند او را زده بودند و بعد ...
آخر سر هم گوشه ي خيابان رهايش كرده بودند ...
حداقل شانس آورده بود توي شهر انداخته بودندش ...
نگاهش به سمت چشمان كنجكاو مرد چرخيد ، نه سوالي مي پرسيد نه حرفي مي زد اما تمام مدت با چشمانش او را مي كاويد ...
مرد از جايش بلند شد و دقايقي بعد كه براي او به اندازه ي قرني گذشته بود برگشت ، كاسه ي سوپي كه در دست داشت را به سمتش گرفت و گفت :
--بفرما خانوم ، يكم از اين سوپ بخور حالت بهتر ميشه ، از ديشب تا حالا چيزي نخوردي و بيشتر بي حاليت به خاطر ضعفه .
آهي كشيد و ظرف را از دست مرد گرفت ، چاره اي جز اعتماد كردن نداشت ، معده اش ضعف ميرفت و بوي سوپ گيجش كرده بود ، مدتها بود يه غذاي گرم خانگي نخورده بود ...
گرسنه بود اما به خاطر ضرباتي كه به شكمش زده بودند نمي توانست تند تند غذا بخورد .
-بهتري ؟
فقط سري تكان داد و به خوردن سوپش ادامه داد ، مي ترسيد اگر مرد بپرسد آن وقت شب آنجا چه ميكردي چه جوابي بدهد ، توي ذهنش جوابهاي مختلف را اماده كرده بود و با خودش فكر ميكرد اگر سوالي پرسيد چه پاسخي بدهم ؟
اما مرد هيچ سوالي نپرسيد ...
بعد از خوردن سوپ لباسش را پوشيد و به سمت در رفت مرد روي مبل نشسته و مشغول تماشاي تلويزيون بود ، با صداي آرامي گفت :
-مرسي از لطفتون ، كاري كه شما در حق من كرديد تا حالا هيچ كس در حق من نكرده .
مرد لبخند نيم بندي زد و گفت :
-داري ميري ؟
-بله ، فقط نمي دونم چطوري بايد محبتتون رو جبران كنم .
-نياز نيست كاري بكني ، فقط كمي به عاقبت خودت فكر كن ... آخرش به كجا ميرسي ؟
از شنيدن جمله ي مرد شوك زده شد ، فكر ميكرد ديگر چيزي نمي گويد ، فكر ميكرد مرد نفهميده او چكاره است ... اما حالا ...
خداحافظي زير لبي اي گفت و از خانه خارج شد .

بي اختيار ماشين را به همان سمت راند ...
و حالا بعد از گذشت چندين ماه دوباره سر آن كوچه ايستاده بود ... سر همان كوچه اي كه زندگيش را زير و رو كرده بود و او را به وادي عاشقي كشاند ...


فصل هفتم






حرفهاي رها مدام توي سرش تكرار مي شد ، بچه ي طلاق ... يعني بايد جدا ميشد ؟ حالا مطمئن شده بود رضا به او خيانت كرده ، شنيدن صداي آن دختر برايش مثل ضربات شلاق سنگين و درد آور بود ، نمي دانست چه كاري درست است ، به رضا بگويد كه همه چيز را فهميده و از خانه برود ؟ هيچ واكنشي نشان ندهد و با اين درد بسوزد و بسازد ؟ شايد بهتر بود مستقيم با آن دختر صحبت ميكرد و از او ميخواست پايش را از زندگي اش بيرون بكشد ...
مطمئن نبود كدام راه درست است ، نمي دانست سكوت بهتر است يا رها كردن همه چيز شايد هم بايد وارد ميدان مي شد و از زندگيش دفاع ميكرد ... به هر حال او زن رضا بود و آن زن هركسي بود به اندازه ي او پايش در زندگي رضا محكم نبود !
فكري به ذهنش رسيد سريع به سمت اتاق رضا دويد ، شناسنامه اش را برداشت ، دستش براي باز كردن صفحه دوم شناسنامه ي رضا نمي رفت ... انگار مي ترسيد از چيزي كه ممكن است ببيند ...
چشمانش را بست و صفحه ي دوم شناسنامه را آورد به سختي چشمانش را باز كرد ، فقط اسم خودش بود ... نفسي با خيال راحت كشيد و روي تختشان ولو شد ...
اين خودش نشان مي داد مريم يك قدم از رقيب جلوتر است !
حتي بچه ي توي شكمش هم يك قدم ديگر حساب ميشد ...
ناگهان فكري به ذهنش رسيد ... اگر ان دختر زن صيغه اي رضا بود ؟ اگر او هم باردار بود يا بچه اي به دنيا اورده بود براي رضا چه ؟
ضربان قلبش تندتر شد و بي حال روي تخت افتاد ... آنقدر فكر و خيال كرد تا خوابش برد ...



با حس نوازش دستاني چشمانش را باز كرد ، دست رضا بود كه روي موهايش بالا و پايين مي رفت ... حس خوبي داشت ، حسي سرشار از آرامش ... در خلسه اي آرامش بخش فرو رفته بود كه فكرهاي صبح دوباره به ذهنش برگشت و آرامشش را چون دودي در هوا از بين برد ...
به سختي چشمانش را باز كرد ، رضا به صورت مريم خيره شده بود ، وقتي ديد مريم چشمانش را باز كرده لبخندي روي صورت خسته اش نقش بست .
-سلام خانم خانما ... اين چه وقت خوابه ؟ فكر كنم عشق بابا نيومده مامانش رو خسته كرده كه اين ساعت از روز خوابش برده ...
مريم حرفي نزد ، داشت با خودش كلنجار ميرفت ... راه درست چي بود ؟ حرفي در مورد تلفن مي زد يا اينكه اصلا به روي خودش نمي آورد ؟
تا فهميدن حقيقت به روي خود نياوردن انگار بهترين گزينه اي بود كه پيش رويش قرار داشت ...
چشمانش را براي ثانيه اي روي هم فشرد و بعد گفت :
-عليك سلام ... آره واقعا ... اين بچه ات ديگه رمقي براي مامانش نذاشته .
تمام تلاشش را مي كرد تا آرام باشد اما انگار هنوز هم تلخي هرچند كم در صدايش بود ، رضا با دقت بيشتري به صورت مريم نگاه كرد و گفت :
-رنگت پريده ، خوبي مريم ؟ چيزي شده ؟
مريم دستپاچه گفت :
-نه نه ... اتفاقي نيفتاده ، فقط همونطور كه گفتي خسته بودم و خوابم برد ...
براي عوض كردن بحث گفت :
-خيلي وقته برگشتي ؟
رضا سري به نشانه ي نه تكان داد و گفت :
-تازه چند دقيقه است رسيدم ، اونقدر قشنگ خوابيده بودي كه محو تماشات شدم ...
رضا دستي به شكم مريم كشيد و بعد با شادي گفت :
-اين عشق بابا كي به دنيا مياد ؟ دلم آب شد براي بغل كردنش ...
مريم لبخند كمرنگي زد :
-اوه ... كلي بايد صبر كني آقاي پدر يه عالمه ماه مونده تا اين كوچولو به دنيا بياد ...


*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

محيا مثل هر روز كه قرار داشت با حوصله آرايش كرد ، موهايش را درست كرد ، لباسهايش را با حوصله اتو كرد ، لاك زد ... ته دلش دلشوره ي عجيبي داشت ، حس ميكرد امروز با روزهاي ديگر متفاوت است ... حس ميكرد امروز اتفاقي ميفتد ... دلش ميخواست با كوروش تماس بگيرد قرار امروز را به هم بزند ... لحظه اي بيشتر به اين افكار اجازه نداد تا ذهنش را مسموم كنند سريع كيفش را از روي تختش برداشت و زير نگاه كنجكاو هم اتاقي هايش بيرون رفت .
چند دقيقه اي با نگهبان جلوي در خوابگاه اره داد و تيشه گرفت و بعد از خوابگاه خارج شد .
كافي شاپي كه با كوروش قرار داشت نزديك خوابگاه بود ، براي اينكه كمي آرام شود و زودتر از كوروش هم نرسد پياده به سمت كافي شاپ حركت كرد در كافي شاپ را كه باز كرد نگاهش را در اطراف چرخاند تا كوروش را پيدا كند ، گوشه اي دنج نشسته بود با ديدن محيا دستي برايش تكان داد ، محيا لبخندي زد و به سمتش رفت ، نزديك كه شد كوروش به احترامش بلند شد .
-به سلام غزل خانوم گل ... بفرماييد .
محيا دستش را براي دست دادن جلو برد ، كوروش مكثي كرد نگاهش را به پشت سر محيا انداخت و بعد دستش را كوتاه فشرد و سريع دستش را عقب كشيد محيا از حركت كوروش تعجب كرد ، روي صندلي نشست و سعي كرد لبخند شادي روي صورتش نقاشي كند ، دل شوره داشت و همين حركاتش را مصنوعي كرده بود ... كوروش كمي به سمت محيا خم شد :
-خوبي ؟ به نظر ميرسه اضطراب داري اتفاقي افتاده ؟
محيا دستي به صورتش كشيد :
-نه چيزي نشده ، نمي دونم امروز چرا از صبح حالم يه جوري بود انگار هر لحظه انتظار داشتم يه اتفاق بدي بيفته ... جلوي در خوابگاه هم با نگهبان ...
حرفش را قطع كرد و به صورت كوروش نگاهي انداخت ، سوتي داده بود ... تا حالا به هيچ كدام از دوست پسرهايش نگفته بود در خوابگاه زندگي ميكند اما حالا ... حرفي بود كه از دهانش خارج شده و كاريش نمي شد كرد پس جمله اش را ادامه داد :
-با نگهبان بحث كردم براي همين بيشتر به هم ريختم .
كوروش يك ابرويش را بالا انداخت و گفت :
-آهان ! خوب چي ميخوري سفارش بدم خانومي ؟
نگاهي به منو انداخت :
-قهوه ي فرانسه با كيك شكلاتي .
كوروش براي سفارش دادن بلند شد .
محيا نگاهي به ساعتش انداخت ، موبايلش را از كيفش بيرون اورد . مسعود يك اس ام اس عاشقانه برايش فرستاده بود ، اس ام اسي كه شهلا شب قبل برايش فرستاده بود را در جواب مسعود ارسال كرد .
-محيا ...
باورش نمي شد درست شنيده باشد ، مي ترسيد سرش را بلند كند ، با ترس و بهتي كه در چشمانش موج ميزد سرش را از روي گوشي بلند كرد و به كسي كه حالا جاي كوروش روبرويش نشسته بود خيره شد ... و بي اختيار زمزمه كرد :
-سينا ...
جواب همه ي دلشوره هايش را گرفت ... انگار حدس ميزد كه امروز اتفاق بدي ميفتد اما حالا ... حالا يك فاجعه داشت رخ مي داد ، اگر سينا كوروش را مي ديد چه ؟ واي بيچاره مي شد ... اگر سينا كوروش را مي ديد نه تنها محيا او را براي هميشه از دست مي داد بلكه او به پدرش هم همه چيز را ميگفت و محيا حالا بايد همه چيز را جمع ميكرد و براي هميشه قيد درس خواندن و زندگي در تهران را مي زد ...
سكوت سنگيني بود ، سيني روي ميز گذاشته شد ، محيا نگاهش را به سمت دستي كه سيني را روي ميز گذاشت چرخاند ... كوروش بود ... نمي دانست بايد چه بگويد ، چه واكنشي نشان بدهد ، حرفي بزند يا سكوت كند ... گنگ و گيج بود ... بغض در گلويش نشسته بود لب هايش مثل ماهي دور مانده از آب تكان ميخورد انگار ميخواست چيزي بگويد اما نمي توانست ...
-مرسي كوروش به خاطر لطفي كه در حقم كردي داداش ، ايشالا جبران كنم ...
-خواهش ميكنم ... فقط سينا ...
سينا دستي پشت شانه ي كوروش زد و گفت :
-برو داداش شب بهت زنگ ميزنم ممنون ...
كوروش نگاهي به محيا انداخت و بعد از كافي شاپ خارج شد .
اشكهاي محيا بي اختيار روي گونه هايش روان شدند ، همه چيز مشخص شده بود ، رو دست خورده بود ...
-سينا من ...
-تو چي ؟
عصبي نبود ... انگار بيشتر از عصبانيت متاسف بود ، براي تمام سالهايي كه در انتظار محيا و با رويايش زندگي كرده متاسف بود ...
محيا اشكهايش را كه حالا سيل وار روي گونه اش روان بودند پاك كرد ، اما ثانيه اي بعد دوباره صورتش خيس از اشك بود ... سينا را دوست داشت ؟ اين سوال بي جواب تمام اين سالهايش بود ... سينا پسر عمويش بود ، مهندس بود ، وضع مالي عمويش نسبت به آنها بهتر بود ، در منطقه ي خودشان اسم و رسمي داشتند ، عمويش هميشه زير پروبال پدرش را مي گرفت ... وقتي محيا دانشگاه قبول شد ، عموش و خانواده براي عرض تبريك و شرط به خانه شان امدند ... ان شب پدرش رضايت داد محيا براي تحصيل به شهر بيايد به شرط آنكه سالم زندگي كند و وقتي برگشت با سينا پسر عمويش ازدواج كند اما حالا ... حالا همه چيز خراب شده بود ... محيا دوباره از خودش پرسيد :
" دوسش داري ؟ واقعا ميخواي باهاش ازدواج كني ؟ پس آرزوهات براي پولدار شدن چي ؟ "
-اون شب كه اومديم خونه تون تو بهم قول دادي محيا يادته ؟ قول دادي برام پاك بموني ... يادته ؟
حالا صداي سينا هم مي لرزيد ...
-هركي ندونه تو بهتر ميدوني كه سالهاست منتظرت موندم ... هميشه با دست پس زدي با پا پيش كشيدي ... خودت پابندم كردي ... هميشه طوري رفتار كردي انگار تو هم منو مي خواي ...
صدايش كم كم داشت اوج ميگرفت ، با مشت روي ميز كوبيد و گفت :
-مگه نه ؟
محيا ساكت سرش را پايين انداخته بود و اشك مي ريخت ...
سينا با صدايي شكسته گفت :
-دحرف بزن لعنتي ... مگه تو نبودي كه به آينده اميدوارم ميكردي ؟ پس چي شد ؟
محيا تمام ان روزها را به خاطر داشت ... هميشه خوب مي دانست سينا را در آب نمك نگه داشته تا اگر عاقبت به آن چيزي كه ميخواست نرسيد حداقل او را داشته باشد اما هيچ وقت فكر نميكرد اينجوري دستش براي سينا رو شود ...
-بهم گفته بودن سرو گوشت مي جنبه ... چه وقتي توي شهر خودمون بودي چه وقتي اومدي تهران مثلا دكتر بشي ... اما من باورم نميشد ! ميگفتم محياي من پاكه ... مي فهمي لعنتي ؟ ميگفتم تو پاكي ...
سينا چند ثانيه سكوت كرد و بعد گفت :
-فهميده بودم تغيير كردي ... مي ديدم ديگه مثل قبل نيستي ... مي فهميدم عوض شدي ... اما فكر نميكردم انقدر عوضي شده باشي محيا ...
هيچ جايي براي دفاع يا انكار نمانده بود ... به هيچ طريقي نمي توانست از خودش دفاع كند ...
سينا از پشت ميز بلند شد ، محيا هم سريع بلند شد ... سينا زير لب گفت :
-متاسفم محيا ... براي خودم متاسفم ... براي اين همه سال منتظرت بودن و با خيالت رويا ساختن ... براي شب و روز كار كردنم تا تو زندگي بهتري داشته باشي ... براي خودم متاسفم كه بابات رو راضي كردم بزاره بياي تهران درس بخوني ... براي خودم متاسفم ... اما ديگه همه چيز تموم شد ...
با قدم هاي آهسته به سمت در رفت ، انگار هنوز اميد داشت محيا دنبالش برود و حرفي بزند ... بگويد ديگر اشتباه نميكند ... حتي به دروغ سعي كند او را قانع كند اولين بارش بود ... هنوز خيلي از ميز دور نشده بود كه صداي آرام محيا را شنيد :
-به بابا اينا ميگي ؟
سرش را برگرداند ، نگاهي با افسوس به محيا انداخت ، سرعت قدم هايش را بيشتر كرد و از كافي شاپ خارج شد ...
چند نفري كه پشت ميزها نشسته بودند به صورت خيس محيا خيره نگاه ميكردند و بعضي سري با تاسف تكان مي دادند ... محيا روي صندلي وارفت ... سينا را دوست داشت ؟ همه چيز تمام شده بود ؟ اگر به پدرش مي گفت چه ؟ آرزوهايش ...
اشكهايش با سرعت بيشتري روي گونه اش روان شدند ... ته دلش باور داشت باخته است ...


*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

حس ميكرد ديگر تواني برايش نمانده ، هر روز از صبح زود از خانه بيرون ميزد و آخر شب برميگشت ، يك هفته اي ميشد دانشگاه نرفته بود ، تمام تارو پودش خستگي را فرياد ميزد اما هر طور شده بايد پولي كه بدهكار بودند را جور ميكرد ... چاره اي جز اين نداشت !
با خستگي وارد خانه شد ، چراغ هاي اتاقشان خاموش بود ، حس بدي بهش دست داد ، نگاهي به ساعتش انداخت هنوز سر شب بود پس چرا چراغها خاموش بود ؟
با سرعت به سمت اتاقشان دويد ، نه مادرش در اتاق بود نه خواهر كوچكش ... زانوهايش مي لرزيد ، اتفاق بدي افتاده بود ؟ تحمل يك اتفاق تازه را نداشت ...
به سختي خودش را به سمت اتاق سارا و آقاي رسولي كشاند ...
ضربه اي به در زد و بعد صورت غمگين سارا را ديد كه جلوي در آمد ...
-سلام ثريا ...
-سارا ، مامانم و خواهرم كجان ؟
سارا مكث كوتاهي كرد و با صدايي آرام گفت :
-حال مادرت بد شد بردنش بيمارستان ...
زانوهاي ثريا ديگر تاب تحمل وزنش را نداشت ، زانوهايش خم شد و روي زمين افتاد ... اشك روي صورتش روان شد و با ناله گفت :
-واي خدا ، ديگه توان اين يكي رو ندارم ... چرا هر چي مصيبت و بدبختيه مال منه ؟
صداي ضجه هاي ثريا يكي دوتا از همسايه ها را جلوي اتاق آقاي رسولي و سارا كشاند ، هركسي سعي ميكرد براي آرام كردنش چيزي بگويد :
-ناراحت نباش ثريا جان چيزي نشده كه ، مامانت فقط يكم فشارش افتاده بود ...
-ايشالا كه طوريش نميشه ثريا
-ناراحت نباش ، با گريه ي تو كه مشكلي حل نميشه ...
-ايشالا زود مياد خونه مادرت صحيح و سالم ...
رنگ صورت ثريا پريده بود و لحظه به لحظه بي حال تر مي شد ... سارا كه ترسيده بود سريع به سمت آشپزخانه دويد و ليواني آب قند براي ثريا آورد و به زور به خوردش داد ...
دقايقي طول كشيد تا حال ثريا كمي بهتر شد ، همه با اندوه به اين دختر جوان كه به تنهايي بار زندگي را به دوش ميكشيد نگاه ميكردند و برايش دل مي سوزاندند ...
ثريا به سختي از روي زمين بلند شد و پرسيد :
-كدوم بيمارستان بردنش ؟ با كي رفته ؟
سارا زير بازوي ثريا را گرفت تا دوباره زمين نخورد :
-بابام بردش همين بيمارستان دوتا خيابون بالاتر ...
ثريا بازويش را از دست سارا بيرون كشيد و به سمت در رفت ، تلو تلو مي خورد انگار تنش روي پاهايش سنگيني ميكرد ...
جلوي در كه رسيد در حياط باز شد و آقاي رسولي وارد شد .
ثريا سريع گفت :
-چي شد ؟ مامانم كجاست ؟
آقاي رسولي لبخندي پدرانه به صورت رنگ پريده ي ثريا زد و گفت :
-حال مامانت خوبه ، نگران نباش ... امشب بايد تحت مراقبت بمونه فردا صبح برميگرده خونه ...
ثريا با صدايي لرزان گفت :
-تروخدا راستش رو به من بگيد من تحملش رو دارم ...
اشكهايش دوباره روان شده بودند ... مادرش تنها چيزي بود كه برايش مانده بود ، حاضر بود هركاري بكند تا او را در كنار خودش نگه دارد ...
-باور كن چيزي نيست ، حال مامانت خوب بود ، همراه شب هم نياز نداشت ، فردا صبح با هم مي ريم پيشش
-من تا صبح طاقت نميارم ... الان مي رم پيشش ...
خواست از در خارج شود كه ياد خواهرش افتاد :
-خواهرم كو ؟ ...
آنقدر ذهنش درگير مادرش بود كه نبود خواهر كوچولويش را از ياد برده بود ...
كبري خانم گفت :
-توي اتاق من خوابه مادر نگران نباش ...
ثريا زير لبي تشكر كرد و با پاهايي لرزان از خانه خارج شد ... بايد همين امشب مادرش را مي ديد ...



صداي پرستار توي سرش تكرار مي شد :
-خداروشكر خطري مادرت رو تهديد نميكنه ، ولي اگر كمي ديرتر رسونده بودنش ممكن بود اتفاق جبران ناپذيري بيفته ... حملات قلبي خطرناكه ، بيشتر مراقب مادرت باش .
قلب ... مادرش امروز يك سكته ي خفيف را پشت سر گذاشته بود اما اطميناني نبود دور بعد هم نجات پيدا كند و آسيبي نبيند ...
توي نمازخانه ي بيمارستان نشسته بود ، اشك مي ريخت و دعا ميكرد ... هنوز به لطف و كرم خدا اميدوار بود ... هنوز اميد داشت كه خدا بالاخره كمكش ميكند ... كه پايان شب سيه سفيد است ... هنوز به خوشبختي رسيدن را باور داشت ...




پايان فصل هفتم




زير پوست شهر 3
زير پوست شهر 3
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

احمدي‌نژاد:‌ تهران ‌و مسكو در يك جبهه‌اند/ پوتين: حامي حق مسلم هسته‌اي ايران هستيم


احمدي‌نژاد:‌ تهران ‌و مسكو در يك جبهه‌اند/ پوتين: حامي حق مسلم هسته‌اي ايران هستيم

به گزارش حوزه دولت فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني رياست جمهوري رييس جمهور با بيان اينكه جمهوري اسلامي ايران و روسيه دو دوست و همسايه با سابقه طولاني و همكاري هاي مثبت و سازنده با يكديگر بوده و تاريخ و آينده مناسبات ميان دوكشور، گسترش اين روابط را مطالبه مي كند، اظهار داشت: همكاري هاي ايران و روسيه ضامن صلح و امنيت براي ملت هاي دو كشور و ملت هاي منطقه خواهد بود.

محمود احمدي نژاد بعد از ظهر امروز (پنج شنبه) به وقت محلي در حاشيه دوازدهمين اجلاس سران كشورهاي عضو سازمان همكاري شانگهاي، در ديدار ولاديمير پوتين رييس جمهور روسيه با بيان اينكه فرصت هاي بسيار خوبي در دو كشور براي فعال كردن همه ظرفيت هاي موجود به منظور گسترش همكاري هاي مشترك وجود دارند، گفت: شرايط منطقه اي و بين المللي،‌ همكاري ها و روابط گسترده تر ايران و روسيه را اقتضاء مي كند .

رييس جمهور با بيان اينكه تهران و مسكو به تعبيري در يك جبهه قرار دارند، افزود: بدخواهاني هستند كه با پيشرفت و گسترش روابط و همكاري هاي ايران و روسيه مخالفند و امروز كه جهت گيري هاي آنان به سمت شرق گسترش يافته، همكاري هاي جمهوري اسلامي ايران و روسيه مي تواند ضامن استقرار صلح و امنيت براي ملت هاي خودشان و ديگر ملت هاي منطقه باشد.

احمدي نژاد خطاب به رييس جمهور روسيه اظهار داشت: با اراده اي كه در روساي جمهور ايران و روسيه وجود دارد بايد روابط ميان دو كشور را به گونه اي تنظيم و طراحي كنيم كه شاهد جهشي در سطح مناسبات في مابين و همه جانبه باشيم.

 

رييس جمهور با اشاره به اينكه نگاه ايران به آينده روابط با روسيه بر پايه روابطي پايدار ، جهت گرفته است، تصريح كرد : جمهوري اسلامي ايران هيچ محدوديتي براي گسترش روابط خود با روسيه ندارد.

 

وي با اشاره به اينكه تكميل و راه اندازي نيروگاه بوشهر به نمادي خوب و اميدبخش از دورنماي همكاري هاي سازنده ايران و روسيه تبديل شده است، گفت: دو كشور مي توانند بر همين اساس در بخش هاي گوناگون ديگر نيز همكاري هاي خود را گسترش دهند.

 

احمدي نژاد خاطر نشان كرد: جمهوري اسلامي ايران در عرصه اقتصادي آماده گسترش همه جانبه روابط و مراودات تجاري و سرمايه گذاري هاي مشترك خود با روسيه است و همين بستر و اراده را در بخش هاي فرهنگي و گردشگري نيز دارا مي باشد.

 

رييس جمهور مسائل درياي خزر را زمينه و بستر بسيار مساعدي براي بسط روابط و همكاري هاي دو كشور عنوان كرد و گفت: معتقدم تفاهم ايران و روسيه درباره مسائل درياي خزر مي تواند زمينه مناسبي براي دعوت از ساير كشورها و رسيدن به تفاهمي جامع درمورد مسائل اين حوزه باشد.

 

احمدي نژاد در بخش ديگري از سخنان خود با تبريك مجدد به ولاديمير پوتين به مناسبت انتخاب دوباره وي به سمت رياست جمهوري روسيه افزود: مطمئنم روسيه با مديريت شما دوران خوبي را پشت سر خواهد گذاشت؛ جمهوري اسلامي ايران براي ملت روسيه احترام زيادي قائل است و آن را ملتي بزرگ و قوي مي شناسد كه توانسته از دل حوادث بزرگ تاريخ، سربلند بيرون آمده و امروز جايگاه شايسته و مهمي براي خود در عرصه بين الملل به دست آورد .

 

رييس جمهور همچنين با اشاره به گفت و گوي تلفني چندي پيش خود با رييس جمهور روسيه اظهار داشت: در آن گفت و گو توافقات خوبي حاصل شد، ‌ديدگاه ها به يكديگر نزديك و راه براي آينده بهتر در روابط هموار شد و مطمئنم روابط دوستانه وهمكاري هاي دو كشور هر روز عميق تر و مستحكم تر از قبل شود .

 

ولاديمير پوتين رييس جمهور روسيه نيز در اين ديدار جمهوري اسلامي ايران را شريك و دوست قديمي و همسايه خوب براي روسيه دانست و تصريح كرد: تاريخي كهن و طولاني از همكاري هاي ايران و روسيه وجود دارد و ايران شريك نزديك و صميمي ما براي همكاري در حوزه خزر است .

 

پوتين تاكيد كرد: روسيه احترام فراواني براي گذشته تاريخي و امروز ملت ايران قائل است و در تمام مسائل بين المللي به صورت دائم با اين كشور در تماس و همكاري است.

 

رييس جمهور روسيه با بيان اينكه در مورد مساله مهم هسته اي ايران، به طور دائم با اين كشور در تماس و ارتباط هستيم، خاطر نشان كرد : روسيه كار بزرگ خود را در احداث و راه اندازي نيروگاه هسته اي بوشهر به پايان رساند و امروز كار اين نيروگاه پيش رفته و بايد به زودي وارد مراحلي جديد شود.

 

پوتين گفت: روسيه همواره از پيشرفت ها و حقوق ملت ايران در همه مجامع جهاني حمايت كرده و استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي را حق مسلم جمهوري اسلامي ايران مي داند و همچون تهران كه با توسعه سلاح هاي كشتار جمعي و تسليحات اتمي مخالف است ، اساس كار خود را بر اين ايده استوار كرده است .

 

وي همكاري هاي اقتصادي دو كشور را پرحجم و در سطح بالا ارزيابي كرد و افزود : مطمئنم ايران و روسيه در حوزه اقتصادي همكاري هاي بسيار بيشتري را بايد با يكديگر داشته باشند.

 

رييس جمهور روسيه با اشاره به اينكه مسائل حوزه درياي خزر هنوز به صورت كامل رفع و رجوع نشده و روسيه بسيار علاقمند و مصمم به حل و فصل مسائل آن است ، تاكيد كرد: بايد براي تدوين سند جديدي جهت اجماع بر حل و فصل مسائل درياي خزر آماده شويم.



احمدي‌نژاد:‌ تهران ‌و مسكو در يك جبهه‌اند/ پوتين: حامي حق مسلم هسته‌اي ايران هستيم
احمدي‌نژاد:‌ تهران ‌و مسكو در يك جبهه‌اند/ پوتين: حامي حق مسلم هسته‌اي ايران هستيم
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

لجبازي آقا بزرگ


لجبازي آقا بزرگ

   

با تكون هاي دستي چشم باز كردم و به شهرزاد خيره شدم .
چشماي بازم و كه ديد سرش و تكون داد . دستام و دو طرفم گذاشتم و با تكيه به اونا سعي كردم بلند بشم .

با چشماي گرد هنوزم به شهرزاد نگاه مي كردم . صاف كه نشستم شهرزاد كاملا بهم نزديك شد : پاش و بابا ... اين اقا فرهاد شما از ما هم سحر خيز ترِ ها ... از ساعت 6 سه بار زنگ زده . با تعجب گفتم : هان ؟اشاره اي به گوشيم كه بين من و شهرزاد بود كرد : سه بار زنگ زده . فكر كردم بلند ميشي اما بيدار نشدي ديگه مجبور شدم بيدارت كنم . هنوزم گنگ بودم . به سختي زمزمه كردم : ساعت چنده ؟ شهرزاد از جا بلند شد : ساعت نزديك هفتهسرم و تكون دادم : كجا ميري ؟شهرزاد ملفحه اي كه در دست داشت و تا زد و در همون حال گفت : خواب از سرم پريد ... ميرم دست وصورتم و بشورم . به طرف گوشيم خم شدم و برش داشتم .حق با شهرزاد بود فرهاد سه بار تماس گرفته بود و چهار تا اس ام اس فرستاده بود . قبل از اينكه نگاهي به اس ام اس ها بندازم رو به شهرزاد گفتم : ببخشيد تو رو هم بي خواب كردهسرش و تكون داد : تقصير اون نيست . نگاهي به انداخت و باعث شد منم نگاهش و دنبال كنم و به مريم كه كاملا خواب بود خيره بشم . شهرزاد كنارم نشست : تقصير اون نيست . بيچاره حق داره . فكر كنم تمام ديشب بيدار بوده . اون بيچاره چه تقصيري داره . رسم ما اشتباهه . ديشب تو زنش شدي ... بايد براي يه مدت با هم تنها ميشدين سرم و بلند كردم : بيخيال شهرزادريز خنديد : ديوونه دارم واقعيت و ميگم . فكر مي كني من و تو الان شرايط خوبي داريم ؟ حالا ما فرق مي كنيم . اما اون كه از رسم و رسوم ما خبر نداره از جا بلند شدم : پاش و بريم دست و صورتمون و بشوريم .دستم و گرفت : بهش زنگ نميزني ؟ سرم و به علامت نه تكون دادم : حالا بعدا زنگ مي زنم . دستم و محكم تر كشيد و باعث شد بيفتم . صداي خنده اش بلند شد . منم ريز خنديدم : ديوونه داري چيكار مي كني ؟-:خله بيا لااقل اس ام اسهاش و بخون ببين چيكارت داره اين وقت صبح از خواب به درمون كرده با كنجكاوي به طرف موبايلم خيز برداشتم . گوشي رو بلند كردم و به صفحه اش خيره شدم . اس ام اس ها رو از اخر به اول خوندم-: پري خانم . ناز خانم نمي خواي بيدار بشي ؟ -: پري ... تمام شب بيدار بودم ... بهت فكر مي كردم . دلم مي خواد هر چه زودتر ببينمت . مياي صبحونه رو باهم بخوريم ؟ -:پري ... خوابي ؟ پري من ... -:سلام عزيزدلم . بيدار شو خانمم با صداي اس ام اس جديدي به سرعت اخرين اس ام اس و بستم و رفتم سراغش -:دلم مي خواد وقتي خوابي ... وقتي تو رويايي . اروم بيدارت كنم . بهت بگم دوست دارم بدنم گر گرفته بود . حتي اس ام اس هايي كه خودم مي خوندم يه چيزي رو توي دلم تكون ميداد . كسي تا حالا اينطور باهام حرف نزده بود . به سرعت گوشي رو بستم و به شهرزاد كه با دقت بهم خيره شده بود نگاه كردم .چشمكي زد : چي نوشته اينطوري سرخ شدي ؟ گوشي رو سايلنت كردم و از جا بلند شدم : بريم دست و صورتمون و بشوريم . الان بيدار ميشن ...شهرزاد دوباره دستم و گرفت به طرفش برگشتم . ابروهاش و بالا انداخت : بلندم كن
لحظه اي بهش خيره شدم و دستاش و محكم تر كشيدم .

زن عمو معصومه داخل اشپزخونه شد . هر دو سلام كرديم . زن عمو نگاهي به اطراف انداخت : مريم كو ؟ بشقاب كره رو روي ميز گذاشتم : خوابه همونطور كه به طرف سماور مي رفت : برو بيدارش كن . الان چه وقته خوابه نگاهي به ساعت انداختم نزديك هشت بود .سرم و تكون دادم : الان ميرم زن عمو مشغول بررسي ميز بود : همه چيز اماده هست ؟ به جاي من شهرزاد جواب مثبت داد : بله زن دايي . الان ميز و مي چينيم . زن عمو لبخند به لب قاشقي مربا رو به دهان گذاشت : ديگه خانم شدين . خوش به حال شوهراتون . هر دو تا سر به زير انداختيم . زن عمو خنديد و از اشپزخونه بيرون رفت . اخرين پياله مربا رو روي ميز گذاشتم : من برم مريم و بيدار كنم بيام . شهرزاد سر تكون داد : زود بيا لبخندي به روش زدم و از اتاق بيرون اومدم . بابا توي حياط مشغول اب دادن باغچه ها بود . بلند سلام كردم . لبخندي به روم زد : سلام دختر بابا نيشم باز شد و بابا ادامه داد : خوبي ؟ لبخند زدم : بله -:خداروشكر ... صبحونه اماده هست ؟ گره روسريم و محكم تر كردم : بله . داريم ميز و مي چينيم سرش و تكون داد : اماده شد صدام كن به طرف ساختمان رو به رو مي رفتم كه گفت : اقابزرگ رفته بيرون به طرفش برگشتم : مي دونم ميرم دنبال مريم اروم سر تكون داد و نگاهش و به باغچه دوخت . به سرعت وارد اتاقم شدم . كنار مريم نشستم : مريم پاش و بعد از سه بار تكرار چشم باز كرد . نيشگوني ازش گرفتم كه جيغ كوتاهي كشيد و نشست : چته اول صبحي ؟ خنديدم : اول صبح نيستا . پاش و همه بيدارن . مامانت هم صداش در اومده . دستاش و بالاي سرش برد : خدايا چي ميشه توي اين خونه يه بار تا ظهر بخوابم كمي خم شدم : يعني تو خونه خودتون مي خوابي با چشماي گرد شده گفت : مگه اونا جدا از اهل اين خونه هستن سرم و تكون دادم و از جا بلند شدم : پاش و پاش و كه كلي كار داريم . خودش و جلو كشيد : چيكار داريم ؟ ضربه اي توي سرش زدم : بي ادب همونطور كه به طرف در مي رفتم گفت : مگه چي پرسيدم . از اتاق بيرون اومدم و دوباره طول حياط و طي كردم و وارد اشپزخونه شدم . شهرزاد چاي رو اماده كرده بود و توي قوري ها ريخته بود . روميزي رو برداشتم و از اشپزخونه بيرون اومدم به عمه رقيه و مامان سلام كردم و روميزي رو به الناز كه تازه وارد ساختمون شده بود دادم و پرسيدم : مهشيد خوابه ؟ -:اره ... ديشب دير خوابيد دلم نيومد بيدارش كنم . دوباره به اشپزخونه برگشتم كه با ديدن سمانه و سپيده اهم در اومد : اينجا چيكار مي كنين ؟ يك صدا گفتن : مي خوايم كمك كنيم لبام و روي هم فشردم : كمك نمي خواد بياين برين مريم و بيدار كنين به سرعت گفتن : مگه هنوز خوابه -:اره خوابه . بهتره شما هم بريد بيدارش كنيد نگاهي به هم كردند : بريم بيدارش كنيم با بيرون رفتنشون شهرزاد به حرف اومد : خدا به داد مريم برسه . چشمكي زدم .

مامان با صداي بلند پرسيد : پري صبحانه اماده هست كه جواب مثبت دادم . ولي صداي پويا مانع از حضور همه دور ميز شد : صبر كنين فرهادم بياد فنجان چاي توي دستم خشك شدم : فرهاد ؟ اون اينجا چيكار مي كنه ؟ و همين سوال و فرخ هم تكرار كرد و پويا همونطور كه دستهاش و خشك مي كرد گفت : بالاخره بايد دعوتش مي كرديم اونم الان جزو خانواده ماست بابا وارد شد و همونطور كه به طرف تلويزيون مي رفت گفت : كار خوبي كردي . عمو حسن كمي روي كاناپه جا به جا شد : پسر خوبيه . ازش خيلي خوشم اومده قند توي دلم اب شد . ناخود اگاه نسبت بهش احساس مالكيت مي كردم و دوست داشتم بين همه پذيرفته بشه . از اشپزخونه بيرون رفتم . مريم وارد شد و سلام كرد . لبخندي به روش زدم . در همين حين اقابزرگ وارد شد و همه از جا بلند شدند . مريم عقب كشيد اما اقابزرگ به طرفش رفت . دستش و دور شونه هاش انداخت : نوه ي خوش خواب من چطوره ؟ مريم لبخند تلخي زد و خيلي اروم تشكر كرد . اقابزرگ دستش و زير چونش گذاشت و فشار داد . صورتش و ميان دستش فشرد . مريم سكوت كرده بود و نگاهش و بهم دوخته بود . پويا از جا بلند شد : خيلي دارين لوسش مي كنين ! -:چيه حسوديت شده ؟ -:چي بگم والله ... اقا بزرگ اشاره كرد : بيا اينجا پويا با تعجب به اقابزرگ چشم دوخت و اقابزرگ با جديت گفت : بيا اينجا مرد كوچيك پويا از جا بلند شد و به طرف اقابزرگ رفت . اقابزرگ دستش و بلند كرد و كمي خودش و بالا كشيد و دستش و دور گردن پويا انداخت . پويا كاملا خم شد : بيا پسر بچه ... رو به الناز گفت : مي بيني دختر ... شوهرت هنوزم بچه هست . همه خنديدن . اقابزرگ سر تكون داد : چيه بچه . چرا هي جم مي خوري -:اقابزرگ من يه حرفي زدم ... جدي نگفتم . -:زبونت حرف ميزد اما چشمات كه داشت يه چيز ديگه مي گفت . اعتراف كن به مريم حسودي كردي ديگه سرم و پايين انداختم و ريز خنديدم . مريم خودش و از اغوش اقابزرگ بيرون كشيد . اقابزرگ نگاه غمناكي به مريم انداخت . لبخند تلخي زدم . اقابزرگ همونطور كه كنار پويا قدم برميداشت نگاهش و به فرخ كه به اقابزرگ خيره شده بود دوخت : فرخ ؟ فرخ لحظه اي مكث كرد و گفت : بله ؟ -:تو كه به پويا حسودي نمي كني ؟ فرخ سر به زير انداخت : نه اقابزرگ ... اقابزرگ روي مبلي كه كنار تلويزيون قرار داشت نشست . نگاهم به فرخ بود . شهرزاد وارد شد و اقابزرگ اين بار اون و مخاطب قرار داد : بيا اينجا ببينم . شهرزاد نگاهي به اقابزرگ انداخت و به طرفش قدم برداشت . اقابزرگ اشاره كرد كنارش بشينه و گفت : اين شوهرت كه انگار با من قهره . تو بگو ببينم من كي بچه شما رو مي بينم ؟ بزرگتر ها ريز خنديدند و شهرزاد كاملا سرخ شد . فرخ سر به زير انداخت . مي تونستم حركت سريع پاهاش و ببينم . معلوم بود فشار عصبي داره . اقا بزرگ كاملا تكيه داد : چيه ؟ من چند وقت ديگه ميميرم و فقط سه تا از نتيجه هام و ديدم همه يكصدا تكرار كرديم : خدا نكنه نگاهش و بهم دوخت : تو دختر ... تو بگو ... من ديگه عمري به دنيا ندارم . ديگه تموم شده . تا كي مي خوام بچسبم به اين دنيا قدمي به طرفش برداشتم : اقابزرگ باز شروع كردين ؟ مگه شما قول نداده بودين نگاهش و بهم دوخت : تو چي چي ميگي تازه عروس ... فكر كردي دست از سرت برميدارم . بايد يه پسر خوشگل مثل من به دنيا بياري سرخ شدم و لب به دندون گرفتم . همه خنديدند . با صداي زنگ در اقابزرگ اشاره كرد : بيا برو در و باز كن خانم دكتر ... شوهرت اومد . بدو ... همون طور كه به طرف در ميرفتم گفت : شايد اون بتونه بهتون بفهمونه عمر من تموم شده و بازم صداي داد و فرياد ها بلند شد .

به طرف ايفون رفتم . با شنيدن صداي فرهاد توي گوشي در و باز كردم و از ساختمون خارج شدم . به حياط كه رسيدم چادرم و روي سرم مرتب كردم . نگاهم و به شيشه هاي پنجره ها دوخته بودم و سعي مي كردم خودم و از توي اونا كنترل كنم . دست به موهام كشيدم و لبخندي به روي خودم زدم . شايد به قول مامان از اين به بعد واسم مهم شده بود كه چطور به نظر برسم . مخصوصا تو چشم فرهاد . نگاهم همينطور به شيشه ها بود كه به چيز سختي برخورد كردم . بوي عطر تندي بد جور رفت تو دماغم ... براي چند لحظه نفسم و نگه داشتم و يكجا بيرون فرستادم . با احساس دستي روي كمرم به سرعت عقب كشيدم . با ديدن فرهاد به سرعت گفتم : ببخشيد...حواسم نبود . ... نديدمت ... جلوم و نگاه نمي كردم .... حواستم پرت شد . همينطور پشت سرهم جمله ها رو رديف مي كردم و يك نفس مي گفتم . بالاخره كم اوردم و به با كشيدن نفس عميقي به همه چيز پايان دادم و زل زدم تو صورت فرهاد . لبخندي زد و به همراه چشمكي كه ميزد گفت : سلام با خجالت سر به زير انداختم و باعث شدم بزنه زير خنده لبام و روي هم فشردم : واسه چي مي خندي ؟ بهم نزديك شد : چون خوشحالم . ابروهام و بالا كشيدم : اون وقت چرا ؟ سرش و كمي به راست كج كرد : چون تو رو دارم نيشم باز شد و نگاهم و ازش گرفتم . دستاش و پشت سرش قلاب كرد : گشنمه ها ... خنديدم : بفرماييد دستش و پشت سرم گذاشت : اول شما خانمي در كنار هم وارد ساختمان شديم . قبل از ورود به سالن از فرهاد فاصله گرفتم و با كمي فاصله ايستادم .

***************
نگاهم و از پيراهن قرمز رنگ خوش فرمي كه بهم چشمك ميزد گرفتم و به كل ويترين چرخوندم . اما دوباره روي همون متوقف شدم . فرهاد بسته هايي كه توي دست داشت و جا به جا كرد : خوشت اومده ؟ به طرفش برگشتم : هان ؟ اشاره اي به همون پيراهن كرد : خوشت اومده ؟ اروم سر تكون دادم : اوهوم ... كاش مي تونستم از اين لباسا بپوشم . فرهاد بهم نزديك تر شد : چرا نمي توني بپوشي ؟ اه بلندي كشيدم : اخه تو خانواده ما همچين لباسي نمي شه پوشيد . دستم و توي دستش گرفت. فشاري به دستش اوردم و لبخندي به روش زدم . اونم همين كار و انجام داد : بيا بخريمش ... با تعجب نگاهش كردم و با شيطنت ادامه داد : خوب تو خونه خودمون مي پوشي نيشم باز شد و اون با ابرو هاي بالا رفته جمله اش و كامل كرد : واسه من لب پايينم و به دندون گرفتم و به همراهش وارد مغازه شدم . فرهاد از فروشنده خواست همون پيراهن و بده و منم در همين زمان مشغول ديد زدن تموم اون بقيه لباسا بودم . حالا كه قرار بود اين لباسا رو تو خونه خودم و واسه شوهرم بپوشم پس چرا چند تا ديگه انتخاب نكنم . چند تا لباس ديگه هم تقريبا شكل همون لباس قرمز انتخاب كردم و فرهاد هم هر سه تا رو تاييد كرد . خوشبختانه رفتاري كه داشت خيلي خوب بود . لباسا رو گرفتم و براي پرو به اتاق پرو رفتم . هنوز پيراهن و نپوشيده بودم كه چند ضربه به در خورد ... اروم در و باز كردم و سعي كردم تا حد ممكن ديده نشم . فرهاد نگاهي بهم انداخت : كمك خواستي صدام كن تشكر كردم و مشغول شدم . خيلي بهتر از اوني بود كه فكرش و مي كردم . دقيقا همون چيزي بود كه مي خواستم. پاهام و كاملا به نمايش گذاشته بود. اگه مامان مي فهميد همچين چيزي پوشيدم سرم و جلوي در ورودي مي بريد . اما لباس اونقدر مناسب بود كه به هيچ وجه نمي تونستم ازش دل بكنم . اونم وقتي كه فرهاد تاييدش كرده بود . چند ضربه به در خورد . خودم و كنار كشيدم و اروم در و باز كردم . فرهاد اروم پرسيد : پوشيدي ؟ با گفتن اره مي خواستم در و ببندم كه دستش و لاي در گذاشت : بزار ببينمت ... لب پايينم و به دندون گرفتم : اما ... ميون حرفم اومد : اما چي پريسا ؟ باز كن ببينم چطور ميشه . با خجالت دستم و از روي در برداشتم و فرهاد تقريبا خودش و تو كشيد . و با لبخند بهم خيره شد . سرتا پام و برانداز كرد و گفت : معركه شدي سرم و پايين انداختم و لبخند زدم . دستش و جلوتر اورد و همونطور كه گونه ام و نوازش مي كرد گفت : بهت خيلي مياد ... سر بلند كردم و بهش خيره شدم .
با ارامش بهم لبخند زد و از اتاق بيرون رفت : چيز ديگه اي نمي خواي ...؟
سرم و به علامت نه تكون دادم

از اتاق بيرون رفت . به سرعت لباسام و عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم . فرهاد جلو اومد و پيراهن و از دستم گرفت و روي پيشخوان گذاشت . كيفم و روي شونه ام جا به جا كردم و كنارش ايستادم . مرد فروشنده نگاهي بهم انداخت و پرسيد : خانم پسنديدين ؟ تشكر كردم و جواب مثبت دادم . فرهاد دست دور شونه هام انداخت و من و به خودش نزديك تر كرد : چيز ديگه اي نمي خواي ؟ لبخندي به روش زدم و جواب منفي دادم . لباس و گرفتيم و از مغازه بيرون اومديم . نگاهي به ساعتش انداخت و گفت : داره دير ميشه بايد برم بيمارستان . تو رو مي رسونم خونه و ميرم . انگشتاي دستش و توي دستم فشردم : خودم مي تونم برم. تو برو به كارت برس ... با لبخند گفت : پس ماشين و ببر سرم و به علامت نه تكون دادم : نه ... نمي خوام خنديد : تا كي مي خواي به اين ترس ادامه بدي ؟ لبام و جمع كردم : نمي دونم . كمي به طرفم خم شد : اونطوري نكن مي خورمتا سرم و پايين انداختم و نيشم باز شد . بيشتر خم شد : پريسا سر بلند كردم : جونم ؟ -:اصلا بهت نمياد خجالت بكشي -:مي دونم -:خيلي دوست دارم اينبار سكوت كردم و لبم و به دندون گرفتم . پرسيد : مي خواي بري خونه ؟ اروم پرسيدم : پس كجا برم ؟ چشمكي زد : خونه خودمون ... نگاهم و دزديدم : نه... دستم و توي دستش فشرد و به راه افتاد . به دنبالش حركت كردم : پس كي مي خواي بياي خونمون و ببيني ؟ همونطور كه نگاهم به دختر و پسري بود كه به نرده شيشه اي تكيه زده بودن و نگاهشون به پايين بود و ريز ريز حرف ميزدن گفتن : امروز نه ... فرهاد نفس عميقي كشيد : داري به چي نگاه مي كني ؟ چشم از دختر و پسر گرفتم : انگار با هم دوستن ... سرش و اروم تكون داد : اونا دوستن اينطور باهم راحت هستن . اونوقت تو از من مي ترسي ... -:نمي ترسم -:اره جون خودم ... -:چرا جون تو ؟ به طرفم برگشت : اخه دلم نمياد جون تو رو قسم بخورم ... دلم مي خواست روي پنجه پاهام بلند بشم و ببوسمش ... واي خاك به سرم يه ذره عقلي هم كه داشتم پريد ... مامان بفهمه چه دختري تربيت كرده ... اما اون شوهرم بود و اينجا فقط من بودم و اون ... مامان نبود تا بخاطر رفتارم بهم چشم غره بره . بابا نبود كه بعدا بهم غر بزنه . دستم و از دستش بيرون كشيدم و به بازوش چنگ زدم و تقريبا بازوش و بغل كردم و محكم خودم و بهش چسبوندم . فرهادبا لبخند نگام مي كرد . اروم گفتم : ميشه برم پيش رضا ؟ همونطور كه نگاهش به جلو بود گفت : هر جا دلت مي خواد برو . من بهت اعتماد دارم ... واي چه خوب بود ... اين ازادي بود كه هميشه ارزوش و داشتم . اون ازم نمي پرسيد : براي چي مي خوام برم پيش رضا . ناراحت نميشد كه با پسر عموم حرف ميزدم . فرهاد ازم نمي پرسيد چيكار مي كنم . ازم نمي خواست براي از خونه بيرون رفتنم بهش جواب پس بدم . توي اين مدت كوتاهي كه با هم نامزد كرده بوديم اين و خيلي خوب فهميده بودم كه فرهاد بهم اعتماد داره و اين براي من به اندازه يه دنيا ارزش داشت . كاش مهرداد هم از پرگل نميپرسيد چرا مياد خونه ما ... چرا تنها اومده . كاش فرهاد زودتر ميومد تا مجبور نميشدم براي از خونه بيرون رفتنم به مامان و بابا جواب پس بدم . خيلي راحت بود به شوهرت بگي كجا بودي تا به پدر و مادرت . با هم از بازارچه بيرون اومديم . در كنار هم مسير سمت راست و در پيش گرفتيم و مستقيم قدم برميداشتيم . نگاهي به بسته هاي توي دستش انداختم : حالا اينا رو چطوري ببرم خونه ؟ به طرفم برگشت : يعني چي ؟ -:يعني مادر جان بنده وقتي اين بسته ها رو تو دستم ببينه دلش مي خواد بدونه من چي خريداري كردم . وقتي هم مجبور شدم لباس و بهش نشون بدم كلي غر ميزنه كه تو خجالت نمي كشي اين لباس و مي پوشي ؟ دختر بايد حيا داشته باشه . بايد براي خودش شخصيت قائل بشه . از اين لباساي جلف نپوشه كه همه ي بدنش و نمايش بده . بايد شيك و ساده باشه ... ريز ريز مي خنديد . چشم غره اي نثارش كردم : بخخند ... ببين چه مزه اي هم بهش داده . -:تقصير خودته . نمي دوني وقتي ميري بالاي منبر چقدر دوست داشتني ميشي ؟ با تعجب نگاهش كردم . چون نگاهم بهش بود متوجه مردي كه از رو به رو مي اومد نشدم . كم مونده بود بهش برخورد كنم كه به راست كشيده شدم و تقريبا تو اغوش فرهاد فرو رفتم . به خودم اومدم و با نگاهم مرد و كه بي تفاوت از كنارم گذشته بود دنبال كردم تا ميان جمعيت گم شد ... به سرعت برگشتم و به فرهاد خيره شدم . ببخشيدي زير لب گفتم و از اغوشش بيرون اومدم : حواسم نبود ... -:بس كه من و نگاه مي كني ... نمي دونستم اين همه خوشگلم ... -:شتر در خواب بيند پنبه دانه ... ابروهاش و بالا داد و با لبخند نگاهم كرد . متفكر سرم و پايين انداختم : درست گفتم ؟ ادامه دادم :فكر كنم درست گفتم . يادم نيست . به خدا دست خودم نيست اونقدر اشتباه گفتم حالا ديگه به اينجا كه مي رسم ناخوداگاه اشتباه مي گم . لبخندش عميق تر شد : بريم خانم حواس پرت ...

بسته توي دستم و جا به جا كردم و زنگ در و به صدا در اوردم . مدتي طول كشيد تا در باز بشه . با ديدن رضا با اون صورت رنگ شده خندم گرفت : واي واي چه بچه ي بدي ... مگه مامانت بهت ياد نداده لباسات و كثيف نكني ؟ رضا متعجب جواب داد : لباسام ؟ و سر به زير انداخت تا شلوارجين و تيشرت ابي رنگش و بررسي كنه ... با اين كارش خنده ام شديد تر شد : حالا برو كنار بزار بيام تو ... بعدا ميگم كجا رو رنگ كردي ... از جلوي در كنار رفت . نگاهي به قلموي توي دستش انداختم : داري تابلو جديد مي كشي ؟ ابروهاش و بالا انداخت : اين يكي خيلي بهتره ... چشمكي زدم : پس بايد ديدني باشه . -:اره وسايلم و روي ميز گذاشتم و به طرفش برگشتم : دارم مي بينم . -:كو ؟ اشاره اي به صورتش كردم : خودت و داري رنگ مي كني ديگه با اخم نگام كرد : سر به سر من نزار ... چشمام و نازك كردم : مثلا اگه بزارم چيكار مي كني ؟ كمي به جلو خم شد : راپورتت و به شوهرت ميدم. لبام و روي هم فشردم : هر كاري دلت مي خواد بكن ... منم به اقابزرگ ميگم چه نقشه اي واسش كشيدي ... با اوردن اسم اقابزرگ مثل بادكنك بادش خالي شد ... با صورت غمگيني به طرف صندلي رفت و روي اون نشست . روي صندلي نشستم : چي شد ؟ صاف تو چشمام خيره شد : هيچي ... ياد بدبختي هام افتادم . نگاهم و ازش دزديدم : رضا مي فهمم ... شايد باور نكني ولي درك مي كنم هم تو رو هم مريم و ... ولي رضا ... مي خواي چيكار كني ؟ مي خواي به كجا برسي؟ اخرش قراره چي بشه ؟ سرش و پايين انداخت : اخرش با مريم ازدواج مي كنم سرم و به راست خم كردم : مطمئني ؟رضا تو زن داري ؟ ليلا رو فراموش كردي ؟ تو الان ليلا رو داري ! اون چه قبول كني چه نكني الان زنته ... -:به زودي طلاقش ميدم . از جا بلند شدم : كي ؟ بعد از مرگ اقابزرگ ؟ -:پري ... به طرفش برگشتم : چيه ؟مگه دروغ ميگم ؟ تو منتظر هميني ... اما تا كي مي خواي منتظر بموني ؟ اقا بزرگ قرار بود تا اخر دوماه زنده باشه ... الان نزديك سه ماه ميگذره . مريم داره ميره دانشگاه ... شيراز ... جايي كه تو دستت هم بهش نميرسه ... شايد عاشق بشه ... تو حق نداري جلوش و بگيري ... اون به راحتي مي تونه اونجا هر طور كه مي خواد زندگي كنه ... رضا تو زن داري ... چرا نمي خواي اين و بفهمي ؟ به اون دختر بيچاره اميد نده . من دارم مي بينم چه بلايي سر خودش مياره از جا بلند شد . رو به روم ايستاد : اره من زن دارم ... پري دختري رو قبول كردم كه پدربزرگم انتخاب كرده . پري من عاشقم ... دوسش دارم . از همون بچگي دوسش داشتم . الان كه رو به روت ايستادم دارم ميگم هيچ وقت به هيچ كس نگفتم ولي عاشقشم .بيشتر از جونم دوسش دارم . حاضر بودم بخاطر خوشبختيش ازش بگذرم . حاضر بودم همه جوره بزارمش كنار اگه مي دونستم بعد از من خوشبخت ميشه . ولي پري اون به من احتياج داره . مثل همه ي اين سالهايي كه زندگي كرده . نمي تونم ...
صداش بالاتر رفت : به خداوندي خدا نمي تونم ازش دل بكنم .

به طرف يكي از تابلو ها كه پشتش به من بود رفت . جلوي تابلو ايستاد : تو بگو ... بهم راهي نشون بده كه بتونم ازش دل بكنم . به دنبالش رفتم . رو به روي تابلوي بزرگ حضرت ابوالفضل كه كنار اب زانو زده بود ايستادم و به تابلو خيره شدم . ناخوداگاه اشك تو چشمام جمع شد ... ماه محرم جلوي چشمام اومد . پس تابلويي كه ازش حرف ميزد اين بود . مي دونستم خيلي از اين كارا مي كنه . چندين بار ديده بودم تابلو براي هيئت بكشه ولي اين يكي ... يه جور ديگه بود . خاص بود . با همه تابلوهايي كه تا حالا ديده بودم فرق مي كرد . اشكاش سرازير شد : اقا به پات مي افتم نجاتم بده . دارم داغون ميشم . ديگه نمي تونم ... نمي تونم به كس ديگه اي جز مريم فكر كنم . دلم مي خواست قدمي پيش بزارم و دست روي شونه اش بزارم . اما اروم زمزمه كردم : رضا به طرفم برگشت : ديگه طاقت ندارم پري ... به خدا خيلي سخته ... مجبورم سكوت كنم و اداهاي ليلا رو تحمل كنم نگاهم روي چشماي اشك الودش خيره موند . ادامه داد : داري ميگي مريم شايد بخواد عاشق بشه ... حتي فكر كردن بهش هم برام مثل مرگ مي مونه . پري من توي يه ماه عاشق نشدم كه به اين اسوني فراموشش كنم . من مريم و از بچگي دوست داشتم از همون موقع كه نقش يه مادر و بازي مي كرد . از همون وقتي كه همراهم ميشد تا از سبزي فروشي كنار حوض سبزي بخريم . از زماني كه ليوان پلاستيكي رو پر از اب مي كرد و جلوم مي ذاشت تا خستگيم و فراموش كنم . نفس عميقي كشيد و ادامه داد : حالا مي خواي به اين اسوني فراموش كنم كسي رو كه هفده سال به عنوان عشقم پذيرفتم ؟ مي خواي دختري رو جايگزينش كنم كه مي دونم پاك نيست ؟ ميشنوم هنوزم با پسرا دوستي مي كنه ؟ پري من توي خانواده اي بزرگ نشدم كه چشم روي اين چيزا ببندم . من نمي تونم به اسوني از دوستي اون با مردا بگذرم ؟ ليلا و مريم قابل مقايسه نيستن ... مريمي كه هنوزم در برابر من سر به زير مي ندازه ... با ليلايي كه توي خيابون با پسرا گپ ميزنه برابرنيستن... ازش فاصله گرفتم : باهات موافقم رضا ...ولي حالا اوني كه توي زندگي تو درگير شده ليلاست نه مريم ... به طرفم برگشت : ازم چه انتظاري داري پري ؟ سرم و پايين انداختم و همونطور كه به كفشاي قهوه اي سوخته ام كه يه پاپيون هم رنگشون با چند تا مرواريد طلايي رنگ روشون خودنمايي مي كرد و زير و رو مي كردم گفتم : مي خوام ... سكوت كردم ... خودمم از چيزي كه مي خواستم بگم نگران بودم ... مطمئنا رضا واكنش مناسبي نشون نمي داد . اب دهنم و قورت دادم و به سختي سر بلند كردم . توي چشماش خيره شدم تا بتونم روي حرفي كه مي خواستم بزنم مصمم تر تصميم بگيرم . بالاخره به حرف اومدم : ببين رضا ... به مريم اميد نده ... بزار زندگيش و بكنه ... رضا با دهان باز نگام مي كرد . نگاهم و گرفتم : ميگي مي خواي ليلا رو طلاق بدي ... باشه بده ... وقتي دادي برو سراغش ... تا اون موقع اجازه بده خودش زندگي كنه . بزار از زندگيش لذت ببره . براي زندگيش تصميم بگيره سكوت كردم ... به طرف صندلي به راه افتادم و روش نشستم : مي دونم دارم مزخرف ميگم اما واقعا اين و بايد بهت مي گفتم . به چيزايي كه گفتم فكر كن . مطمئنم مهمه ... اين اينده تو نيست ... بهتره به اينده مريم هم فكر كني ... اگه دكترا اشتباه كرده باشند ... اگه اقابزرگ تا چند سال ديگر هم زنده باشه چي ؟ چطور مي خواي ليلا رو طلاق بدي ؟ چطور مي خواي از دستش خلاص بشي ؟ رضا سر به زير انداخت ... در سكوت به او چشم دوختم : رضا خواهش مي كنم عاقلانه فكر كن ... تو برام مثل برادري ... نميگم كمتر از پويا باور كن بيشتر از اون برام ارزش داري . دلم نمي خواد اينده ات تباه بشه . مكثي كردم و ادامه دادم : تو عاقل تر از اين هستي كه همچين تصميمي بگيري ... بيشتر فكر كن . بيشتر فكر كن و بهترين تصميم و بگير
كيف و وسايلم و برداشتم و به طرف در به راه افتادم

با شك و دو دلي برگشتم . به سرعت به طرف تابلو قدم برداشتم و پيش روي تابلو ايستادم . با دقت تو چهره نيمه كاره خيره شدم . صداي حسين حسين توي گوشم طنين انداز شد . چشم روي هم گذاشتم ... فرياد يا ابوالفضل ها زمين را مي لرزاند . صداي تبلها برام تكرار شد . چشم باز كردم . انگار وسط خيابون پا برهنه ايستاده بودم و به تابلوي پيش روم نگاه مي كردم . به چوب بلندي بسته شده بود . و در اغوش پسرك چهارده ، پانزده ساله اي كه به كمر كشيده بود و با ارامش به رو به رو چشم دوخته بود . نگاهم از روي صورت پسر به پاهاي برهنه اش كشيده ميشود . كاملا ارام بود . انگار سرماي برف هاي اطرافش را احساس نمي كرد . به ارامي زير لب تكرار كردم : حسينم ... حسينم ... صداي فرياد ها بلند تر شده بود . انگار هر كسي با تمام وجودش فرياد مي كشيد . فريادي سوزاننده از درد از رنج ... براي شفايي كه مي طلبيدن ... صداي برخورد دست ها روي سينه ها با صداي سوزان كودكي كه فرياد ميزد : حسينم ... حسين ... صداي طبل هاي بزرگي كه به سختي از زمين بلند شده بودن ... همه تمام وجودت و به لرزش مي انداخت . دوباره چشمم برگشت روي تابلو . ... يك بار پلك زدن كافي بود تا از اون حال و هوا جدا بشم و به طرف رضا كه پشت سر هم صدام مي كرد برگردم . پشت پرده اشكام ديدمش ... صورتش نگران به نظر ميرسيد . اروم زمزمه كردم : واسه كدوم هيئته ؟ نگاهش و به تابلو دوخت : واسه جواناي محله خودمونه اروم سرم و تكون دادم : كي تمومش مي كني ؟ به طرفم برگشت : تا اخر هفته ... اروم و با دقت نگاهش كردم : چيز زيادي تا محرم نمونده اروم سر تكون داد : همينطوره ... -:دلم بدجور هواش و كرده ... لبخند تلخي زد : نه به اندازه من ... -:احساس كردم اونجام ... -:براي رسيدنش روزشماري مي كنم -:رضا ؟ با دقت بهم خيره شد : جانم ابجي ؟ -:وقتي تموم شد خبرم كن ... مي خوام ببينمش ... سرش و تكون داد : حتما اين كار و مي كنم . احساس مي كردم بغضي توي گلوم گير كرده . به سرعت خداحافظي گفتم و از اونجا بيرون اومدم . از پله ها پايين رفتم . براي اولين تاكسي دست بلند كردم . راننده اروم پرسيد : كجا خانم ؟ -:وادي رحمت ... روي صندلي عقب نشستم و ماشين به راه افتاد . اشكام سرازير شد ... جلوي رضا خيلي كنترل كردم تا مانع ريختن اشكام بشم . با توقف ماشين تشكري كردم و با يه پنج تومني پياده شدم .

نگاهي به گل فروشي انداختم . به طرفش رفتم و يه شاخه گل رز گرفتم . با قدم هاي اروم به سمت بالا حركت كردم . از پله ها بالا رفتم و شروع كردم به شمردن ... سومين رديف كه رسيدم با توي زمين خاكي گذاشتم و لبام و به دندون گزيدم . بالاخره رسيدم . اروم خم شدم و نشستم . گل و روي سنگ سرد گذاشتم . هنوز زمان كمي از تابستون مونده بود اما هوا كاملا سرد شده بود . دستم و از سنگ گرفتم و توي اغوشم جمع كردم . بدون اينكه توجهي به كثيفي لباسام داشته باشم نشستم . گوشيم و از توي كيفم بيرون كشيدم و روي اهنگي كه مي خواستم زوم كردم . دكمه پخش و فشردم و روي سنگ گذاشتم ... صداي موذن زاده بلند شد ... كنارش صداي ميثم به گوشم رسيد : صداش ادم و مي لرزونه ... با سر جواب مثبت دادم . كاسه شله زرد و از دستم گرفت . نگاهي به پاهاي برهنه اش انداختم . پارچه سياهي كه روي سرش بسته بود و روش گل ماليده بود . بيشتر از هر چيزي جلب توجه مي كرد . چادرم و جلوتر كشيدم : اين اخريش بود . لبخندي به روم زد : اين و ميديم و ميام ... به بقيه هم بگو اماده باشن با هم بريم رضا از پله ها ورودي پايين اومد و همونطور كه سيني رو به دست زن عمو معصومه مي داد گفت : بدو ميثم ... تا تو اون و بدي من ميرم از زير زمين طبل ها رو ميارم . با لذت به رضا خيره شدم . بااون شلوار لي و پيراهن مشكي و اون پارچه سياه روي سرش ديدني تر از هميشه بود . عمه زينب كنارم ايستاد : خدا همش و قبول كنه . زحمت كشيدين بچه ها ... ميثم با صداي بلند گفت : زحمتي نبود عمه جان ... ما همه نوكر اقاييم ... رضا به سرعت گفت : عمه تا جون داريم كار مي كنيم عمه اروم قدمي به طرفش برداشت و دستش و روي شونه ي رضا گذاشت : خدا حفظتون كنه . دستم و توي جيب پالتوم فرو بردم و سرم و پايين انداختم . جوونا زنجير به دست دور ميدان دور ميزدند . نگاهي به پويا انداختم . با ارامش زنجير و روي شونه هاش مي كوبيد . قبلا امتحان كرده بودم . مي دونستم برخوردش چه دردي داره اما اون انگار هيچ دردي احساس نمي كرد . كاملا اروم بود . چشماش و به زمين دوخته بود ... كاملا از اين دنيا جدا شده بود . مهشيد اروم بود ... مامان چادرش و روي صورتش كشيده بود و سرش و تكون ميداد .... صدا ها بلند شده بود : ابوالفضل ... اروم زمزمه كردم : يا ابوالفضل ... كمي به طرفم خم شد : من تا حالا هر چي از اقا خواستم ردم نكرده ... حرف وقت از ته دلم فرياد بزنم ابوالفضل همراهيم مي كنه نگاهم و تو چهره اش دوختم : هر چي بخواي ؟ سر به زير انداخت : هر چي بخوام ... اروم زمزمه كردم :ابوالفضل بايد حدس ميزدم بياي اينجا ... سر بلند كردم ... به قامت بلندش خيره شدم .

رو به روم نشست : وقتي اونطوري زدي بيرون فهميدم حالت خوش نيست ... سرم و پايين انداختم . وقتي رسيدم يه لحظه شك كردم نگاهش كردم . انگار از نگاهم خوند جواب داد : به اينكه هنوزم اينجا مياي يا نه -:نبايد بيام ؟ -:فكر كردم ديگه نمي خواي بيادش بياري ... -:هيچ وقت از يادم نميره كه بخوام بياد بيارمش سكوت كرديم ... اونم زير لب با من زمزمه مي كرد : زينب زينب ... -:ميثم عاشق اين بود اروم جواب دادم : اره ... -:دلم واسش تنگ شده ... جاش خيلي خاليه -:اوهوم -:پري خوشحالم فرهاد و قبول كردي ... سر بلند كردم . -:مطمئنم ميثم هم راضيه . اون هميشه خوشحالي تو رو مي خواست ... حتي سال اخر واسه خوشبختي تو نذر كرد با تعجب بهش نگاه كردم : نذر كرد ؟ سرش و تكون داد :يادت نيست صبح عاشورا شير پخش مي كرد متفكر نگاهش كردم : اره ... -:اون و واسه خوشبختي تو نذر كرده بود ... مي گفت مي خواد تو خوشبخت باشي هر سال پخش كنه ... كاملا فراموش كرده بودم . اما پارسال تاسوعا يادم افتاد . انگار ميثم يادم انداخته بود كه چي مي خواد ... -:تو هم پارسال پخش كردي ... -:واسه همون بود ... مي خواستم حالا كه ميثم نيست من اين كار و بكنم . قبل از اون احساس بدي داشتم اما بعد از اون اروم گرفتم . -:احساس مي كنم از دستم ناراحته ... -:اشتباه مي كني ... نمي دوني چقدر خوشحاله -:رضا ؟ -:جانم ؟ -:دوست خوبي بود ؟ -:عالي بود ... بهترين بود -:اگه بود ... -:اگه بود ... الان داشت اماده ميشد واسه محرم ... دو ماه مونده همه چيز و جمع مي كرد و اماده ميشد . -:اره ... هميشه واسه محرم عجله داشت . -:اگه ميثم نبود هيچ وقت به اين چيزا دل نمي بستم . عقايدش خاص بود ... تمام سال پرهيجان بود ... با بچه ها باشگاه مي رفتيم .... هر جا مي رفتيم غيبت نمي كرد . حتي واسه مدرسه هم غيبت نداشت . همه تعجب مي كردن غيبت نداشته باشه . اما درست سه روز مونده به محرم ميثم ناپديد ميشد ... تا بعد از سوم برمي گشت مدرسه . سال اولي كه عمو خبر دار شد با زور اوردش مدرسه اما از مدرسه فرار كرد ... ناظممون باورش نميشد ... اما بعد از دوسال وقتي ديد ميثم تمام سال اگه بميره هم مدرسه مياد اما توي اين شانزده روز اگه سرشم ببري نمي توني تو مدرسه پيداش كني بيخيال شد ... ديگه معلم ها هم عادت كرده بودن توي اون مدت براش غيبت رد نكنن . لبخندي زدم : اين مدت واسش يه معناي خاص داشت . رضا از جا بلند شد : همينطوره ... برم اب بيارم ... پلاستيكي از كيفم بيرون كشيدم : ببين با اين مي توني بياري ؟ لبخندي زد : خيلي خوبه ...

وسط سالن ايستادم و به مامان خيره شدم . بابا وارد شد همونطور كه نگاهم مي كرد به طرف مبل رفت و روي اون نشست ... كنترل و از روي ميز برداشت : پري يه چايي واسم بيار ... قدمي جلو گذاشتم و همونطور كه به مامان نگاه مي كردم كيف و از روي زمين برداشتم و به طرف اشپزخونه رفتم . مامان دنبالم اومد : اين وچطوري مي خواي بپوشي؟ با خجالت سرم و پايين انداختم . ... بهش مي گفتم مي خوام تو خونه خودم بپوشم ؟ اروم گفتم : نمي پوشم فقط خوشم اومد . مامان چشم غره اي بهم رفت : مي خواي بزاري توي كمد خاك بخوره . اروم سرم و تكون دادم . مامان چند لحظه اي نگام كرد و بعد گفت : زود باش يه چايي واسه بابات ببر به سرعت دست به كار شدم . مامان به غذا هاي روي گاز سر كشي كرد و از اشپزخونه بيرون رفت . وسايلم و روي ميز گذاشتم و با سيني از اشپزخونه خارج شدم . بابا گفت : چقدر لازم داري؟ مامان اروم سر تكون داد : بايد اول بريم خونه اش و ببينيم ... اونطور كه خودش مي گفت كوچيك نيست . بابا پرسيد : تا حالا نرفتين ؟ مامان متعجب پرسيد : چطوري بريم ؟ حالا اون وسايل ضروري رو مي خريم ... يكمي هم اماده هست ... بقيشم با هم ميريم . بابا سر تكون داد : من كه زياد وقت ندارم ... كاراي مغازه زياده ... با پويا برين مامان با ناراحتي كه تو صداش واضح بود گفت : پويا هم ميگه سرش شلوغه -:پس با يكي از بچه ها برين ... اصلا به خود فرهاد بگو با اون برين ... وارد سالن شدم . سيني رو در برابر بابا و بعد مامان گرفتم . بابا سرش و تكون داد : به فرهاد زنگ بزن براي شام بياد اينجا ... براي چند لحظه با تعجب نگاهش كردم : چشم اروم از اتاق بيرون رفتم . وسايلم و از اشپزخونه برداشتم و از ساختمون زدم بيرون . ساختمون ما جدا از ساختمون رو به رو بود . رو به روي در ورودي حياط بود ... سمت چپ ساختمون اقابزرگ و اتاق من ، سمت راست هم ساختمون ما بود . نگاهي به ماهي هاي داخل حوض انداختم . ديگه بايد از حوض بيرونشون مي اوردم . كفشام و جلوي ورودي ساختمون در اوردم و وارد ساختمون شدم . دمپايي هاي صورتيم و به پا كردم و به طرف اتاق اقابزرگ رفتم . چند ضربه به در زدم : اقابزرگ ... صداي سرفه هاش بلند شد : بيا تو ... در و باز كردم : سلام با ديدنش كه دستش و روي سينه اش گذاشته بود و پشت سر هم سرفه مي كرد تقريبا به طرفش دويدم : اقابزرگ بعد از چند سرفه پياپي ... دستش و بالا برد : خوبم ... به طرفش خم شدم : چتون شد ؟ -:گفتم خوبم وروجك ... برو به كارات برس ... با نگراني نگاهش كردم : چيزي ميخواين بيارم ؟ -:هيچي نمي خوام ... -:باشه ... كارم داشتين صدام كنين سرش و تكون داد و با دست اشاره كرد برم . به در كه نزديك شدم گفت : در و ببند . در و پشت سرم بستم و وارد اتاقم شدم . به طرف كمدم رفتم . لباسم و بيرون كشيدم و جلوي خودم گرفتم . خودم و توي اينه برانداز كردم . با ذوق و شوق به تصوير خودم توي اينه خيره شدم . با نيش باز خودم و به چپ و راست تكون دادم : واي پري چي شدي .... شدي يه فرشته ... اره جون خودت فرشته تو رو ببينه فرار مي كنه . برو بابا ... من به اين خوشكلي ... نه كه خيلي خوشكلي ... نمي دونم اين پسره عاشق چيه تو شده اومده تو رو گرفته . به خودم توي اينه اخم كردم و لباس و توي كمد اويزون كردم . خودم و روي تخت انداختم . نگاهم از ساعت روي ديوار گذشت . براي لحظه اي چشم روي هم گذاشتم . ارامش خاصي داشتم . ارامشي كه با تمام وجود حسش مي كردم . زنگ موبايلم به صدا در اومد . خم شدم و گوشي رو از توي كيفم بيرون كشيدم : هان ؟

     



لجبازي آقا بزرگ
لجبازي آقا بزرگ
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

roman پارلا (25)


roman پارلا (25)

سعيد داد زد:
زود باش ديگه!
خشايار پوزخندي زد و گفت:
فرخ سالم مي خوادش ها!
سعيد حرف او را اصلاح كرد و گفت:
زنده مي خوادش. همين قدر كه بتونه حرف بزنه كافيه.
دست خشايار كمي به سمت بالا چرخيد و من بي اختيار جيغ كوتاهي كشيدم... خشايار و سعيد نگاه هاي معني داري بهم كردند. من جلوي دهانم را گرفتم. خشايار گلوي سياوش را ول كرد و دستش را پايين آورد. ايستاد و گفت:
آخه دختر! تو كه تحمل نداري براي چي الكي مقاومت مي كني؟ راستش و بگو و همه چي رو تموم كن!
در دل گفتم:
بايد چي كار كنم؟ آخه چي بگم؟ حتي اگه اعتراف كنم كه مي خواستم با سياوش فرار كنم بايد چه دليلي براي برگشتنم بيارم؟
توي اوج استرس شروع به فكر كردن كردم... آن قدر براي فكر كردن عجله داشتم كه متوجه شدم نمي توانم تمركز كنم... چرا من توي خالي بستن ضعيف بودم؟... بايد چي كار مي كردم؟ 
خشايار كه تا آن لحظه منتظر بود من متحول بشوم و جواب بدهم نااميد شد. با سر به سعيد اشاره اي كرد. سعيد نفس عميقي كشيد و گفت:
برگرديم سر مقوله ي غيرت يا يه كم روي جون سياوش ريسك كنيم؟
خشايار خنديد و گفت:
بابا اين پسره بي غيرته! نديدي چطور مثل ماست داشت اين دختر و نگاه مي كرد؟ 
سعيد با زرنگي گفت:
ولي اولش سرش و اون وري كرده بود كه چيزي نبينه.
خشايار شكلكي با صورتش در آورد و گفت:
اون به خاطر چشم پاكيش بود... مي خواست يه وقت از راه راست منحرف نشه... آخه اگه منحرف بشه با اين دست هاي بسته چي كار مي خواد بكنه؟ دستش به هيچ جايي بند نيست.
سعيد شانه بالا انداخت و گفت:
آخه چطور آدمي كه به خاطر اون دختره شهرزاد اين همه خودش رو توي دردسر انداخت اين قدر نسبت به يه دختر ديگه بي تفاوت مي شه؟ هميشه فكر مي كردم آدم غيرتي باشه... تو نذاشتي زياد پيش برم خشايار... اگه نه تا حالا اين پسره عين بلبل حرف مي زد.
انگار سعيد بدجوري حالش خراب بود... با وحشت به خشايار نگاه كردم. اگر او موافقت مي كرد چي؟ اگر به سعيد اجازه مي داد چي؟ بايد چي كار مي كردم؟ اگر... اگر سعيد كنترلش را از دست مي داد و خشايار هم حريف او نمي شد چي؟ خشايار داشت فكر مي كرد و اين خبر بدي براي من بود... سعيد منتظر جواب خشايار نماند. دوباره به طرفم آمد و من از وحشت جيغ بنفشي كشيدم. سعيد كه انگار ساديسم داشت خنديد و بازوهايم را گرفت... برگشت و به خشايار گفت:
خشايار... مي دوني چيه؟ يه چيزي به فكرم رسيد... ببين! اگه عليرضا خيلي با اين دختره پيش رفته باشه كه اين ديگه دختر نيست... اگه هم پيش نرفته باشه كه نمي دونه دختره يا نه... .
چشم هايم از تعجب چهار تا شد. ناله ام در گلويم خفه شد. احساس كردم قلبم تير كشيد. يك لحظه از اين شك وارده چشمم سياهي رفت و حس كردم الان است كه غش بكنم.
خشايار گفت:
بي خيال! دو تا مشت بزنيم توي شكم اين پسره، دختره به حرف مي ياد... مگه نديدي چه دل نازكه؟
سعيد با عصبانيت رو به او كرد و گفت:
به حرف بياد كه چي بشه؟ خوش به حال عليرضا بشه؟ من و تو آدم نيستيم؟ كارگر عليرضايم؟ اگه مي خواستم ازشون حرف بكشم كه تا حالا صد بار حرف زده بودن... يه بارم شده بزار به خودمون فكر كنيم... .
لبخند پليد خشايار نشانه ي موافقتش با اين موضوع بود... سعيد دست انداخت و شالم را از سرم كشيد. داد زدم:
ولم كن وحشي! خيلي خب... حرف مي زنم... مي گم جريان چي بوده.
سعيد پوزخندي زد و گفت:
باشه... حرف بزن... ولي بعدش حرف بزن... بذار اول يه كم خوش بگذرونيم بعد... براي حرف زدن فرصت زياده... .
سعيد دستش را روي دهانم گذاشتم و صداي بلند جيغم را خفه كرد. خشايار دوان دوان به سمت در گاراژ رفت. صداي زمزمه اش را مي شنيدم... فهميدم كه دارد مامور دم در را دك مي كند.... تمام تلاشم را براي كنار زدن سعيد كردم... ولي... دستش را چنان محكم روي دهانم مي فشرد كه احساس مي كردم دندان هايم در حال خرد شدن هستند. با تمام وجود جيغ مي زدم ولي صدايم به جايي نمي رسيد.
فقط از پشت پرده ي اشك هايم همه چيز را مي ديدم... نه صدايي مي شنيدم و نه ديگر توان جيغ زدن داشتم... جسمم به سختي تحت شكنجه بود... ولي روحم به سمت آزادي پر مي كشيد... بين گذشته و آينده به پرواز در آمده بود... بين روزهاي پر از تكرار گذشته و روياهاي شيرين آينده كه رو به تخريب بود... نه صداي پاره شدن مانتويم را شنيدم و نه حتي مي توانستن صورت سعيد را درست ببينم. از ترس يخ بسته بودم و سيل اشك هايم جاري شده بود... يك آن توجهم به سعيد و حركات وحشيانه اش پرت مي شد و يك لحظه ي ديگر بين روزهاي نيامده و روزهاي گذشته گم مي شدم... نه اشك هايم دردي را دوا مي كرد و نه توان پس زدن سعيد را داشتم... به طرز عجيبي تصوير شهرزاد توي ذهنم مي چرخيد... چطور براي كمك كردن به او ترديد كرده بودم؟... در دل فرياد زدم:
خدايا... من چرا نمي ميرم؟ چرا همين الان من و نمي كشي؟ يعني من براي همين به دنيا اومدم؟ يه عمر عروسك باشم توي دست اين و اون و بعد اين طور باهام رفتار بشه؟ خدا!
چشم هايم را بستم... نمي خواستم تصوير صورت وحشي و شيطاني سعيد را ببينم... نمي خواستم تصويري از او در اين حالت توي ذهنم بماند... سعيد هر لحظه هيجان زده تر مي شد... ثانيه به ثانيه حريص تر مي شد... ولي هنوز فرصت باقي بود... خدايا! بهم كمك كن!
دلم به حال خودم و روياهاي شيرينم سوخت... سرم را كمي به سمت سياوش چرخاندم... پلك زدم و اشك هايم از روي گونه هايم روي زمين چكيد. با التماس نگاهش كردم... سرش را پايين انداخته بود... به زيباترين شب زندگيم فكر كردم... شبي كه او دستش را روي دستم گذاشته بود... به اولين باري كه با لمس پوست يك نفر لذتي روحاني برده بودم... دلم براي خودم مي سوخت كه سهمم از تجربه ي احساس فقط آن شب بود... توي ذهنم به هرچيزي چنگ مي زدم... حس مي كردم اگر بخواهم به سعيد توجه نشان بدهم در جا سكته مي كنم... .
و كابوس ديگري در راه بود... حركات سعيد باعث شده بود كه خشايار هم وسوسه بشود. پشتش را به سياوش كرد و به سمتم گام برداشت. گلويم از فشار بغض در حال منفجر شدن بود... نه از مشت زدن به بازوي سعيد چيزي نسيبم مي شد و نه لگد پراندن... كم كم احساس كردم اين تقلا كردن هايم بيشتر موجب خوشحالي اش مي شود... دست از اين كار كشيدم. چشم هايم را باري ديگر باز كردم كه نگاه آخر را به سياوش بكنم كه... .
سياوش به سمت جلو خم شد. زانوهايش را توي شكم خم كرد... دست هايش را از زير بدن انعطاف پذيرش رد كرد... با مچ دو دستش به زمين فشاري وارد كرد و از جا پريد. به سمت خشايار دويد و قبل از اين كه خشايار متوجه بشود او را به ديوار كوباند. قبل از اين كه خشايار عكس العملي نشان بدهد زانوي سياوش محكم به شكمش خورد. خشايار خم شد و عقب عقب رفت. از ميدان ديدم خارج شد. سعيد تازه متوجه وضعيت شده بود. خودش را كنار كشيد و من توانستم بچرخم. ديدم كه سياوش با همان دسته بسته اسلحه ي خشايار را پشت كمرش بيرون كشيد. سعيد داد زد:
اوه... .
صداي تيري كه از حد فاصل من و سعيد گذشت در گاراژ منعكس شد. همگي از جا پريدم و من جيغي كشيدم. يك آن سعيد و خشايار خشك شدند. صداي گام هايي شتابان را شنيدم و حس كردم چند نفر آدم هر لحظه به گاراژ نزديك مي شوند. سياوش پوزخندي به صورت بهت زده ي سعيد زد. اسلحه را انداخت و با سرعت از ميدان ديدم خارج شد.
خشايار زودتر از سعيد به خودش آمد. سريع شروع كرد به بستن دكمه هاي بليزش... قبل از اين كه سعيد خودش را جمع و جور كند در گاراژ باز شد و من توانستم سه مرد با لباس هاي مشكي را ببينم كه دم در ايستاده بودند... و پشت سرشان عليرضا وارد شد... نگاه وحشت زده و متعجبش اول روي دست خشايار كه روي دكمه ي لباسش بود چرخيد... بعد به جاي گلوله روي ديوار كه كمتر از نيم متر با من فاصله داشت نگاه كرد... چشمش هايش با ديدن اسلحه ي زير پاي خشايار گشاد شد... به مانتوي پاره شده ي من و ... در آخر به به سعيد نگاه كرد. سعيد كه تي شرتش را دوباره تنش مي كرد دستش را بالا آورد و گفت:
اين جوري كه به نظر مي رسه نيست... بذار توضيح بدم.
دست هاي عليرضا مشت شد. در نور كم گاراژ احساس كردم كه صورتش كاملا سرخ شد. رگ گردنش متورم و چشم هايش گشاد شد. مثل گرگ زخم خورده به سمت سعيد دويد. قبل از اين كه سعيد به خودش بيايد مشت محكم عليرضا توي صورتش خورد و او را با آن هيكل پرت كرد... بعد از لگد محكمي به شكمش فرود آمد و فريادش به هوا رفت. او به پهلو روي زمين افتاد و قبل از اين كه بلند شود لگد محكم عليرضا توي شكمش خورد. سعيد ناله اي از درد كرد و گفت:
بذار حرف بزنم لعنتي!
تا به آن روز عليرضا را آن طور ديوانه نديده بودم. چنان فرياد بلندي زد كه نزديك بود پرده ي گوشم پاره شود:
خفه شو عوضي! ايني كه اينجاست زنمه... فهميدي عوضي (...)! زنمه! مي كشمت سعيد... قسم مي خورم كه مي كشمت... .
سعيد عصباني شد و بالاخره خودش را جمع و جور كرد. لگدي به ساق پاي عليرضا زد و از جا پريد. مشت محكمي پاي چشم او زد. عليرضا پرت شد عقب. خشايار و سه مرد ديگر هم زمان به سمت آن دو دويدند. خشايار بين آن دو نفر قرار گرفت. دست هايش را باز كرد و داد زد:
بسه!
عليرضا و سعيد به طور همزمان يقه ي او را گرفتند و پرتش كردند عقب. مشت سعيد توي شكم عليرضا خورد. عليرضا فريادي از درد كشيد. با دو دست مشت سعيد را گرفت و دستش را پيچاند. سعيد دو زانو روي زمين افتاد، در حالي كه عليرضا دست او را پشتش پيچانده بود. عليرضا در گوش او داد زد:
چه غلطي داشتي مي كردي؟... زنده ت نمي ذارم... .
سعيد كه مي ترسيد تكان بخورد و دستش در برود در همان حال گفت:
ولم كن رواني! ... نمي فهمي چي مي گي... اين دختره داشت اعتراف مي كرد... .
عليرضا فرياد زد:
من گفتم اين طوري ازش حرف بكشي؟
سعيد پوزخندي زد و گفت:
داشتم با ناز و نوازش ازش حرف مي كشيدم. 
عليرضا قاطي كرد. دست او را ول كرد. با زانو محكم توي صورت سعيد كوبيد. سعيد بيني اش را دو دستي گرفت و فريادش به هوا رفت. بدون شك او از عليرضا قوي تر بود ولي عليرضا طوري ديوانه شده بود كه هيچكس نمي توانست با او مقابله كند.
خشايار و يكي از مردها عليرضا را گرفتند و او را عقب كشيدند. دو مرد ديگر به سمت سعيد رفتند و هر كدام يكي از بازوهاي او را گرفتند. سعيد بيني خوني اش را ول كرد. از جا بلند شد. دست مردها روي بازوهايش شل شد... انگار آن ها هم از ديدن عصبانيت سعيد ترسيده بودند. سعيد كه از خشم نفس نفس مي زد و سينه اش تند تند بالا و پايين مي رفت گفت:
بچه سوسول! تو چي از اين دختر مي دوني؟ هان؟ تو كه نبودي ببيني چطوري براي سياوش پرپر مي زد. 
ديگر من هم با آن فاصله مي توانستم صداي نفس هاي صدادار عليرضا را بشنوم... كاملا ظاهر يك آدم رواني و ديوانه را پيدا كرده بود. چشم هايش در حدقه دو دو مي زد. او را كه مي ديدم دوباره دست هايم يخ مي زد. قلبم از هيجان محكم در سينه مي زد.
سعيد ادامه داد:
توي احمق چشمت و روي همه چي بستي... نمي بيني كه يه چيزي بين اين و سياوش هست... مي دوني فرخ براي چي اجازه داد كه با خودت بياريش؟... به خاطر سياوش... مطمئن بود كه سياوش اين دختره رو تا اون سر دنيا هم دنبال مي كنه... مي بيني كه حدسش هم درست بود... اول اين دختره غيب شد... بعد سر و كله ي سياوش پيدا شد... بعد اين دختره برگشت... .
عليرضا سعي كرد خودش را آزاد كند و به سمت سعيد حمله كند ولي خشايار او را عقب كشيد و مانع يك دعواي اساسي ديگر شد. عليرضا داد زد:
بار آخرته كه اسم فرخ و مي ياري... امشب خودم مي كشمت... ديگه مهلت پيدا نمي كني كه براي باباي من خودشيريني كني... بگو... براي آخرين بار اسم بابام و بگو... بهت مهلت مي دم يه بار ديگه ام اسمش و بياري.
سعيد فرياد گوش خراشي زد:
اين دختره عماد و كشته... فقط اون بود كه توي پايگاه راه آهن دكتر ويزيتش كرده بود... خودم سرنگ رو ديدم كه توي گردن عماد خورده بود... اين دختره عماد و كشته.
سعيد دو تا مردي كه گرفته بودنش را كنار زد و گفت:
ولم كنيد... بريد اين مرتيكه ي وحشي رو بگيريد... مگه با شما دوتا نيستم؟ زود باشيد.
مردها نگاهي به سعيد كه رئيسشان بود كردند... دست او را ول كردند... نگاهي به عليرضا كردند كه پسر رئيس رئيسشان بود. گيج شده بودند و نمي دانستند بايد چي كار كنند. من كه با شنيدن اسم عماد گلويم خشك شده بود با وحشت به سعيد زل زدم. سعيد گامي به سمت من برداشت و گفت:
قسم خورده بودم كه جلوي چشم عليرضا پرپرت كنم.
سعيد اسلحه را از كمر يكي از مردها كه نزديكش ايستاده بود بيرون كشيد. قلبم تير كشيد. نفسم در سينه حبس شد... خشك شده بودم. عليرضا تقلا كرد كه خودش را آزاد كند. فرياد زد:
سعيد حتي اگه فكرش رو بكني قسم مي خورم كه ريز ريزت كنم.
خشايار و مرد درشت اندام به زور مي توانستند عليرضا را نگه دارند. خشايار رو به دو مردي كه كنار سعيد ايستاده بودند گفت:
جلوشو بگيريد... چرا عين ماست وايستاديد؟
ولي ظاهرا مردها توي تيم سعيد بودند... براي دستور گرفتن به او نگاه مي كردند. سعيد دستش را صاف كرد و قفسه سينه ام را نشانه گرفت... پوزخندي زد و گفت:
زور نزن پسر! اين دختر هيچ وقت قرار نبود تا آخرش با ما بياد... قرار بود ازش استفاده كنيم كه سياوش و بكشونيم اينجا... بعد هم بايد كلكش رو مي كنديم... دستور مستيقم فرخ بود... حالا هم ديگه بهش احتياج نداريم.
عليرضا فرياد زد:
بهت دستور مي دم... .
سعيد پوزخندي زد. سر تكان داد و گفت:
من از تو دستور نمي گيرم.
چشم هاي قرمز و گشاد شده اش را به سمت من چرخاند. لبخند شومي زد... .
عليرضا با شانه محكم توي سينه ي خشايار زد. فرياد خشايار به هوا رفت و دست عليرضا را ول كرد... و بعد... 
.
.
.
پق!
صداي گلوله براي دومين بار در فضاي گاراژ منعكس شد.

هم زمان با شنيدن صداي تير دست هايم را روي چشم هايم گذاشتم... نفسم حبس شده بود... يخ بسته بودم... هيچ چيزي را حس نمي كردم... در كمال خوش وقتي متوجه شدم كه جاي گلوله را حس نمي كنم... شايد سعيد طوري شليك كرده بود كه در جا مرده بودم... مرده بودم؟ پس حس رهايي بعد از مرگ چه ؟ چرا بعد از مرگم هم همه جا اين قدر سرد است؟ چرا هنوز جاي زخم هاي بدنم درد مي كند؟ اين ديگر چطور مردن است؟ ... پس من نمرده بودم... من زنده و... سالم بودم.
سكوت وحشتناكي برقرار شده بود... هيچكس يك كلمه هم حرف نمي زد... جرئت نداشتم دستم را پايين بياورم. اگر گلوله به سياوش خورده بود چي؟ قلبم در سينه فرو ريخت... اگر اين طور بود... چطور بايد به زندگيم ادامه مي دادم؟ يك لحظه تصوير سياوش جلوي چشمم آمد... سر به زنگاه من را از دست سعيد نجات داده بود... .
دست هاي لرزانم را آهسته پايين آوردم. فرصت نكردم با چشم دنبال سياوش بگردم. با ديدن جنازه ي رو به رويم رعشه اي بدنم را فراگرفت... چشم هاي سعيد گشاد شده بود و دهانش نيمه باز بود. دست هايش به طرف باز بود و اسلحه هنوز توي دستش بود. صورتش غرق خون شده بود... با ديدن جاي گلوله روي سرش حالت تهوع بهم دست داد. رويم را برگرداندم. قلبم به تپش در آمده بود. آب دهانم را قورت دادم و سعي كردم تصوير او را براي هميشه از ذهنم بيرون كنم ولي نمي توانستم... دستم را جلوي دهانم گرفتم... اگر معده ام خالي نبود بالا مي آوردم... از همه بدتر اين بود كه كسي صحبت نمي كرد. 
سعيد مرده بود ولي من هنوز داغي جاي دست هايش را روي بدنم احساس مي كردم... احساس مي كردم جاي دست هايش روي بدنم مانده است. گردن و گونه ام از جاي گازهايي كه گرفته بود مي سوخت... تمام بدنم مي لرزيد و هيچ جوري نمي توانستم خودم را كنترل كنم و به خودم مسلط بشوم... صداي فريادم توي گلويم خفه شده بود و احساس مي كردم حتي ديگر تواني براي ناله كردن ندارم.
همه توي شك بودند. سرم را بلند كردم و با چشم به دنبال سياوش گشتم. كنج ديوار نشسته بود. دستش هايش را دوباره به پشتش برگردانده بود... مثل هميشه خونسرد به نظر مي رسيد. سرش را پايين انداخته بود... اخم كرده بود. صورتش كمي در هم رفته بود كه احتمالا به خاطر درد گوشش بود. چشم از او گرفتم و به دنبال كسي گشتم كه به سعيد شليك كرده بود... همين كه سرم را چرخاندم عليرضا را ديدم كه بالاخره از چنگ خشايار خودش را آزاد كرده بود. اسلحه اش هنوز توي دستش بود. صورتش به حالت طبيعي برگشته بود... نه از خشم رگ گردنش متورم شده بود... نه صورتش قرمز شده بود. به سمت سعيد رفت. اسلحه ي او را از زمين برداشت و به سمت مردي كه تا چند دقيقه ي پيش به كمك خشايار او را گرفته بود، انداخت. 
بالاخره خشايار سكوت را شكست و با لحني كه بهت زدگي از آن مشخص بود گفت:
اين چه كاري بود كه كردي؟
عليرضا سرش را به طرف او چرخاند. پوزخندي زد و گفت:
هنوز دكمه ي لباست رو نبستي خشايار... .
خشايار آب دهانش را قورت داد. سريع دكمه ي لباسش را بست و نيم نگاهي به من كرد... وحشت زده به نظر مي رسيد. عليرضا با تحكم به دو مردي كه در تيم سعيد بودند گفت:
جنازه ش و دفن كنيد... زود باشيد.
مردها از جايشان تكان نخوردند... يا شكه بودند يا هنوز فكر مي كردند تحت فرمان سعيد هستند. يك دفعه عليرضا داد زد:
گفتم زود باشيد... يا نشون مي ديد كه به دردم مي خوريد يا مي فرستمتون همون جا كه لياقتتونه.
مردها با عجله به سمت جنازه ي سعيد رفتند. عليرضا به سمت خشايار رفت. يقه ي او را گرفت. خشايار كه به تته پته افتاده بود گفت:
علي... علي... چـ چـ چي... چي كار مي كني؟
عليرضا كه دوباره داشت به نفس نفس مي افتاد گفت:
براي چي شليك كردي؟
خشايار دهانش را باز و بسته كرد... هيچ صدايي از دهانش خارج نشد. عليرضا داد زد:
هان؟ نمي شنوم!
خشايار به دست عليرضا چنگ زد و گفت:
من... من... من شليك نكردم... سياوش شليك كرد.
عليرضا پوزخندي زد و گفت:
آره... واقعا قانع شدم... سياوش! هموني كه دستش بسته ست!
خشايار كه هل كرده بود گفت:
باور كن خودمم نفهميدم چي شد!... يه دفعه از جاش پريد و حمله كرد بهم... .
عليرضا داد زد:
بسه!
خشايار ساكت شد. عليرضا ادامه داد:
اگه بهت احتياج نداشتم الان دراز به دراز كنار سعيد افتاده بودي! 
دستش را پايين انداخت. خشايار نفس راحتي كشيد. سريع به سمت جنازه سعيد رفت تا خودش را از عليرضا دور كند. عليرضا به سمت من چرخيد. آهسته به سمتم آمد. جلويم زانو زد. دستش را به طرفم دراز كرد ولي همين كه دستش به پوست گونه ام خورد من خودم را كنار كشيدم. از هرچي مرد بود چندشم مي شد. عليرضا آهسته گفت:
نگران نباش... باشه؟ تموم شد!
لحن آرام و مهربانش حالم را بد مي كرد. او دوباره دستش را دراز كرد ولي من او را پس زدم. اشك هايم دوباره داشت روي گونه هايم مي ريخت... تعجب مي كردم كه هنوز اشكي براي ريختن برايم مانده است. تازه بغضم داشت مي تركيد... هر چيزي كه آن شب بهم گذشته بود توي ذهنم مي چرخيد. دوست داشتم سرم را روي زمين بگذارم و بميرم. 
عليرضا بدون توجه به واكنش هاي من يك دستش را دور كمرم انداخت و يك دستش را زير زانوهايم انداخت و بلندم كرد. با صدايي لرزان گفتم:
نكن!
عليرضا با همان لحن مهربانش گفت:
مي خوام ببرمت تو. 
از بالاي شانه ي عليرضا به سياوش نگاه كردم. سرش را بالا گرفته بود... نه اخم كرده بود و نه صورتش در هم رفته بود. او هم به چشم هاي من نگاه مي كرد... نگران به نظر مي رسيد... شايد هم من دوست داشتم او را اين طور تصور كنم. تا زماني كه از گاراژ خارج شديم نگاهش بهم بود... تنها مردي بود كه در آن شرايط مي خواستم ببينمش... .
سرم را در مقابل قطره هاي باران پايين گرفتم. حتي جاي دست هاي عليرضا روي كمر و زانوهايم هم اذيتم مي كرد. نمي دانستم به خاطر ديدن يك جنازه دارم گريه مي كنم يا آن كاري كه سعيد باهام كرده بود. 
عليرضا من را به سمت اتاقش برد. با صداي جيغ مانندي گفتم:
علي ولم كن! من و اونجا نبر!
عليرضا با لحني آرامش بخشي گفت:
كاريت ندارم... تا خودت نخواي بهت دست نمي زنم.
با اين حال آرام نشدم... دوست داشتم تنها باشم و به درد خودم بميرم. فشار بغض را در گلويم احساس مي كردم. با اين كه وارد محيطي شده بودم كه هم در سايه ي حمايت عليرضا امن بود و هم گرماي مطبوعي داشت، باز هم مي لرزيدم. عليرضا من را روي تخت گذاشت. صاف روي تخت نشستم و دست هايم را توي هم قلاب كردم. ديگر كنترلي روي اشك هايم نداشتم. خوش بختانه عليرضا از اتاق خارج شد. مانتوي پاره شده ام را از تنم در آوردم. چشمم به پليور عليرضا افتاد كه زير آن مانتو به تن داشتم. سريع آن را از تنم در آوردم و روي تخت كوبيدم. چند لحظه از خشم نفس نفس زدم. 
عليرضا دوباره وارد اتاق شد. نگاهي به پليورش كه روي تخت بود انداخت و اخم كرد. توي دستش يك ليوان چاي بود. خدا مي دانست كه چه قدر دلم مي خواست آن ليوان را ازش بگيرم... واقعا احتياج داشتم كه چاي را بنوشم و از درون گرم بشوم. با اين حال وقتي عليرضا ليوان را جلويم گرفت با دست محكم به دستش زدم. چاي روي دست عليرضا ريخت. دستش سوخت و ليوان را رها كرد. ليوان روي سراميك كف اتاق فرود آمد و شكست. صورت عليرضا به خاطر سوختگي دستش در هم رفت ولي به روي خودش نياورد.
من سرم را پايي
roman پارلا (25)
roman پارلا (25)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

قيمت سهم فيس بوك به 26.5 دلار رسيد


قيمت سهم فيس بوك به 26.5 دلار رسيد

  سهام شركت فيس بوك  كه با قيمت پايه 38 دلار عرضه شده بود به 26.5 دلار رسيد.

بسياري از خريداران حرفه اي سهام و بورس بازان حرفه اي هم از خريد و فروش سهام فيس بوك و تلاش براي حفظ ارزش آن به طور مصنوعي دست برداشته اند. تحليل گران معتقدند يكي از علل مهم سقوط قيمت سهام فيس بوك قيمت گذاري اوليه نامناسب آن است كه بيشتر از ارزش واقعي سهام اين شركت بوده است.

مهم نيست كه در كدام بازار كار مي كنيد بورس تهران يا وال استريت  ,مهم اين است كه دارايي ارزنده را گران نخري و هنر و مهارت مفت خريدن را داشته باشي.



قيمت سهم فيس بوك به 26.5 دلار رسيد
قيمت سهم فيس بوك به 26.5 دلار رسيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

گاد فادر 2


گاد فادر 2

*نبض هاي كُند*
چاقوروي گردنم به حركت دراومد كه ...

باصداي تقه اي كه به در خورد سردي چاقواز روي گلوم برداشته شد ...
سرم رو با ضرب رها ميكنه ومن دوباره با صورت روي زمين ميوفتم ...
درد توي تموم تنم ميپيچه ... چشمهام بسته است وخون روي ديده هام اونقدر سنگينه كه نميذاره پلك هام رو براي لحظه اي از هم باز كنم ...
بازهم يه تقه به در ...وبازشدن در ...
-منصور ....ميخواستم باهات راجع به اون دختره حرف بزنم ...
مرد من رو نديده وگرنه انقدر راحت حرف نميزد ...ناسلامتي من يه ادم مُرده ام ...يه ادم مرده هم يه دغدغه است ...
هرچند... نه ...من ديگه جزو هيچ كدوم از اصول زندگي حساب نميشم ..نه مرده ...نه زنده ..نه جنازه..
راستي ديدي ...؟اخر سر اسمش رو ياد گرفتم ..
منصور...منصور خان اقبال ...صاحب تن وجسم من ...صاحب بكارت از دست رفتهءمن ...
كسي كه به من تجاوز كرد وعصمتم رو لكه دار ...كسي كه الان بالاي سرمن رژه ميره واز درد به خودش ميپيچه ...خدا روشكر كه ضربه ام اونقدر كاري بوده كه الان درد بكشه وناله كنه ...
-من..هي؟ ...چي شده ...؟اينجا چه خبره ...؟
منصورخان غرغر كرد
- نميدونم افريته از كجا چاقو رو گيراورده زد تو پهلوم ...
تمام اعضا وجوارحم به كل تخريب شده بود ولي گوشهام هنوز ميشنيد ..صداي قدمهاي مرد غريبه رو كه نزديكم ميشد ميشنيد ..
صداي جيرجير كفشش رو كه خم شده ..از لاي چرك وخون فروريخته توي چشمم پلك ميزنم تاسايهءمرد رو ميبينم ..اما نميتونم ..همه جا تاريكه
-مُرده ؟
-نميدونم ...اگه نمرده باشه هم خودم نفسش رو ميبرم ..
انگشتهايي مچ دستم رو لمس ميكنه ..
-انگار كه داره نفس ميكشه ...نبضش كند ميزنه ...
-واقعا ؟پس هنوز زنده است ...
صداي مرد باعث ميشه صداي قدم هاي اقا رو كه به سمتم مياد گم كنم ...
-بقيه اش رو بسپر به من منصور ...ميدمش دست بچه ها كه سر به نيستش كنن ...تو امشب ميزباني ..اگه بقيه بفهمن كه امشب چه اتفاقي افتاده سابقهءخوبت لكه دار ميشه ...
تو كه نميخواي سرمدي بزنه زير قرار قانونتون ...اون اگه شك كنه كه تو اين خونه خوني ريخته شده يه لحظه هم صبر نميكنه وتا اونجا كه ميتونه از ت فرار ميكنه ..اونوقت تو ميموني وكلي چك وطلبكارها ...
تو با اين دبدبه وكبكبه ..نبايد همچين اشتباهي ميكردي ...واقعا ازت بعيد بود منصور ...
بسه ديگه ...نميخواد برام بيشتر از اين توضيح بدي ...
هه ..توضيح ...؟كشتن سوگوليت زير سقف اطاق خوابت اون هم دقيقا يه ساعت بعد از اينكه باهاش از همه خداحافظي كردي ..به اضافهءزخم روي پهلوت ؟ به نظرت اين موقعيت احتياج به توضيح نداره ..؟

واقعا خرابكاري كردي منصور ..
-باشه باشه بيشتراز اين موقعيت خرابم رو بزرگ نكن ...من ميرم به كتابخونه ..تو هم زودتر تَه توي اين جنازه رو هم بيار ...
فقط مراقب باش هيچ كدوم از مهمونها بويي نبرن ..
-برو خيالت راحت ..
كم كم دارم هوشياريم رو از دست ميدم ...
دستهايي من رو بغل ميكنن كه ناله ام رو بلند ميكنه ..
دوست دارم بعد از اين همه درد بخوابم ..يه خواب سبك وراحت ..دستها من رو با خودشون همراه ميكنن ..
بوي ادكلن وقهوه توي مشامم ميپيچه ..دست ِاويزونم مثل يه تيكه چوب خشك روي شونه ام سنگيني ميكنه ..
بذاريد بخوابم ..خواهش ميكنم ..فقط يه لحظهءبدون درد كافيه تا خوابم ببره ..
اجازه بديد نفس هاي اخرم رو اسوده بكشم ..خواب مرگ در انتظارمه ...منو بذاريد رو زمين ...
حركت رو دوست ندارم ..لرزش رو ...تلاطم رو ...
خواهش ميكنم منو به حال خودم رها كنيد..
درد داره مي ره ومن رو همراه خودش ميبره ..تموم شد ...زندگي متعفن من هم تموم شد ...

(برادر جان نميدوني چه دلتنگم ...
برادرجان نميدوني چه غمگينم ...
نميدوني نميدوني برادر جان ...
گرفتار كدوم طلسم ونفرينم ...)


يه چيز زبر ومرطوب روي صورتم كشيده ميشه ..احساس ميكردم پوست صورتم تيكه تيكه شده وهرتيكه اش يه طرف اويزونه ..
احساس اينكه ديگه چيزي به اسم لب روي صورتم وجود نداره ...وفقط يه تيكه گوشت لُخم باقي مونده ... .
دوست داشتم داد بزنم ..
چرا ولم نميكنيد؟ ..دلم نميخواد كسي صورتم رو پاك كنه ..دلم نميخواد كسي زخم هاي كهنه ام رو مرحم بذاره ..بذاريد بخوابم ..من محتاج يه لحظه ارامشم ..محض رضاي خدا رهام كنيد ازقيد اين درد وتن ...
دلم هواي پرواز رو داره ...بذاريد برم ..اينجا ميون اين همه ادمهاي زالو صفت جايي براي من باقي نمونده ...)
دوباره كشيده شدن همون چيز زير ومرطوب ..
ولي اينبار به روي گردنم ...روي پوست شونه ام ..روي جناغ سينه ام ...

ناله ام بلند ميشه ..قفسهءسينه ام اون قدر دردناكه كه ميخوام فرياد بزنم ..
-ترو به همون خدائيكه ميپرستيد قسم ...ولم كنيد ...
ولي انگار حتي نميتونم حرف بزنم ..چون كسي كه اون چيز زبر ومرطوب رو روي بدنم حركت ميده هنوز داره به كارش ادامه ميده ...
جادوي خواب بازهم اثر ميكنه ومن بازهم فراموش ميكنم كه ...چي بودم وچي شدم ..
.......

گرمه... خيلي گرمه ...
مامان
؟
من دارم توي كوره ميسوزم ...نجاتم بده ..شعله ها دارن من رو مي بلعن ...به دادم برسيد
دستهايي من رو از تو كوره ميكشه بيرون ...بوي خوش اغوش مادر شامه ام رو پرميكنه ...
دستهامن رو تو اغوش خودشون حل ميكنن ..به سينهءمامان چنگ ميزنم ومينالم
-مامان من رو ببخش ....به خدا من پاكم ..نگاه كن ..هنوز همون دختر كوچولوي تو ام ... نميخواستم اين جوري بشه ..من رو به زور دزديدن واين بلا رو به سرم اوردن
نگاهم به روي پاهام مييوفته ...از بدنم خون ميره درست مثل خون حيض ...
سرم رو بلند ميكنم تا به مامان توضيح بدم ..
-مامان به خدا نميخواستم ..بهم تجاوز كرد..نميتونستم ازدستش در برم ...ولي اخر سر خودم رو ازاد كردم ..ببين ..حالا من ديگه ازادم... ازاد از همه ءشرارتهاي اقا ...
احساس ميكنم دستهاي دورم رنگ عوض كردن ...محبت توشون بوي گنداب ميده ..
سركه بلند ميكنم ...چهرهءاقا با خون روي لبش جلوي چشمهام جون ميگيره ..

ميخوام فرار كنم سركه بر ميگردونم حبيب با يه چاقوي ضامن دار توي پهلوش قد ميكشه ...
كمكم كنيد ..تروخدا يكي من رو نجات بده از اين برزخ ...
-مامان من اينجام به دادم برس ...

دستهاي اقا وحبيب از دوطرف كِش مياد ومنو تو خودشون زنداني ميكنن ...دستها دور گردنم حلقه ميشه ...نفس نفس ميزنم ..ميخوام تنفس كنم ولي ريه هام ..مچاله شده باقي ميمونه ..
دستها رو كنار ميزنم ولي بازهم نميتونم نفس بكشم...
(مامان كجايي بذار برات بگم ...بذار برات بگم كه من همون دختر كوچولوي توام ..مامان من رو با اين افعي هاي خون خوار تنها نذار ...)

(نميدوني چه سخته در به در بودن ...
مثل طوفان هميشه در سفر بودن ...
بردارجان برادر جان نميدوني ...
چه تلخه وارث درد پدر بودن ...
دلم تنگه برادر جان ...برادرجان دلم تنگه ...)


*مسيح*
سردمه ...چرا اينقدر هوا سرده ؟..مثل اينكه تو بوران موندم ...ميون يه عالم برف وبهمن ..
يكي يه لباس گرم به من بده ...چقدر سرده ..
تو اون سرما...!
لبهايي رو ميبينم كه لبهام رو ميبوسه ..نه عاشقانه ..نه رمانتيك ...نه عارفانه ...وحشي ...خشن ...دريده ..
لبهام ميسوزه ..ازلبها فاصله ميگيرم ..لبها ميخنده ...قه قه ميزنه ودوباره بوسه ميزنه ..
سردمه ..خدايا سردمه ..كسي اينجا نيست كه به دادم برسه ...؟
اقا داره بدنم رو لمس ميكنه
-اقا تروخدا نكن ... سردمه ...منصورخان به دادم برس ...من دارم يخ ميزنم)..
جواب من تنها وتنها قه قهء چندش اوره اقاست ...
اقا داره لباس هام رو پاره ميكنه ...دستهاش رو ميگيرم والتماس ميكنم
(سردمه اقا..لباسهام رو نَكَن... پاره نكُن ..بذار تنم بمونه اقا ..بذار با همين چند تا تيكه لباس گرم بشم .)
حالا بي لباس ..لخت مادرزاد وبرهنه جلوي اقا ايستادم ..دستهاي اقا مثل دوتيكهءيخ ...دورم حلقه ميشه ..
اقا قه قه ميزنه وهم زمان دندون هاي نيشش بلند ميشه ..بلند وبلند درست مثل يه خون اشام ...
چشمهاي قرمز وخونينِ اقا ميدرخشه ...ودندونهاي نيشش درحال دريدن هر تيكه از بدن منه ...
درد ...درد توي بدنم ميپيچه ...ومن از ته دل جيغ ميزنم ...
چشمهام روي سياهي باز ميشه ...تنم خيس از عرقه ..دستي توي تاريكي موهامو از رو پيشوني خيس از عرقم كنار ميزنه .
خودمو جمع ميكنم وضجه ميزنم ..
-نه ...
دست كنار ميره وصدايي منو دعوت به سكوت ميكنه ...صداي يه مردِ..
-اروم باش چيزي نيست ..اروم ...
-نه نه ولم كن .
-باشه اروم من كاريت ندارم ...
خودم رو توي ديوار كنار تخت گوله ميكنم ..چيزي نميبينم ..چشمام تاريك ِ تاريكِ
-بذار برم ..ميخوام برم خونه.
-هيس اروم باش ..ميبرمت خونه ...ولي اول بايد خوب بشي ...
سعي ميكنم هق هقم رو تو گلوم خفه كنم ..مرد به من گفته ساكت باشم تا من رو ببرخونه .
كورمال كورمال جلو ميام ...
-اينجا تاريكه ..
-نه تاريك نيست ...
-من.. من هيچي نميبينم ..
به خاطر اينه كه چشمهات بسته است
دستي رو پلك هام ميكشم ..اره بسته است... ميخوام بازشون كنم ...كه دستهايي مانعم ميشه .
-ولم كن چشمهام جايي رو نميبينه ..
-اروم باش ..چشمهات خوب ميشن فقط بايد استراحت كني ...
-ولم كن .... ميخوام بازشون كنم ...
-اين كارو نكن ...به من گوش بده ايرن ..خواهش ميكنم گوش كن .
اروم ميشم وسعي ميكنم گوش بدم ...اخه مرد من رو ميشناسه ...اسمم رو صدا كرده ...
-تو تو كي هستي ...؟
-مسيح..
-مسيح ..؟تو ..تو عيسي مسيح هستي ..؟
صداش تن خنده به خودش ميگيره ..
-نه اسمم مسيحه ..
زير لب اسمش رو زمزمه ميكنم
-مسيح ...؟؟؟من رو ميشناسي ....؟
-اره ...
-از كجا ...؟چرا من تو رو نميشناسم ....؟
-به مرور ميشناسي ...ولي اول بايد استراحت كني ...سرت درد نميكنه ..؟
-ميخوام چشمهام رو بازكني ...
-نميشه تازه از اطاق عمل بيرون اومدي ...بايد يه چند وقتي صبر كني ...
-تو كي هستي ...؟
-يه بندهءخدا ...
-من رو از كجا پيداكردي ..؟
-از تو بيابون ...
-تو نجاتم دادي ...؟
-خدا نجاتت داد ..
ميخوام از جام تكون بخورم ولي ناله ام به هوا ميره .
-تنم درد ميكنه ...
-عجيب نيست دو تا از دنده هات شكسته وخونريزي داخلي داشتي ...
- تو ازكجا ميدوني ...؟
-من همه چيز رو ميدونم ...پس بهتره اينقدر سوال نكني واستراحت كني ...

دراز ميكشم ولي به محض اينكه دستهاي مسيح ازم دور ميشه ترس دوباره به قلبم پمپاژ ميشه
-ميخواي منو تنها بذاري ...؟
سرانگشتهايي انگشتم رو لمس ميكنه ..
-من اينجام ايرن .تو راحت بخواب ديگه نميذارم صدمه ببيني ...اين رو بهت قول ميدم ..
نميدونم تو سر پنجه هاي مسيح چه نيرويي وجود داره ولي درون پر تلاطمم اروم وساكن ميشه ..
دستي به گونه ام ميكشم ....همه جاي صورتم باند پيچي شده ..
تمام مشت ولگد هاي اقا تو ذهنم جون ميگيره ..
سردم ميشه ولرز ميكنم ..
-سردته ...؟
-سردمه ..
پتوي دوم رو ميندازه روم ..
دستش رو روي دستم ميذاره ...
-چقدر دستهات گرمه مسيح ...
-نه تو خيلي سردي ..ميخواي يه پتوي ديگه بيارم ..
-نه م...مسيح ...
-بله ...
-من رو ازاينجا ببر اقا بفهمه زنده ام ...من رو ميكشه ...
-اقا ..؟منظورت از اقا كيه ؟
-منصور ...منصور خان ...منو ببر مسيح ...
-نگران نباش جات امنه ...هيچكس هيچ كاري باهات نداره ...
دندونهام باشدت بهم ميخوره ...
-ولي اون پيدام ميكنه تو رو هم پيدا ميكنه وهر دومون رو سلاخي ميكنه ...منو از اين جا ببر. ..
-اروم باش ايرن ..من مراقبتم ..تو فقط استراحت كن .استرس براي چشمهات خوب نيست ..ممكنه نتيجهءعمل رو به تعويق بندازه .
كم كم داره گرمم ميشه ...پتوي اول رو كنار ميزنم ..
-چي شده ...؟
-گرمه ...گرممه ...چرا اينقدر هوا گرمه ...؟
انگار بغل بخاري نشستم ...پتوي اول ودوم رواز روم كنار ميبره وروي پيشونيم رو با دستمال مرطوب پا ك ميكنه ..
دست مرد موهاي نوچم رو از كنار شقيقه ام كنار ميزنه ..
يادصحنهءچاقو خوردن اقا وچشمهاي گشادش مييوفتم ..
سست وبي جون ميخندم ...
- باورت ميشه ؟من اقا رو زخمي كردم..چاقوي ضامن دار جبيب رو فرو كردم تو پهلوش ...چشماش گشاد شده بود ..هه ...هه ...ميخواستم بكشمش ..ولي نشد ...نتونستم دخلش رو بيارم ..
-اروم ايرن ..داري خودت رو داغون ميكني ...
-من داغونم ..داغون داغون ...ميدونم چه بلايي سر صورتم اورده ولي كور خونده ..من هنوز زنده ام ..ها ها ها
بعد از چند ثانيه خنديدن ..قه قه ام تبديل به گريهءهق هق ميشه پچ پچ ميكنم
- ميدونم چه بلايي سر صورتم اورده ...ميدونم بينيم شكسته ..ميدونم لبهام ....لبهام ...
چشمهام ميسوخت ..
-نكن ايرن ...داري چشمهاتو نابود ميكني ...
بي توجه به اخطارش بازهم ميگم
-ميدونم كه ديگه لبي باقي نمونده ..من دارم ميمرم ..

بي توجه به اخطارش بازهم ميگم
-ميدونم كه ديگه لبي باقي نمونده ..من دارم ميمرم ..
دستهاي مسيح من رو دراغوش گرفت ...
-اروم باش چيزهايي كه ميگي همه اشتباه ِ..تو چند تا عمل موفقيت اميز داشتي.. همهءصورتت درست شده ..فقط چشمهات مونده بود كه امروز عمل شد ..تو حالت خوب ميشه ايرن ..نگران نباش
به لباس مسيح چنگ ميندازم ..
-ميترسم... ميترسم اقا من رو پيدا كنه وبده دست حبيب ...حبيب ميخواد بهم دست درازي كنه .بعد هم من رو بكشه ...
-نميذارم ...به خدا نميذارم ايرن.. تو فقط اروم باش ..گريه برات اصلا خوب نيست ...اروم هيـــــــش ...اروم
نميتونستم بغض گلوگيرم رو حبس كنم .
-ايرن ايرن ...به من گوش كن ...
-نميخوام گوش بدم .. نميخوام اروم بشم .اون من رو پيدا ميكنه و با كتك وسيلي بهم تجاوز ميكنه وبعد هم پوست تنم رو غلفتي ميكنه ...
خودش بهم گفت ...خودش گفت كه اگه در برم ..اگه فرار كنم ...
دستهاي مسيح رو پس ميزنم
-نه نه تو نميتوني از پسش بر بيايي .نه تو.. نه هيچ كس ديگه...حتي خود خدا هم نميتونه جلوي اين اهريمن رو بگيره ...
مسيح دوباره سعي ميكنه من رو تو اغوشش حفظ كنه
-به همون خدايي كه ميپرستي قسم ...جات امنه هيچ كس نميدونه تو اينجايي ...
-ولي اون ميدونه ...اون همه چي رو ميدونه ...
-ايرن بس كن تو تازه عمل كردي اين جوري فقط به چشمهات صدمه ميزني ...تو كه نميخواي تا اخر عمر نابينا بموني ..؟
-برام مهم نيست ...ديگه مهم نيست ...ديگه يه دختر باكره نيستم.. ديگه يه دوشيزه نيستم .ديگه نميتونم پيش خونواده ام برگردم ديگه ديدن ونديدن برام مهم نيست ...ميخوام بميرم ..نميخوام زنده باشم ...نميخوام ...
با حالت هيستريك وعصبي چنگ انداختم به باندهاي صورتم ...درد دوباره ميپيچه
-ميخوام بميرم ..
-ايرن ايرن ..نكن ...نه ...
-صبركن .... تو داري خودت رو نابود ميكني ..
-آني آني ...؟
صداي در اومد ولي اهميت ندادم داشتم براي مرگ تقلا ميكردم ..
-چي شده ... .؟
-زودباش يه ارام بخش بهش بزن ..
-ولم كن ...نميخوام ...من اين زندگي رو نميخوام ...چرا نجاتم دادي .؟چرانذاشتي بميرم ...؟
اصلا تو از كجا وسط زندگي من پيدات شد؟...چرا اون موقعي كه زار ميزدم تا بهم دست نزنه خدا تو رو نفرستاد ؟...
چرا وقتي داشتم زير تن لشش باكره گيم رو ازدست ميدادم نيومدي؟...
حالا ديگه اومدنت چه نفعي براي من داره؟ ..من ميخوام بميرم ...تو و...اقا و...حبيب هم بريد به جهنم ...
من رو بازور روي تخت خوابوند وبازوم رو ثابت كرد ..روي ساعدم گزيده شد .ولي اهميتي نداشت ..اونقدر درد داشتم كه معني لغوي كلمهءدرد هم برام عوض شده بود ...
-ولم كنيد... چي از جونم ميخوايد؟..من ميخوام بميرم ديگه دوست ندارم زنده بمونم

مسيح هنوز سعي در اروم كردن من داشت ..من رومحكم تر تو اغوشش گرفت ...
-اروم باش ..همه چي درست ميشه ايرن ...من بهت قول ميدم ...
صداي بغض دارش دلم رو شكست ...يعني اوضاعم اين قدر خرابه ...؟دستهام رو دوباره مهار كرد
-خواهش ميكنم ...اين كارو نكن ..داري به خودت صدمه ميزني .
شل ميشدم ...لخت وبي حس ..درست مثل همون لحظه هايي كه اقا داشت نفسم رو ميبريد ...
-ولم ...كني....د ...مي...خ
بازهم جادوي خواب اثر كرد ومن بازهم فارغ شدم از درد وزندگي ..

*اولين خاطرهء تلخ*
اولين بار كي ديدمش ...؟يه ماه پيش ..؟فكركنم آره يه ماه پيش بود ..يه دوشنبهءنفرين شده ..
يه دوشنبهءمسخ شده كه اي كاش هيچ وقت پام رو از تو خونه بيرون نميذاشتم ..
ساعت شيش ونيم بود ..خوب يادمه ..نگاهي به ساعت موبايلم انداختم كه يه ماشين درست وسط خيابون زد بهم ..
پرت شدم رو زمين ولي ضربه اونقدر شديد نبود كه صدمه ببينم ..
از جام بلند شدم واولين كاري كه كردم دنبالم موبايلم گشتم ..
واي واي افتاده تو جوب ..حتما فاتحه اش خونده است ...عصباني شدم وگر گرفتم ..دندون هام رو رو هم فشردم وبا عزمي جزم بلند شدم ..بايد تكليف اين رانندهءكور رو روشن ميكردم ..
مرد راننده با چشمهايي گشاد ونگران مدام سوال ميكرد
-خانوم خوبيد ؟..چيزيتون نشد ؟..چرا حواستون نيست ..؟
عصباني بودم ديگه بدتر ..كوله ام رو برداشتم ..
-من حواسم نيست يا تو؟ ..معلوم نيست ..چشمهات تو لنگ وپاچهءكيه كه آدم به گندگي من رو نميبيني ...؟مگه اين خط عابر پياده نيست ...؟مگه تو خير سرت گواهينامه نداري ..؟پس چرا حواست رو جمع نميكني شوت علي .؟
-هوي حرف دهنت رو بفهم بچه ..هيچي بهت نميگم ..
مردم دورمون جمع شده بودن وارازل با لذت دهن به دهن گذاشتن من با رانندهءبنز رو تماشا ميكردن ..
-به من گفتي بچه ؟...حالا كه حقت رو گذاشتم كف دستت حاليت ميشه يه من ماست چقدر كره داره ..
كوله ام رو از پشت چرخوندم وتو سرو شونهءمرد فرود اوردم ..
-خجالت ن..مي..ك..ش..ي..
يه ضربه ..
-آخ آخ نكن چي كار ميكني ..؟
اومد كوله رو بگيره كه نذاشتم ..مردم تو عرض چند ثانيه دورم رو گرفتن تا جدامون كنن ..
-مرتيكهءمفنگي به جاي هارت وپورت اون چشمهاي كور شده ات رو باز كن كه جوون مردم رو زير نگيري ..
دستم رو از دست زني كه بغل گوشم وز وز ميكرد كشيدم ومشت كردم ..
-اصلا ازت شكايت ميكنم ..پدرت رو در ميارم ..بايد خسارت بدي ..
مرد راننده با دستش يه حركت بد اومد وگفت ...
-عمرا تو كه چيزيت نشده
تو اون هاگير وواگير كه من مثل اتشفشان فوران كرده بودم در عقب ماشين باز شد ويه مرد درشت با يه عينك افتابي ويه كت وشلوار شيك كه سرش رو به كُل كچل كرده بود وادم از ديدن ابهتش خودش رو خيس ميكرد از ماشين پياده شد ..
سعي كردم نگاهم رو ازش بگيرم واهميتي بهش ندم ..حرفم رو ادامه دادم ..
-شده تا اخر عمر تو راهروهاي كلانتري ودادگاه سركنم حقم رو از حلقومت ميكشم بيرون ..
من روزير گرفتي... خرد وخاكشيرم كردي ..موبايلمم كه هنوز يه ماه هم نيست كه گرفتم سوزوندي ..دو قورت ونيمه ات هم باقيه ..؟
يه دفعه مرد كچل با همون هيبت وريخت وقيافه اش گفت ...
-مهدي ..؟
-بعله اقا ..؟
مرد كت وشلواري زيرلب غريد ..
-تمومش كن اين قائله رو.. من كار دارم ..
چشمهام از حرص گشاد تر شد ..يه جوري صحبت ميكرد كه انگار من بايد ازشون عذرخواهي كنم ..
من وميگي خون جلوي چشمهام رو گرفت ..
-به به جناب مايه دار ..مثل اينكه بايد خسارتم رو از شما بگيرم ..نه ؟
-مهدي ..؟
-بله اقا ..؟الان درستش ميكنم ..
مهدي كه همون راننده ماشين كذايي بود به امر اقاشون دستش رو گذاشت پشت كمرم ومن رو از ماشين دور كرد ..
-بيا برو دختر ..تو چي كار به كار اقا داري؟ ..اصلا بگو گوشيت چقدره ..خودم خسارتش رو ميدم تا شر بخوابه ..
يه نگاه به دورو ورم كردم ..همه زل زده بودن به ما وبا تفريح نگاهمون ميكردن ..
دادزدم ..
-فيلم سينمايي تموم شد ..يالله ..
خودم هم كوله وگوشي سرتا پا خيسم رو از تو جوب قاپيدم ودرجلوي ماشين رو بازكردم ..مرد كچل با چشمهاي گشادش زل زده بود بهم من ..
چند تا دستمال از تو جا دستمالي بيرون كشيدم
راننده كله اش رو كرد تو ماشين ..
-كجا كجا بيا پائين ..؟
-تا خسارتم رو نگيرم پياده نميشم ...
بعد هم خبيثانه خنديدم وادامه دادم .
-شايدهم ميخواي برم كلانتري ويه شكايت بلند بالا برات تنظيم كنم ..
يه دستمال ديگه كشيدم وگوشي ودست وبالم رو باهاش خشك كردم ..
-راه بيفت ديگه مهدي ..كلي كار دارم ..
-چي ميگي تو دختر ..؟
-اَه نشنيدي چي ميگم ؟...راه بيفت ديگه ... نكنه دوست داري بين اين همه آدم راجع به خسارتم حرف بزنيم ...؟

-اَه نشنيدي چي ميگم ؟...راه بيفت ديگه ... نكنه دوست داري بين اين همه آدم راجع به خسارتم حرف بزنيم ...؟
مهدي با اخم وتخم پشت رول نشست ..صداي بسته شدن در عقب هم اومد .
بوي لجن جوب تو دماغم پيچيده بود چيني به بينيم دادم واشاره كردم ...
-برو جلوتر دم اون مغازهءبسته نگه دار ..
-خوب حالا تكليف من با تو چيه ..؟چقدر ميخواي دست از سر من برداري ..؟
دوباره بوي لجن پيچيد ..دماغم رو با نفرت جمع كردم وبا تنفر گفتم ..
-خداازت نگذره مهدي خان ..زدي تمام گوشي من رو لجني كردي ..
-خانوم مبلغ خسارت لطفا ..لازم نيست براي يه گوشي زپرتي بازار گرمي كني ..
يه دو دوتا چهارتا كردم ..سيصد بابت گوشيم ..دويست هم به خاطر اينكه ازش شكايت نكنم ..ميشه ..
-پونصدتومن ...زودباش ..نقد باشه بهتره ..چك قبول نميكنم ..
-چـــــي ؟پونصد تومن ..مگه گوشيت چنده ..؟
-مهدي ..
صداي جناب كت وشلواري بود كه به مهدي غرش كرد ..
-بله ..
-پولشو بده گورش رو گم كنه ..
دوباره شاكي شدم ..برگشتم سمتش وبا عصبانيت غريدم ..
-هي يابو علفي ...فكر كردي من هم مثل تو خرمايه دارم كه اين پول ها برام پولي نباشه ..؟نه جناب ...من بعد از كلي مصيبت وبدبختي اين گوشي رو جور كردم حالا هم كه فاتحه اش خونده است ..
از اون ور هم زدي من رو با كِشتي ات له كردي عين خيالت هم نيست ..اصلا گيرم سرم ميخورد به جدول ضربه مغزي ميشدم ... چه غلطي ميخواستي كني هان ..؟
چشمهاي مرد ريز شد وبعد هم ته خنده تو چشمهاش موج زد ..
-خوشم مياد خوب بلدي از اب گل الود ماهي بگيري
ديگه قاطي كردم ..
-نه مثل اينكه شماها حرف حاليتون نيست شمارهءماشينت رو كه حفظم ..333ب34 از همين جا يه راست ميرم كلانتري ..
اومدم پياده بشم كه دوباره گفت ..
-مهدي چرا وايسادي؟.. پولشو بده بره ديگه من كلي كار دارم ..
-بعله اقا ..
پول رو گرفت سمتم ..پنج تا تراول صد تومني ..
-بذارش تو كيفم دستم لجنيه پول نوهام لجني ميشه ..
گذاشت ..
-خوب آقايون از همكاري با شما خوشبخت شدم ..اميدوارم كه به هيچ عنوان ديگه نبينمتون
دستم رو روي صندلي ماشين كشيدم وسبزه هاي لجن رو به روكش ماشين ماليدم ..
يه قيافهءمسخره به خودم گرفتم و رو به مرد كت وشلواري فپگفتم ..
-اوپـــــــــــــس ..ببخشيد ..ماشينتون لجني شد شرمنده
پقي خنديدم واز ماشين پريدم بيرون ..
-خوش گذشت اقايون ..
.......

دستم رو مشت كردم ناخونهاي نصفه نيمه ام توي گوشتم فرو ميرفت ...زير لب زمزمه كردم ..
(احمق ..ايرن احمق ..خر ..ديوونه ..)
اي كاش همون موقع بي خيال ميشدم ..اي كاش فكر نميكردم كه همه چي حاليمه ..اي كاش مثل دخترهاي سنگين سرم رو مينداختم پائين وبدون حرف اضافه اي بر ميگشتم ..
واقعا چرا فكر ميكردم كه زبلم ..زرنگم ..جَلبَم ..؟
من هيچي نبودم ...يه ساقهءترد وشكننده كه به دور يه تار موپيچيده بود ...
واقعا چرا به فكرم خطور نكرد كه هرعملي يه عكس العملي در پي اش داره ؟..چرا خودم رو دست بالا گرفتم ..؟
واقعا چرا تو اون لحظه احساس پيروزي كردم ..؟به چي دلخوش بودم ؟پنج تا تراول صد تومني ...؟واقعا ارزش اصالت وباكره گي من همين قدر بود ..؟
برگشتم خونه وندونستم كه اين ماجرا سر دراز داره ..

صبح فردا بود كه به وخامت اوضاع پي بردم ...هرروز وهرلحظه اي كه از خونه خارج ميشدم ...يا به خونه برميگشتم...
بنز سياه غول پيكر رو با نمره پلاك 333ب34 سر خيابون ميديدم ..
مطمئن بودم كه خودشه وهمون مهدي خر هم رانندشه ..
اصلا مگه ميشه همچين ماشين تك وهمچين شمارهءرندي رو نشناخت ..؟
زنهاي كوچه كم كم نگران شدن وحرف دهن به دهن چرخيد وبه گوش مردهامون رسيد ..
ولي نگراني ها ادامه داشت ...واقعا هم جاي ترس ونگراني داشت چون حتي پليس وكلانتري هم نتونست بنز سياه رنگ رو حتي يك قدم هم از سر كوچه حركت بده ..
ميرفتم و....رينگ هاي نقره هاي بنز رو ميديدم ..
برميگشتم و....شيشه هاي دودي بنز رو نظاره ميكردم ..
كم كم شيريني خريد گوشي و....اون صد تومن باقي مونده توي حساب بانكيم ...جاش رو به ترس ِلونه كرده توي رگهام داد ..
چرا نميره ..؟چرا دست از سر اين محله ومن بر نميداره ..؟چي تو فكرته مرد داخل بنز ...؟
ايرما ميگفت ...
-همه نگرانن چون كسي كه سوار بنزه ...اونقدر گردن كلفت هست كه باعث شده هيچ احدي نتونه از جاش تكونش بده ..حتي بچه هاي شر محل ..
يه هفته شد ..دو هفته ..كه اون چيزي كه نبايد بشه شد ..
بنز سياه نبود ..يوهو ...رفته بود ..اخيش راحت شدم ..حالا ميتونم با موبايل جديدم وارد اينترنت بشم وكلي حال كنم ..
هدفون گوشي رو به گوشهام زدم واز سركوچه پيچيدم تو خيابون ...كه يه وَن نقره اي پيچيد جلوم ..
اونقدر غير منتظره ويه هويي كه تا چند ثانيه منگ بودم ..
در ون باز شد و...دستهايي مثل پر كاه من رو از زمين بلند كرد ..وپرتم كردن به گوشهءون ..
كه هيچ چيزي به جز سه تا مرد نقاب دار و... يه گوني كنارش نبود ...
دهنم از تعجب وامونده بود ...خدايا اينجا چه خبره ..؟اينها ديگه كي هستن؟
فضاي خالي ون نگران كننده بود ونگران كننده تر ....چهره هاي نقاب بستهءاون سه تا مرد بود كه حتي نميدونستم چه نقشه اي تو سرشون ِ...
خواستم بلند شم وفرار كنم ولي ماشين درحال حركت بود ومن حتي نميتونستم تعادلم رو حفظ كنم ..
مردها خيلي زودتر از اونكه به خودم بيام دست به كار شدن وتوعرض چند ثانيه علارقم تمام تلاشهاي من دست وپام رو بستن ويه دستمال تو دهنم چپوندن ..
حالا من با دستهاي چفت شده ودهني بسته ونگاهي لرزان فقط چشم دوخته بودم به مردهاي روبه روم ..كه كيسهءكلفتي روي سرم كشيدن وتمام ..
من زنداني شدم .اون هم با مردهايي قوي هيكل ودستهاو پاهايي بسته وچشمهايي كه ديگه نمي تونستن تشخيص بدن كجا ميرم و مقصد كجاست ..
بعد از ده دقيقه تقلا به كل خسته شدم واز تب وتاب افتادم ..آژير خطر توي ذهنم اونقدر پررنگ وناگوار بود كه نميذاشت به چيزي جز عاقبت نامعلومم فكر كنم ..
ماشين دست اندازها رو رد ميكرد ومن بيشتر توي خودم مچاله ميشدم ..
نميدونم چقدر گذشت.. يه ساعت ؟..دو ساعت؟ شايد هم يه نصفه روز ..اونقدر طولاني وتموم نشدني بود كه فكر كردم ساعتها توي ونِ درحال حركت بودم ..
ماشين كه متوقف شد دست هايي من رو بلند كرد ورو شونه اش انداخت ..درست مثل گوشت قصابي ..
با دهن بسته داد ميزدم ...كلنجار ميرفتم... با زانوهام ميكوبيدم ...
ولي عكس العمل يه چيز بود ..محكم تر شدن بازوها دور زانوهام ..
...........
سردِ..چرا اينقدر هوا سردِ؟..دندون هام به هم ميخوره ..داد ميزنم ..
-مامان ..مامان سردمه ..
دستهايي گرم وزمخت پتويي رو دورم ميپيچه ..
ياد اولين شب دوباره به قلبم نيشتر ميزنه ...ياد اولين لحظات ..اولين تقلاها ..اولين اميدهايي كه از دست ميرفت ..
تشنه بودم ..عطش داشتم ..انگار ساعتها ...روزها وماههاست كه درحسرت يه قطره اب له له ميزنم ..
-مامان مامان ..؟
جام اب رو سر ميكشم ولي انگار دارم خواب ميبنم ..چون بازهم تشنه ام ..
-مامان من تشنمه ..تو كجايي كه دخترت داره از عطش هلاك ميشه ...؟
بازهم دارم با ولع آب رو ميبلعم ..ولي هنوز عطشم برطرف نشده ..
لبهاي خشكم بهم ميخوره ..
-آب ..آّب ميخوام ..
اينبار جرعه هاي گواراي آب حقيقتا گلوي خشك وبايرم رو سيراب ميكنه ..

*حساب وكتاب*
فشار روي زانوهام ادامه داره كه همون دستها پرتم ميكنه روزمين ...همون جور دست وپا بسته با گوني روي صورتم به پهلو روي زمين افتادم ...

صداي قدمهايي كه هرلحظه نزديك ونزديك تر ميشه رو ميشنوم ..
يه قدم ..دو قدم ..سه قدم ..
چقدر با جذبه ..چقدر خونسرد ..چقدر باحوصله ..انگار صاحب قدمها براي پياده روي اومده ..
قدم ها نزديكم ايست ميكنن ..صداي كشيده شدن پايه هاي صندلي مياد ..
فعلا نه انرژي ِتقلا رو دارم نه دوست دارم كه بي خودي خودم رو خسته كنم ..قاعدتا فردنشسته بر صندلي به زودي كنجكاوي من رو ارضا ميكنه ..
گوني از سرم كشيده ميشه ونور تند خورشيد چشمهام رو ميزنه ..
اولين چيزي كه به ذهنم ميرسه اينه كه هوا هنوز روشنه پس غروب نشده ..
چشمام رو به آرومي باز ميكنم ..يه نفر داره گرهءدستهام رو مي بُره ...بعد هم پاهام ..
چشمهام هنوز به نور عادت نكرده پس طبيعيه كه مرد نشسته روي صندلي رو نبينم ..
دستي بازوم رو وحشيانه ميكشه وبه زور روي يه صندلي ديگه درست مقابل مرد مينشونه ..
حالا من ومرد هردو بي صدا رو به روي هم روي دو تا صندلي ساده نشستيم ..
از لا به لا انگشتهام به مرد زل ميزنم ..
خودشه ..اره خودشه ..مرد كت وشلواري ...همون كه كار داشت ..همون كه ميخواست زودتر ازشرم خلاص بشه ..
-شناختي ..؟هرچند ادم كَلاشي مثل تو اونقدر حواسش جمع هست كه كسي مثل من رو فراموش نكنه ...
-تو تو ..من رو دزديدي ..؟اخه چرا ...؟به خاطر پونصد تومن؟ ..يعني فقط به خاطر نيم مليون ناقابل؟ ..تو كه پولت از پارو بالا ميره ..به خاطر خسارتي كه حقم بوده ووظيفه ات بوده پرداخت كني من رو دزديدي ...؟
-صبر كن ..صبر كن ..خيلي تند ميري ..پولي كه بهت دادم يك هزارم پولي كه ضرر كردم نبود ..اون روز قرار مهمي داشتم كه به خاطر دير كردن من كنسل شد وديگه هم تكرار نشد ..
سرش رو بهم نزديك كرد
-ميدوني چقدر بهم ضرر زدي ..؟
سي ميليارد تومن ..
ابرويي بالا انداخت وادامه داد ...
-اصلا ميدوني اين مبلغ چند تاصفر داره ..؟تو ريدي تو قرارداد كاري من ..قرار دادي كه متونيست زندگي من رو تغير بده ولي فقط وفقط وفقط به خاطر توي هرزهءنُنر بهم خورد ..
سرش رو برد عقب وبا ملايمت ازجاش بلند شد ..اونقدر اروم كه فكر ميكردي نميخواد يه چروك رو كت وشلوار خوش دوختش بخوره ..با قُد بازي گفتم ..
-خوب من چي كار كنم ..نكنه توقع داري سي ميليارد تومنت رو من بهت برگردونم ..؟ببين اقا من هيچ پولي ندارم ..جزهمون هايي كه ازتون گرفتم ...كه با چهارصد تومنش يه گوشي خريدم وصد تومن باقي مونده اش رو هم توي حساب بانكيم ريختم ..من فقط ميتونم همون رو بهت برگردونم ..بيشتر از اون چيزي ندارم ..
با قدمهايي اروم وتا حدي اعصاب خورد كن دور صندليم چرخيد ..
-چيه ..؟چرا ديگه هارت وپورت نميكني ؟..چرا مثل اون روز ازحق وحقوت دفاع نميكني ..؟يالله بگو ..ازخودت دفاع كن ..چرا ميترسي ...؟از همون حرفهايي كه تو ماشين بار مهدي ميكردي بگو ..
پشت سرم ايستاد ..وكف دستهاش رو رو شونه ام گذاشت ..سرش رو اورد پائين ..تا جايي كه چونه اش تو گودي گردن وشونه ام قرار گرفت ..
زمزمه كرد ..
تو واقعا فكر ميكني با چندر قاضي كه بهت دادم ..ميتوني من رو به اون پول باد برده برسوني ..؟
مور مورم شد وتو خودم جمع شدم ..
خندهءمرد كت وشلواري بلند شد...




گاد فادر 2
گاد فادر 2
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

سود فولاد آلياژي ايران ( فولاژ )


سود فولاد آلياژي ايران ( فولاژ )

سود فولاد آلياژي ايران ( فولاژ) براي سال 90  به 558 ريال افزايش يافت.

شركت فولاد آلياژي ايران ( فولاژ ) پيش بيني سود هر سهم سال مالي 90 را در تاريخ 14/12/89 مبلغ 337 ريال ، در تاريخ هاي 28/01/90 ، 29/05/90 و 01/09/90 مبلغ 330 ريال ، در تاريخ 25/10/90 (حسابرسي شده) مبلغ 397 ريال و در تاريخ 27/12/90(به صورت اطلاعات مقايسه اي سال مالي 91) مبلغ 449 ريال اعلام نموده است كه مطابق صورتهاي مالي 12 ماهه (حسابرسي نشده) مبلغ 558 ريال محقق شده است.

نظر شخصي: باز هم ثابت شد كه شناسايي سهام ارزنده و صبر در نگهداري انها ثروت مناسبي را براي سهامداران توليد خواهد كرد.در دي ماه 90 اين سهم در 240 تا 250 صف فروش بود.به بسياري از دوستان توصيه شد. اما هيچگاه بر اساس نظر ديگران معامله نكنيد. منتظر باز گشايي اين سهم بمانيم.



سود فولاد آلياژي ايران ( فولاژ )
سود فولاد آلياژي ايران ( فولاژ )
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

رمان آب نبات چوبي(2)


رمان آب نبات چوبي(2)

مادر آنقدر هيجان زده بود كه بي توجه به من كه با همان مانتوي گلي كنار رختخوابش نشسته بودم، گفت: -خودش گفت فردا ساعت هشت بيا؟ سر تكان دادم: -آره ديگه عزيز، اينم كارتش، دروغ كه نمي گم تك سرفه كرد: -بري ها، نه و نو نياري مونا -ميرم ديگه عزيز -چه شكلي بود؟ سر و وضعشو ميگم، خوب بود؟ -آره عزيز، ماشينش كه مدل بالا بود، اينم كارت ويزيتش، حتما شركت داره ديگه، مادر كارت ويزيت را با عجله از دستم بيرون كشيد و نگاهي به آن انداخت و سرش را به چپ و راست تكان داد: -بابازاده، اسمش آشنا نيست، سرش را بلند كرد و با التماس به من خيره شد: -مونا تو رو ارواح خاك بابات اين يكيو از دست نده، با شرايطش كنار بيا، ببين چي مي خواد، ببين مونا، اين يارو هركي كه هست نه رابين هوده نه امداد غيبي، كاملا معلومه كه واسه چي گفته فردا صبح بري تو شركتش، هرچي گفت قبول كن، عوضش تو هم ميختو محكم بكوب سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم، مادر ادامه داد: -بهش بگو هفتصد ميگيرم، اين ماه هم پولمو پيش ميگيرم، اونم مي خواد شرط بذاره هفته اي دو بار يا سه بار، دوره اي كه عذر داري رو بذاريم كنار ميشه سه هفته، هفته اي سه بار ميشه ماهي نه بار، تو ماهي نه بار فداكاري كن، بذار زندگيمون يه تكوني بخوره گفتنش براي مادر راحت بود، خيلي راحت.... نفس خسته ام را بيرون فرستادم و از جا بلند شدم. نگاه مادر روي لباسهاي گلي ام چرخيد: -برو مانتو و شلوارتو بشور، اينجوري مي خواي بري؟ كاشكي يه مانتوي درست و حسابي داشتي -غصه نخور، منو با همين سرو شكل گلي پسنديد، فردا با گوني هم برم تو شركتش چيزي نميگه نگاه مادر غم زده شد. من هم خسته نگاهش كردم: -عزيز به مينا گفته بودم امروز واسش كفش ميخرم، الان از مدرسه بياد چي بهش بگم؟ -مينا با من، اون كه اين همه مدت بدون كفش موند، امشبم روش.... .............. ساعت هفت صبح بود، مادر به سختي كنار درگاه ايستاده بود و با من صحبت مي كرد: -ديگه سفارش نكنم مونا، شرايطشو قبول كن، الكي ناز و عشوه نياي، نمي خوامو نميشه و من نجيبمو من المو، شكم گرسنه نجيبو غير نجيب نميشناسه ها، بهش بگو حتما صيغه ميشم، بگو حتما بايد امروز قبل از هر چيزي هفتصد تومن بهت بده... صحبتهايش با صداي سرفه ي خش دارش قطع شد. با ناراحتي گفتم: -عزيز ميشه بري تو اطاق دراز بكشي؟ از ديشب اينا رو صد بار به من گفتي، فهميدم عزيز، برو تو هوا سرده، واسه ريه هات خوب نيست عزيز دستانش را در هم ماليد: -نمي دونم چرا فكر ميكنم اين مورد هم از دستمون ميپروني خم شدم و با دستم خاك كفشم را زدودم: -ميگم خيالت راحت باشه، برو تو عزيز، به اندازه ي كافي گرفتاري داريم، مي خواي حالت بدتر بشه بيچاره بشيم؟ عزيز زمزمه كرد: -ديگه از اين بيچاره تر؟ كمرم را صاف كردم: -با دست پر ميام نگران نباش، برو تو، فقط، فقط حواست به ميلاد باشه، چيزي نفهمه بابت اين قضيه، دو روز پيش هم فالگوش واستاده بود مادر سري تكان داد.... ....................... مقابل ساختمان سه طبقه ي گلبهي رنگي ايستادم و به تابلوي سر درش زل زدم: "شركت صادرات و واردات تنپوش" لبم را جلو فرستادم، از شركت قبلي كه براي كار به آنجا رفته بودم، بزرگتر به نظر مي رسيد. سعي كردم با قدمهاي استوار از پله ها بالا بروم، اما پاهايم مي لرزيد. جلوي در شركت كه رسيدم درها اوتومات به دو طرف باز شد، لم را با زبانم تر كردم وارد شركت شدم. با چشم به دنبال تابلوي راهنما دور تا سالن ورودي را از نظر گذراندم. چشمم روي تابلوي اطلاعات ثابت ماند. معطل نكردم و به آن طرف گام برداشتم. نگاهم روي چهره ي مرد ميانسالي كه لباس فرم آبي رنگي به تن كرده بود و داخل اطاقك چوبي نشسته بود، ثابت ماند: -سلام خسته نباشيد، اطاق آقاي بابازاده كجاست؟ مرد ميانسال حتي سرش را هم بلند نكرد: -چي كارش داري؟ -قرار ملاقات دارم با ايشون با شنيدن اين حرف سرش را بلند كرد و به سر تا پايم نگاه كرد. اين پا و آن پا كردم. بدون هيچ حرف اضافه اي گفت: -برو طبقه ي سوم، اطاق رياست، سرم را به نشانه ي تشكر تكان دادم و به سمت آسانسور رفتم.... .............. به دختران جوان و شيك پوشي كه دور تا دور سالن طبقه ي سوم، پشت ميز نشسته بودند، خيره شدم. نگاهم روي چهره هاي بزك كرده شان چرخ مي خورد. حس حقارت در وجودم نشست. نگاهي به مانتوي مندرس خودم انداختم. با چه اعتماد به نفسي وارد اين شركت شده بودم؟ رامين بين اين همه دختر رنگ و وارنگ به من نگاه هم نمي كرد، به چه چيز خودم مي نازيدم؟ به زيبايي ام؟ دوباره به دختران جوان خيره شدم. اكثرشان زيبا بودند، حتي زيباتر از من... دوست داشتم برگردم، دوست داشته از آن شركت خارج شوم. اما اينبار نگاه دردمند و پر از التماس عزيز مقابل چشمانم نقش بست، ديگر دلش را نداشتم تا به او بگويم اين كار هم از دستم پريد... دل به دريا زدم و به سمت يكي از ميزها كه در سمت چپ سالن قرار داشت رفتم و مقابل ميز ايستادم. دختر جواني با فرم آبي پشت ميز نشسته بود و به سرعت تايپ مي كرد. انگار متوجه ي حضور من بالاي سرش شد كه سرش را بلند كرد: -جانم؟ با گفتن كلمه ي جانم دلم قرص شد. آب دهانم را قورت دادم: -من با آقاي بابازاده، كار دارم دوباره سرش را خم كرد و مشغول به تايپ شد: -وقت قبلي دارين؟ -وقت قبلي؟ ن.....بله، قرار بود امروز صبح سر ساعت هشت ايشونو ملاقات كنم. سري تكان داد و رو به دختر تپلي كه پشت ميز ديگري نشسته بود، گفت: -خانم عزتي، زنگ مي زنين اطاق رياست به اقاي بابا زاده، ببينين اين خانم مي تونن برن داخل يا نه؟ و رو به من كرد: -شما خانمه؟ صدايم را صاف كردم: -ابراهيمي، مونا ابراهيمي نگاهم رفت پي دختر تپل كه گوشي تلفن در دستش بود و صحبت مي كردم. اسم خودم را لا به لاي صحبتهايش شنيدم، با نگراني منتظر ماندم، يعني بابازاده اجازه مي داد من وارد اطاقش شوم؟ دوباره به دور تا دور اطاق نگاه كردم. همه چيز شيك و گرانقيمت بود. اينبار نگاهم روي كفشهاي كهنه ام ثابت ماند. با صداي دختر جوان به خودم آمدم: -خانم ابراهيمي، بفرماييد، آقاي بابازاده منتظرن، اطاق رو به رو و با دستش به مقابلش اشاره زد. ديگر زمان دست دست كردن نبود، با قدمهاي سنگين به سمت اطاق به راه افتادم.... ............. چند ضربه به در اطاق زدم، صداي بمي از درون اطاق به گوش رسيد: -بفرماييد در اطاق را باز كردم و وارد اطاق شدم. در لحظه اول چشمم افتاد به ميز مستطيل شكل طويلي كه وسط اطاق قرار داشت. با شنيدن صداي آشنايي سرم را بلند كردم: -به به سلام ليدي خوشگل، خوش اومدين چشمم افتاد به رامين كه سمت راست اطاق، پشت ميز كوچكي نشسته بود. لپ تاپ طوسي رنگي هم روي ميز قرار داشت. -سلام از پشت ميز بلند شد: -به به چقدر هم وقت شناس، خوشم اومد با دستش به يكي از صندليهاي آن سوي اطاق، اشاره زد: -بفرمايين خانم ابراهيمي فاصله ي بين در ورودي و صندلي را طي كردم، رامين با يك دست صندلي را عقب كشيد. به آرامي روي صندلي نشستم. خودش صندلي ديگري را عقب كشيد و با فاصله كمي از من، روي آن نشست: -خوبي ليدي؟ -خوبم -خوب اين هم شركت من، كوچولوئه نه؟ كوچك بود؟ به نظر نمي رسيد، -نه كوچيك نيست، خوبه، يه عالمه هم كارمند دارين خنديد: -قراره شما هم يكي از كارمندهاي اينجا بشين صورتم باز شد، اضطرابم از ياد رفت: -جدي ميگين؟ -بعله، شرايطو بگم خدمتتون؟ به ياد حرف مادرم افتادم، گفت بعد از اينكه شرايطش را گفت، من هم شرايطم را بگويم: -بعله، بفرماييد -ببخشيد كه من رك و راست ميرم سر اصل مطلب، حاشيه گويي هميشه هم خوب نيست سرم را تكان دادم و با تمام وجود چشم به دهانش دوختم: -خوب خانم ابراهيمي، شما از همين امروز، مي تونين اينجا تو اين شركت به عنوان يه كارمند مشغول به كار بشين، ماهي يك ميليوند تومن هم بهتون هر ماه پرداخت ميكنم سرم گيج رفت. اشتباه شنيده بودم؟ ماهي يك ميليون تومان؟ واي خداي من، من خواب مي ديدم، يك ميليون تومان؟ يك ميليون تومان براي ماهي نه بار؟ خوب بود، منصافانه بود، عالي بود، عالي... همين حالا به او مي گفتم، يك ميليون تومان را به من بدهد. پول را كه گرفتم، مي رفتم پيش آقاي خاكي، صاحبخانه مان، چهارصد هزار تومان پول كرايه خانه را به او مي دادم، بعد مي رفتم پيش آقا مهران، سوپر ماركت محله مان و صد و چهل هزار تومان بدهي او را هم پس مي دادم، دو كيلو گرم، گوشت مي خريدم، يك كيلو چرخ كرده و يك كيلو تيكه اي... بعد مي رفتم خيابان و براي مينا كفش مي خريدم، سايز پايش چند بود؟ سي؟ سايز پايش را فراموش كردم، واي خدا.... نه، اول مي رفتم براي مينا كفش مي خريدم و بعد مي رفتم بدهي هايم را پاك مي كردم، بعد از آن، بايد به مخابرات هم مي رفتم، شايد سري به عمو علي مي زدم و دويست تومان از پانصد تومان بدهي اش را به او باز مي گرداندم... از شدت هيجان، اشك دور چشمم حلقه زد. باور نكردني بود، يك ميليون تومان... صداي رامين مرا از گرداب افكارم بيرون كشيد: -تو بايد دختر زرنگي باشي مونا خانم، كسي واسه يه كارمند ساده ماهي يك ميليون نمي ده، درسته؟ دوباره غرق در فكر و خيال شدم، درست بود، حرفش را قبول داشتم، كسي براي يك كارمند ساده، آن هم مثل من ديپلمه و تازه كار، ماهي يك ميليون نمي داد. من خودم را آماده كرده بودم. ماهي نه بار ديگر؟ ماهي ده بار هم مي توانستم، ماهي يازده بار هم، مي توانستم... -درسته يا نه؟ با عجله سر تكان دادم. واي خدا يك ميليون تومان... -تو شركت قبلي هم كه رفتين، براي همين كار رفته بودين، مگه نه؟ اول موافقت نكردين و بعدش پشيمون شدين اينبار گر گرفتم. حرفش برايم سنگين بود. به دستش خيره شدم كه روي ميز گذاشت و با انگشتانش، روي ميز ضرب گرفته بود، سرم را بلند كردم و به چشمان مشكي اش خيره شدم: -آره درسته -خوب منم همون پيشنهادو دارم، مشكلي كه نداري؟ اون يارو گفت هفتصد، من ميگم يه ميليون... انگشتان دستانم را باز و بسته كردم. ديروز به من گفته بود، تو هم مثل آبجي من... پوزخند زدم، همه چيز از همين جملات شروع مي شد. اصلا به درك كه شروع شود، يك ميليون مهم بود... مي خواستم هرچه زودتر حرفهايش تمام شود، تا شرايطم را بگويم، با عجله به ميان حرفش پريدم: -خوب؟ خنديد و باز هم لبش يك ور شد. اينبار به بريدگي گوشه ي لبش خيره شدم. -خوب حالا شرايط منو گوش كنين مي دانستم شرايط چيست، ماهي نه بار يا ده بار ، باشد، خوب است، بگويد... -من اين يك ميليون رو همين امروز به شما مي دم، به شرطي كه شما همين امروز صيغه ي موقت من بشين و اون هم توي محضر روي برگه ثبت بشه، و اينكه به من يه چك ضمانت بدين چه ضربه ي كوبنده اي، لال شدم...با تعجب به رامين خيره شدم. فكرم را خوانده بود؟ نگاه درمانده ي مرا كه ديد، لبخند زد و ابروهايش را بالا فرستاد: -چيه خانم؟ تعجب كردي؟ به آرامي سر تكان دادم. -چي تعجب آوره؟ اينكه اهل سو استفاده نيستمو مي خوام باهات منصفانه تا كنم؟ دهانم را باز كردم تا چيزي بگويم، اما با نگاهي به چشمانش كه گويي مثل سوزني در چشمم فرو مي رفت، دهانم را بستم. رامين دوباره لبخند زد: -دقيقا چي تو رو اينجوري هاجو واج كرده؟ من حاضرم قسم بخورم كه تو شرايطتت همين بود، ها؟ نبود؟ سرش را تكان داد: -جون من نبود؟ بالاخره دهان باز كردم و گفتم: -خوب آره، البته من نمي خواستم چك ضمانت بدم، اصلا چك ضمانت براي چي بايد بدم؟ رامين با لبخند گفت: - آفرين دختر خوب، به جاي اينكه هنگ كني و هاج و واج به من نگاه كني، سوال بپرس، اينجوري همه چيز واست روشن ميشه، در مورد چك ضمانت، همه ي كارمندهاي اينجا پيش من چك ضمانت دارن، الكي كه نيست بايد اينجا كار كنن، اگه وسط كار منو جا بذارن چي؟ اونوقت من بايد چي كار كنم؟ به آرامي گفتم: -آخه كار اونا، كار اونا...من كه نمي خوام... حرفم را قطع كرد: -اولا كه تو هم بايد تو همين شركت كار كني، به نظر تو يه ميليون واسه يه رابطه زياد نيست؟ خودت چي فكر ميكني؟ انگار حق با او بود، خوب يك ميليون تومان خيلي زياد بود. -بعدشم، گيريم پولو گرفتيو فلنگو بستي، اون موقع چي؟ با دلخوري گفتم: -من فلنگو ببندم؟ درسته من به اين پول خيلي احتياج دارم، ولي دزد كه نيستم، اگه اينجوري بود كه...كه حاضر نميشدم اين كارو بكنم، مي رفتم دزدي ميكردم رامين از روي صندلي بلند شد و به سمت گاو صندوق گوشه ي اطاق رفت و همزمان گفت: -دختر جون حرف من اينه، تو مي گي خوبي، من كه نمي دونم، بايد يه ضمانتي پيش من داشته باشي يا نه؟ تورو دارم ميارم تو شركتم، دارم يه بخشي از كاراي شركتو ميسپرم دستت، در ضمن، اين شرطيه كه براي همه ي كارمندهاي اينجا گذاشتم، فقط شامل تو كه نميشه از پشت سر، به هيكل درشتش خيره شدم كه جلوي گاو صندوق زانو زده بود، با نگراني به در و ديوار اطاقش نگاه كردم. خدايا من كه دسته چك نداشتم، حالا كه يك پول قلمبه به دامنم افتاده بود، اين قلوه سنگ زير پاي من چكار مي كرد؟ متوجه ي رامين شدم كه با چند بسته پنج هزار توماني و ده هزار توماني كه در دستش بود، به سمتم مي آمد. با ديدن بسته هاي پول در دستش لال شدم. واي خدا، يعني تا چند دقيقه ي ديگر، اين پولها از آن من مي شد؟ آب دهانم را قورت دادم. دست و پايم مي لرزيد. شماره ي پاي مينا بيست و نه بود، يادم آمد... رامين بي توجه به چشمان از حدقه درآمده ام كه روي پولهاي ثابت مانده بود، كنارم ايستاد و پولها را روي ميز گذاشت: -ببين، الوعده وفا، من دارم پول يه ماهو جلوتر بهت ميدم، مي دونم چقدر احتياج داري، اين پولا، تو هم بايد حسن نيتتو ثابت كني بي آنكه چشم از پولها بردارم، گفتم: -من دسته چك ندارم، من گورم كجا بود تا كفنم باشه؟ اخم كرد: -گور و كفن چيه؟ از اين حرفها نزن، نيومده مي خواي بميري؟ چك نداري، سفته كه مي توني امضا كني با لبهاي بهم فشرده به چشمانش نگاه كردم: -سفته؟ -آره، نمي دانم حالت چهره ام چگونه بود كه قهقهه زد: -نگاش كن توروخدا، بابا مگه قراره سلاخي بشي؟ سفته ميدي بابت حسن انجام كار، روي سفته قيد ميشه، اين ديگه نگراني داره؟ به سمت فايل كنار ميزش رفت و يكي از كشوها را گشود و دو سه پوشه ي نارنجي را بيرون كشيد و دوباره به سمتم آمد و پوشه ها را به سمتم دراز كرد: -ببين همه ي كارمندهام يا چك دادن يا سفته، پنج برابر مبلغ حقوقشون، سفته دادن يا چك نوشتن پوشه را مقابل چشمانم تكان داد: -ببين، بگيرش، بازش كن خودت ببين به پوشه هاي نارنجي رنگ در دستش خيره شدم. ترديدم را كه ديد پوشه ها را روي ميز گذاشت و يكي از آنها را گشود: -ببين با انگشتش به عكس روي برگه كاغذي اشاره زد: -ببين كارمندمه، حميده رنجبر، مي بيني؟ حالا اينو ببين؟ برگه را ورق زد. چشمم روي چند برگه ي سفته ثابت ماند. صداي رامين را شنيدم: -ببين، نوشته مبلغ مذكور در ازاي حسن انجام كار مي باشد، با چسب نواري هم روش كشيده كه خيالش راحت باشه پوشه ي ديگري را بيرون كشيد و ورق زد: -ببين، رسول حكمت شعار، مبلغ مذكور در ازاي حسن انجام كار است، حالا اين چك داده، نوشته سي و پنج ميليون ريال، معادل سه ميليون و پانصد هزار تومان، يني حقوقش چقدره؟ هفتصد هزار تومان، اوهوم؟ باز هم سر تكان دادم: -آره، فهميدم -اصلا مي خواي بريم از خودشون بپرس -نه، نمي خواد، فهميدم ديگه -خيل خوب، تو هم در ازاي كاري كه انچام ميدي، بايد به من چك يا سفته بدي، مثه بقيه، كار، كاره ديگه، نوعش فرق ميكنه، دستي به پيشاني ام كشيدم: -من سفته ندارم، از كجا بايد بگيرم؟ -نگران نباش، من هميشه سفته تو گاو صندوق دارم، براي كسايي كه ميانو مي فهمن كه بايد سفته هم مي گرفتن، چشمكي زد: -پول سفته رو از حقوقت كسر ميكنم و با دستش به پولهاي باندرول شده ي روي ميز اشاره زد. دوباره چشمانم روي بسته هاي پول چرخ خورد و همزمان با خودم فكر كردم كه امروز علاوه بر گوشت، مرغ هم بخرم. رامين دوباره به سمت گاو صندوق رفت و گفت: -خوب اين از اين، حالا مي رسيم به صيغه، صيغه مي كنيم كه هم كارمون خلاف قانون نباشه، هم اينكه شايد من بخوام برم مسافرتو تو هم با من اومدي، اوهوم خوبه؟ به تندي سرم را بلند كردم، اينبار خم شده بود و دستش را داخل گاو صندوق فرو برده بود. -مسافرت كجا؟ چند روزه ميري؟ آخه من كه هنوز نميشناسمت و ناگهان حس كردم كه چقدر با او صميمانه صحبت ميكنم، به آرامي گفتم: -ببخشيد، يعني نميشناسمتون از گاو صندوق فاصله گرفت و خنديد: -راحت باش، ما كه بالاخره با هم راحت ميشيم، از الان تمرين كن و چند برگه را مقابل من گذاشت: -همديگه رو ميشناسيم، مسافرت هم نخواستي بياي ايرادي نداره، بيا اين سفته ها، يكي روي برگه اين پايين امضا ميكني، و با دستش به نقطه اي پايين برگه اشاره زد، -دو تا هم پشت سفته رو بايد امضا كني به سمت ميزش رفت و خودكاري از روي ميز برداشت. دوباره چرخيد و پشتي صندلي اش را در دست گرفت و نزديك صندلي من گذاشت و روي آن نشست. بوي ادكلن تندش بيني ام را پر كرد. -ببين مونا خانم، اينجا رو ببين، دارم مي نويسم حسن انجام كار، نگاهم روي سفته ثابت ماند: -هوممم، ببين، نوشتم، حالا امضا كن، يكي اينجا، دو تا پشت برگه و خودكار را به سمتم گرفت. خودكار را از دستش گرفت و با نگراني به برگه خيره شدم. سفته ي ده ميليون ريالي بود، رويش نوشته بود در ازاي حسن انجام كار مي باشد. با ترديد به چهره ي رامين نگاه كردم. بي آنكه به من نگاه كند، بسته هاي پول را از روي ميز بر مي داشت. قلبم فرو ريخت. نكند پشيمان شده بود؟ ريشه ي انگشت شصتم را به دندان گرفتم و به رامين خيره شدم كه بسته هاي پول را يكي يكي از روي ميز بر مي داشت. به ياد حرف مادرم افتادم كه گفته بود : "اين يكي رو نپروني" با اضطراب گفتم: -دارم امضا ميكنم، چيز...پولها رو ...چيز پولها رو مي خواي ببري؟ رامين سرش را بالا كرد و به من چشم دوخت: -نه دختر خوب، مي خوام برات پول ريز بيارم، اين چند تا، ده تومنيه، شايد پول ريز بخواي، تو امضا كن، همه ي سفته ها رو امضا كن تا بيام روي سفته ها بنويسم حسن انجام كار، تو امضا بزن تا برسم، يكي زير سفته، دو تا پشت سفته، چيزي ننويسي روي سفته، قلم خوردگي داشته باشه باطل ميشه ها، امضا بزن تا پول بيارم و دوباره به سمت گاو صندوق رفت. آنقدر دستپاچه شده بودم كه حتي مي ترسيدم امضا كنم و دستم بلغزد، من كه تا به حال چك و سفته امضا نكرده بودم، حتما روالش همينطور بود، اصلا به درك كه هر چه بود، واي خدا پولها را نبرد.. پشيمان نشود. در سرم آشوب به پا شد: كفش سايز بيست و نه، يك كيلو چرخ كرده يك كيلو تيكه اي، يك عدد مرغ، شايد هم دو عدد با دستاني لرزان پشت و روي هر كدام از چهار سفته ي ديگر امضا زدم و خودكار را روي ميز رها كردم. مغزم خالي بود، فقط يك ميليون تومان در ذهنم، بالا و پايين مي شد. چند دقيقه ي بعد رامين با چند بسته ي دو هزار توماني به سمتم آمد و بسته ها را روي ميز رها كرد و گفت: -امضا زدي؟ ببينم سفته ها را از روي ميز برداشت و به آنها نگاهي كرد: -خوبه، عاليه به سمت ميزش رفت و برگه ها را روي ميز گذاشت: -خوب اينم پول، همش مال تو نزديك بود به گريه بيوفتم، خدايا ممنون نجات پيدا كرديم، ديگر آواره نمي شديم.. دستان لرزانم را به سمت پولها دراز كردم كه با صداي رامين ميخكوب شدم: -خوب مونا خانم، تا يه ساعت ديگه آماده اي كه بريم محضر ديگه؟ تا جايي كه مي دونم، مطلقه اي و نيازي هم به اذن ولي نداري انگار كسي با پتك محكم روي سرم كوبيد. من ديروز به او گفته بودم كه مطلقه ام؟ نه، نگفته بودم، من چيزي نگفته بودم...من ديروز به او گفته بودم كه مطلقه ام؟ نه، نگفته بودم، من چيزي نگفته بودم... ثابت و بي حركت به رامين زل زدم. باز هم خنديد و لبش به يك طرف كشيده شد: -اي بابا، تو هم كه همش شوكه ميشي، عزيز من، ديروز كه پياده ات كردم، دوباره عصر اومدم تو محله تون، از چند نفر در موردت پرسيدم چشمانم گشاد شد: -چي؟ از كي پرسيدي؟ -نگاش كن، چه ترسيده، از يكي دو نفر پرسيدم ديگه، مگه تو نگفتي مي خواي واسم كار كني؟ من بايد بدونم كي داره مياد پيش من واسه كار يا نه؟ نكنه مي خواستي همينجوري بگم بياي؟ تو داري مياي تو حريم خصوصي من، از كجا معلوم حرفهاي ديروزت دروغ نبود؟ نفسم را بيرون فرستادم: -آخه چه دليلي داره من دروغ بگم؟ سر و وضع من مشخص نبود؟ اصلا از كي پرسيدين؟ رامين دستش را داخل جيبش فرو برد: -اي بابا، اينقدر هستن از اين زنا و دخترها كه كلك بزنن تا يكي رو تلكه كنن كه حد نداره، الان هم كه چيزي نشده، اصلا تو هم برو تحقيق كن، اين شركت من، اينم كارمنداش، برو ازشون بپرس من چه جوري ام دستم را به زير روسري فرو بردم و با شرمندگي گفتم: -در مورد من چي گفتن؟ رامين رو به من ايستاد و به ميز تكيه زد و دستانش را از دو طرف به لبه هاي ميز چسباند: -بگم؟ نگاهم هراسان شد: -آره بگو، چي گفتن؟ -خوب گفتن شديدا از نظر مالي نيازمندين، پدرتون چند ماه پيش از بالاي داربست افتاده و مرده، تو هزينه هاي زندگي موندين، به عالم و آدم بدهكارينف همه ي فاميل طردتون كردن و كلا همه ي اعضاي فاميل وضعيت مشابه شما رو دارن و از نظر مالي ضعيفن از شدت خجالت سرم را خم كردم، احساس مي كردم به شدت با اين حرفها كوبيده مي شوم. كدام احمقي همه ي زندگي مرا روي داريه ريخته بود؟ -اينم گفتن كه از شوهرت جدا شدي، يه ساله جدا شدي، شوهرت عرق خور بود، نه؟ آنقدر سرم را خم كرد بودم كه گردنم تير مي كشيد. صداي خنده ش را شنيدم: -هاهاها، نگاش كن، سرتو بلند كن ببينم، حالا چي شد مگه؟ اي بابا اينا رو كه من دير يا زود مي فهميدم ديگه، پولا رو بچسب و با دست يكي از بسته ها را به سمتم گرفت: -بگيرش، بگير سرم را بلند كردم نگاهم روي بسته ي پولها ثابت ماند، مال من بود، همه ي اين پولها مال من بود. در ازاي آن تنم را فروخته بودم... رامين بسته ي پول را روي زانوانم رها كرد و گفت: -خيل خوب، پاشو بريم محضر دستپاچه شدم: -محضر؟ محضر بريم؟ به سمت ميزش رفت و سفته ها را از روي ميز برداشت و اينبار به سمت گاو صندوق رفت: -آره بايد بريم، نگران شهود هم نباش، آدم هست تا كار منو تورو راه بندازه، پولاتم بردار، راستي صد تومنو بذار كنار آب دهانم را قورت دادم و به سمتش چرخيدم كه همانطور كه روي گاو صندوق خم شده بود، سرش را به سمتم چرخانده بود و نگاهم مي كرد: -بابت پول سفته ها ديگه، الوعده وفا، هوم؟ بي اختيار سر تكان دادم. -خوب حالا پولاتو بنداز تو كيفت تا بريم به زحمت دهان باز كردم: -شناسنامه ام همرام نيست، خونه است كمرش را صاف كرد و از كنار ميز گذشت و به سمت در اطاق رفت: -ميريم از خونه بر ميداريم ليدي خوشگل، پاشو، صد تومنو بذار رو ميز و پاشو تا بريم خودش به سمت در اطاق رفت و كنار آن منتظر ماند. با دستان لرزان بسته هاي دوهزار توماني و پنج هزار توماني را از روي ميز بر مي داشتم و داخل كيف مندرسم مي گذاشتم. هنوز باور نكرده بودم كه همه ي اين پولها از آن من است. بدبختي ها تمام شد... خدايا ممنون صداي رامين بلند شد: -يه بسته صد تومني رو بذار بمونه، حالا پاشو بيا كه خيلي كار داريم با حسرت يكي از بسته هاي پنج هزار توماني را روي ميز گذاشتم و از روي صندلي بلند شدم. كيفم سنگين شده بود. پاهايم از شدت هيجان مي لرزيد. همه ي اين پولها از آن من بود... از آن خود من ............... كيف پر پولم را در آغوش كشيده بودم. آنقدر با پنجه هايم كيف را فشار داده بودم كه دستانم عرق كرده بود. رامين نيم نگاهي به من انداخت: -هوه...نگاش كن، پولا مال خودته، خيالت جمع، نگران نباش، سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم. -خوب مونا خانم، شما تا يكي دو ساعت ديگه زن صيغه اي من ميشي، با شنيدن اين حرف سرم را كج كردم و به او خيره شدم كه با آرامش رانندگي مي كرد. -امشب ازت هيچ رابطه اي نمي خوام به آرامي چشمانم را بستم. خوب امشب به خير گذشته بود... -امشب برو يه كم به سر و وضعت برس، يخچالو پر كن، به خونواده برس، بهت خبر ميدم كي بياي پيشم، آهان راستي يه چيزي، همه ي ديدارها تو خونه ي منه، يه خونه ويلايي دارم بيرون شهر، تو حاشيه ي شهره، ميريم اونجا، واسه هر دوتامون هم بهتره، شماره موبايلتم بده، اصلا بگو ببينم موبايل داري؟ سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم. -نترس، چيزي نيست، يه رابطه ي معموليه، مثه همه ي زنو مردها، تو هم كه اولين بارت نيست، اذيت نميشي حس بدي در دلم نشست، هرزه شده بودم؟ -موبايلت چيه؟ ثابته يا ايرانسل؟ به آرامي گفتم: -ايرانسل -خوبه، يه شارژ ده تومني بخر بريز توش آه كشيدم: -باشه، حالا كي بيام تو شركت كار كنم؟ -آهان شركت، حتما خبرت ميكنم، فعلا لازم نيست بياي به پخش مدل بالايش زل زدم: -چرا نيام؟ مگه ما با هم طي نكرديم؟ فرمان را به سمت چپ چرخاند: -خبرت ميكنم، نگفتم اصلا نيا كار نكن كه، گفتم خودم ميگم كي بياي دوباره سر تكان داد و كيفم را فشار دادم تا باز هم بسته هاي مستطيل شكل را لمس كنم..... .................. با عجله فاصله ي بين حياط تا داخل خانه را دويدم. حالا كه مي خواستم اين خبر خوب را به عزيز برسانم، چانه ام مي لرزيد. آنقدر هيجان زده بودم كه كفشهاي كهنه ام را از پا خارج نكردم. به ميان خانه پريدم و فرياد زدم: -عزيز، عزيز صداي هراسان مادر را شنيدم: -چيه مونا؟ چيه عزيز؟ خودم را به داخل اطاق انداختم و بغضم تركيد: -عزيز، عزيز نگاه كن، عزيز ببين مادر به سرفه افتاد: -چيه مونا؟ جون به سر شدم، چرا گريه ميكني؟ به سرعت زيپ كيفم را گشودم و كيف را سر و ته كردم، بسته هاي پول روي رختخواب مادر ولو شد. چشمان مادر از حدقه درآمد: -واي خدا...واي خدا اينا پوله؟ كمرم خم شد. با گريه گفتم: -عزيز راحت شديم، ديگه از خونه نميندازنمون بيرون، امروز براي مينا كفش مي خرم عزيز به گريه افتاد. ميان گريه، سرفه هاي خشكش شنيده مي شد، به صورت رنجورش دست كشيدم: -مي برمت دكتر، خودم مي برمت -چقدره مونا؟ -نهصد تومنه عزيز، واي خدايا مرسي، خدايا مرسي، خدايا مرسي سرم را به رختخواب مادر تكيه دادم و هاي هاي گريستم. مادر سرم را نوازش كرد: -فدات بشم مونا، فداي ما شدي، خراب ما شدي، حالا كي قراره بري پيشش؟ جوونه مونا؟ جوونه يا پيره؟ سرم را بلند كردم و به چشمان چروكيده اش زل زدم: -جوونه عزيز، الانم بايد برم باهاش محضر، قراره صيغه كنيم، اومدم دنبال شناسنامه ام، از رختخواب فاصله گرفتم: -بايد برم مامان، دير شد، بيرون منتظره، شناسنامه ام تو كمده؟ عزيز همانطور كه به بسته هاي پول دست مي كشيد، گفت: -آره مونا تو كمده، مونا عزيز، خوبه؟ آدم خوبيه؟ سراپا ايستادم و اشكهايم را پاك كردم: -تا الان چيزي ازش نديدم عزيز چرخيدم و به سمت كمد رفتم....

از محضر كه بيرون آمدم، باران نم نم مي باريد. به برگه ي صيغه نامه ي در دستم خيره شدم. من صيغه ي رامين شده بودم. مردي كه ديروز با او آشنا شدم و امروز به همراهش به محضر رفته بودم. برگه را تا كردم و در كيفم گذاشتم. دستي به بازويم چسبيد. به تندي سر چرخاندم، رامين بود، خواستم خودم را عقب بكشم كه اخم كوچكي كرد: -محرميم، نترس، محرمتم بازويم را شل كردم: -نمي ترسم، لبخند زد: -بريم تو ماشين داره بارون مياد، مي رسونمت در خونه با من و من گفتم: -نه من خودم ميرم، نه... -چي شده؟ نمي خواي برسونمت؟ و همزمان به سمت ماشينش قدم برداشت و من هم همراهش به راه افتادم: -نه مي دوني، محله ي من يه محله ي فقير نشينه، شما با اين ماشين منو برسوني اونجا...همسايه ها...خوب...يني، همسايه ها فوضولي ميكنن، حرف در ميارن با لبخند نگاهم كرد و شانه بالا انداخت: -بگن، هر چي مي خوان بگن، محرميم كلافه گفتم: -باشه محرميم، ولي اونا يه چيز ديگه فكر مي كنن، نمي خوام تو دهنا بيوفتم ريموت ماشين را فشار داد و باز هم خنديد: -بيا بريم الكي بهونه نيار، ميرسونمت تا در خونه مستاصل نگاهش كردم. به روي خودش نياورد و به سمت در ماشين رفت تا سوار ماشين شود. با ناراحتي سوار ماشين شدم. ................ صداي يكي از خواننده هاي قديمي از پخش ماشين به گوش مي رسيد. رامين همراه با خواننده زمزمه مي كرد. آهنگش سوزناك بود. با ديدن خيابان آشناي محله مان، با نگراني گفتم: -همين جا نگه ميداري من پياده شم؟ رامين دست از خواندن كشيد و كوتاه جواب داد: -نه با نگراني به سمتش چرخيدم: -رسيديم ديگه، دو تا خيابون اونورتر ميشه خونه ي ما -مي دونم -خوب پياده شم ديگه، بخدا همسايه ها ميبينن -عجله نكن، پياده ات ميكنم داخل يكي از كوچه هاي فرعي پيجيد، لحنم رنگ التماس گرفته بود: -نگه دار ديگه، اين ماشينت توي اين محل خيلي تابلوئه، مي ترسم -گفتم كه مي برمت در خونه، همسايه ها هم عادت ميكنن با اعصاب درب و داغان دوباره به پشتي صندلي تكيه زدم و به رو به رو خيره شدم. چند لحظه ي بعد ماشين متوقف شد. با خوشحالي به رامين نگاه كردم: -ممنونم، پس من برم خواستم بچرخم و از ماشين پياده شوم كه دستش را دراز كرد و بازويم را در دست گرفت: -نه واستا مونا، نمي خوام پياده ات كنم، مي خوام اولين ماچو ازت بگيرم جا خوردم: -چي؟ -ماچ بگيرم ديگه، به دورو برم نگاه كردم: -آخه اينجا وسط كوچه؟ يكي مي بينه به سمتم خم شد: -پس تا كسي نيومده ما ماچو بگيريم خواستم خودم را عقب بكشم اما خودش را روي صورتم خم كرد. لبش با گونه ام مماس شد، حس از بدنم رفت. كار بدي مي كردم؟ ناگهان برق از بدنم گذشت، دندانش داخل گونه ام فرو رفت. جا خوردم. كمي خودم را عقب كشيدم و ناليدم: -هيييه اما انگار خيال داشت واقعا گونه ام را گاز بگيرد. درد در گونه ام پيچيد. دست چپم را روي سينه اش گذاشتم و فشار دادم: -واي داري گوشتمو مي كني با اين حركت خودش را به عقب كشيد و گفت: -واقعا؟ ببخشيد، ابراز احساساتمون هيجاني بود، بريم، بريم تا كسي نيومده گونه ام ذق ذق مي كرد. رامين ماشين را به حركت درآورد. آفتابگير را پايين فرستادم و به گونه ام خيره شدم، جاي چهار دندان بالا و پايينش روي آن به چشم مي خورد. خدايا با اين قيافه مي خواستم وارد خانه شوم؟ صداي رامين را شنيدم: -چيزي نشد، تا ده دقيقه ديگه علامتش ميره، نگران نباش با انگشتم روي گونه ام را ماليدم: -آخه چرا اينكارو كردي؟ ذق ذق ميكنه -اي بابا ميگم چيزي نشد، هيجان زده شدم، خوب تو خيلي خوشگلي، حالا شماره تو بده من داشته باشم با دلخوري به چهره ي بي خيالش نگاه كردم. بحث كردن فايده اي نداشت. زن خوشگل به پستش خورده بود. بايد هم هيجان زده مي شد. همين زيبايي بدبختم كرده بود، اگر زيبا نبودم، مي توانستم خانه ي يكي از كساني كه دستشان به دهانشان مي رسيد، كلفتي كنم تا مجبور نشوم صيغه ي رامين شوم. زمزمه كردم: -سيو كن، 093.... .................. رامين مقابل خانه مان پارك كرد و گفت: -خوب ليدي خوشگل، بفرماييد با دستپاچگي به كوچه مان خيره شدم. يكي دو تن از زنان همسايه با كنجكاوي به سانتافه ي مشكي نگاه مي كردند. با بيچارگي گفتم: -بهت گفتم نيا تو كوچه، چرا اومدي؟ ببين توروخدا، اين زنها از فردا بايد بشينن حرف بزنن در مورد من رامين پوزخند زد: -بيجا كردن، خلاف شرعه مگه؟ الان خودم ميام پايين در ماشينو برات بز مي كنم با چشمان گشاد شده گفتم: -واي نه، پياده نشو، واي نه، من خودم ميرم و بلافاصله در ماشين را باز كردم. صداي خنده اش بلند شد: -بازم ترسيدي كه، خيل خوب، برو خونه منتظر باش بهت زنگ بزنم، شايد فردا شايد پس فردا، برو به خونواده ات برس يكي از پاهايم را روي پاگرد ماشين گذاشتم، صدايم زد: -مونا سرم را تكان دادم: -هوم؟ -لپت كبود شده، نگاهم عصبي شد. زير لب خداحافظي كردم و از ماشين پياده شدم. نگاه همسايه ها با ديدن من متعجب شد. بايد هم تعجب مي كردند، مونا ابراهيمي پاپتي گدا را چه به سانتافه سوار شدن.... باز هم حس بدي در دلم نشست. صورتم گز گز مي كرد، با عجله به سمت خانه رفتم و با كليد در خانه را باز كردم. رامين تا لحظه اي كه وارد خانه شدم و در را بستم، جلوي در منتظر بود. در كه بسته شد، صداي به حركت در آمدن ماشين را شنيدم...
كف اطاق نشسته بودم و بسته هاي پول را جا به جا مي كردم. مادر موشكافانه نگاهم مي كرد. جاي دندانهاي رامين روي صورتم مي سوخت. موهايم را روي گونه ام يك ور شده بود . با سري كه روي سينه خم شده بود، زمزمه مي كردم: -اين صد و چهل تومنه اصغر آقاي سوپري اين چهارصد تومنه صاحب خونه صد و پنجاه تومن پول گاز و آب و برق و تلفن صد و پنجاه
رمان آب نبات چوبي(2)
رمان آب نبات چوبي(2)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۱ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۰۳:۳۲:۴۳ توسط:تمناي آرامش موضوع: | نظرات (0)

عروسک اسکندر شکرستان
چای سبز لاغری تیما
کارتون اوگی و سوسک های حمام
هدفون بیتس مدل Lady Gaga